وفاداری ثابت آن دسته از مشتریان که در وفاداری شان بی طرف هستند تغییر رفتار آنها تاثیر چندانی روی کسب و کار برند ایجاد نمی کند.
مشتریان ناچار: هر گونه محصولات یا خدمات مورد توجه آنها قرار می‌گیرد. آنها به دلیل یک برند را تعقیب می‌کنند چون انتخاب واقعی دیگری ندارند.
مشتریان راحت طلب: یک سری از مشتریان به این دلیل چنان رفتاری از خود بروز می‌دهند که یا به دنبال دفعات خرید بیشتر هستند یا نزدیکی فروشگاه، چنین رفتاری را در آنها ایجاد می‌کند. بنابراین آنها هرگز دیدگاه خاصی نسبت به این برند خاص ندارند.
مشتریان قانعنگرش مثبتی نسبت به برند دارند اما رفتار خاصی از خود بروز نمی‌دهند. به این صورت که آنها همچنان مشتری شرکت باقی می‌مانند ولی این دلبستگی خود با شرکت را با خرید بیشتر از شرکت توسعه نمی دهند.
مشتریان متعهد: این گونه مشتریان هم رفتار و هم نگرش مثبتی به سازمان و برند دارند. می‌توان آنان را شیفتگان و علاقه‌مندان به برند هم نامید. آنها را می‌توان از خرید متوالی، تبلیغات، پشتیبانی خستگی ناپذیرشان برای برند شناسایی کرد (رسائی، ۱۳۹۱).
۲-۱-۶-۳) رویکرد وابستگی وفاداری به برند
رویکرد وابستگی را دیک و باسو[۳۵] مطرح کردنند. در این نگرش، این سوال مطرح می‌شود دلیلی که باعث می‌شود مشتری یک محصول را رد کند چیست؟ دیک و باسو معتقدند که لازم است روی نگرش‌های وابستگی به جای نگرش‌های مجرد و مطلق، در بحث وفاداری تمرکز کرد، چرا که ارزیابی یک کالا یا خدمت ممکن است به شدت به درک و تشخیص مطلق وابسته باشد (عباس‌نژاد و همکاران، ۱۳۹۰)
۲-۱-۶-۴) رویکرد ترکیبی وفاداری به برند
وفاداری به وسیـله عملکرد مصرف مشــتریان، تمایل به مارک، فراوانی خرید، مقـدار کلی خرید و جدید
ترین خرید انجام شده سنجیده می‌شود و استفاده از این روش، قدرت پیش بینی صحیح وفاداری مشتریان را افزایش می‌دهد (عباس نژاد و همکاران، ۱۳۹۰).
۲-۱-۷) انواع و حالت وفاداری به برند
دیک و باسو (۱۹۹۴) وفاداری را به چهار حالت زیر تقسیم کرده‌اند:
وفاداری واقعی
وفاداری کاذب
وفاداری پنهان
عدم وفاداری
وفاداری واقعیسودآورترین طبقه مشتریان هستند که دارای نگرش و رفتار خرید مناسب می‌باشند. وفاداری در موقعیتی نشان داده شده است که یک مصرف‌کننده با چنان وابستگی زیادی نسبت به یک عرضه کننده داشته و نرخ خرید مجدد او در واحد زمان نیز بالا است اما در هیچ یک از حالات دیگر چنین وضعیتی وجود ندارد.
وفاداری کاذب، به دلیل اعتقاد مشتری عدم تنوع گزینه‌های موجود، الگوی تکرار خرید، مبتنی بر پیشنهادات خاص، راحتی دسترسی به واسطه‌هاوسایر عوامل مشابه میباشد. به عبارتی ممکن است مشتری گاهی وفادار بوده و یا به راحتی سازمان را بارقیبان عوض کنند.
درحالت وفاداری کاذب نرخ خرید مجدد بالاست درحالیکه نگرش مثبت در سطح پایینی قرار دارد.
وفاداری پنهان، که نگرش مثبتی نسبت به سازمان و نام تجاری آن داشته، اما رفتار خرید آنها مشخص نبوده و انتخاب‌های آنان تحت تاثیر محل عرضه، وضعیت موجودی کالا و سایر عوامل قرار می‌گیرند.
در وفاداری پنهان ممکن است وابستگی عمیق نسبت به یک مارک تجاری وجود داشته باشد ولی این حالت همراه با نرخ بالایی از خرید نباشد و یا اینکه اصلاً خریدی صورت نگیرد.
عدم وفاداری، در موقعیت‌هایی اتفاق می‌افتد که نگرش (نسبی) مشتری و نیز رفتار تکرار خرید وی در سطح پایینی می‌باشد.
در حالت عدم وفاداری نگرش مساعدی نسبت به یک عرضه کننده وجود ندارد و هم نرخ پایین است (Dick & Basu , 1994 ).
“اولیور” (۱۹۹۹) وفاداری به برند را به چهار حالت زیر دسته بندی کرده‌اند:
وفاداری شناختی
وفاداری عاطفی
وفاداری کردار
وفاداری عملی
“دی” (۱۹۹۶)، دو نشانه دیگر را بدان افزود وفاداری عاطفی وانفعالی و وفاداری برند را به وفاداری واقعی به برند و وفاداری کاذب تقسیم کرد.
مصرف‌کنندگان با وفاداری واقعی می‌بایست هم تعهد روانی و هم علاقه خود را علاوه بر تداوم خرید نشان دهند.مصرف‌کنندگان با وفاداری کاذب ممکن است خرید های مکرری از یک برند داشته باشنداما آن به این دلیل می‌باشد که تنها گزینه موجود در فروشگاه است (لین، ۲۰۱۰).
۲-۱-۸) سطوح وفاداری از دیدگاه آکر
متعهد به برند
علاقه‌مند به برند
راضی (با هزینه‌های تغییر)
مستمر (عدم وجود علت برای تغییر)
بی تفاوت به برند (حساس به قیمت وفادار نبودن به قیمت)
شکل ۲-۱) هرم وفاداری آکر۱۹۹۱
آکر (۱۹۹۱) پنج سطح از وفاداری به برند و گروه‌های مشتریان را در هرم وفاداری طبقه‌بندی کرد که عبارتند از: Moisescu , 2005) (

دانلود کامل پایان نامه در سایت pifo.ir موجود است.

روشن است که حاکمان جامعه به خاطر در دست داشتن قدرت و ثروت بسیار بیشتر از دیگران از امکان دستیابی به تمتعات و هواهای نفسانی برخوردارند. وطبیعتا برای دستیابی به شهوات نفسانی خود از افراد زیادی بهره می‌گیرند و مورد سوء استفاده قرار می‌دهند و به فساد می‌کشانند، همین افراد فاسد نیز در ارتباط با طبقه‌ای پایین‌تر گروههای دیگری را درگیر کرده و به فساد می‌کشانند. از طرف دیگر فرد یا گروه حاکم طبعا دارای اعتقاداتی باطل و فرهنگی منحط نیز می‌باشند که حاکمیت آنان در اشاعه این فرهنگ نیز مؤثر خواهد بود. این است که فساد یک نفر یا یک گروه حاکم در نهایت موجب فسادبخشهای بزرگی از جامعه می‌شود.
۳-۱۲) گناه زمینه گناهان دیگر
یکی از نتایج گناه پیش آمدن گناهان دیگر و فرو رفتن تصاعدی در گناهان دیگر است. واقعیت این است که انجام هر گناهی شخص را در انجام گناهان دیگر شجاع می‌کند. بنا بر این می‌توان خود گناه را جزء زمینه‌های گناه به حساب آورد. اما برخی گناهان اثر مشخصی در رخ دادن گناهان دیگر دارد چنان که در نصوص دینی نیز از آنها صحبت شده است. مهمترین این قبیل گناهان عبارتند از:
۱۲-۱) دروغ: در قرآن کریم راستی، معادل ایمان و تقوا و نقطه مقابل آن نفاق و بی ایمانی قرار دارد:« لِیَجزِیَ اللَّهُ الصَّادِقینَ بِصِدقِهِم وَ یُعَذِّبَ المُنافِقینَ إِن شاءَ أَو یَتُوبَ عَلَیهِم إِنَّ اللَّهَ کانَ غَفُوراً رَحیماً»:« تا خدا پاداش صدق راستگویان را بدهد و اگر بخواهد منافقان را عذاب کند یا توبه آنها را بپذیرد زیرا خداوند آمرزنده مهربان است» (احزاب/۲۴). در روایات اسلامى دروغ به عنوان کلید گناهان شمرده شده است، امام حسن عسکری مى‌فرماید: جعلت الخبائث کلها فى بیت و جعل مفتاحها الکذب:«تمام پلیدیها در اطاقى قرار داده شده، و کلید آن دروغ است» (مجلسی، ۱۴۰۳: ۶۹، ۲۶۴). امام علی مى‌فرماید: «الصدق یهدى الى البر، و البر یهدى الى الجنه»:«راستگوئى دعوت به نیکوکارى مى‌کند، و نیکوکارى دعوت به بهشت». (محمدی ریشهری، ۱۴۱۶: ۲، ۱۵۷۸). رابطه دروغ و گناهان دیگر از این نظر است که انسان گناهکار هرگز نمى تواند راستگو باشد، چرا که راستگوئى موجب رسوائى او است و براى پوشاندن آثار گناه معمولا باید متوسل به دروغ شود و به عبارت دیگر، دروغ انسان را در مقابل گناه آزاد مى‌کند، و راستگوئى محدود. دروغ سرچشمه نفاق است. چرا که راستگوئى یعنى هماهنگى زبان و دل، و بنابر این دروغ ناهماهنگى این دو است و نفاق نیز چیزى جز تفاوت ظاهر و باطن نیست، پس دروغ با ایمان سازگار نمی باشد. این واقعیت نه تنها در آیه مورد بحث که در احادیث اسلامى نیز منعکس است.
۱۲-۲) کینه‌توزی می‌تواند باعث انجام گناهان متعددی شود. قرآن کریم می‌فرماید:«لا یَجرِمَنَّکُم شَنَآنَ قَومٍ عَلی اَلّا تَعدِلوُا»:«مبادا دشمنی گروهی باعث شود که از مسیر عدالت خارج شوید». (مائده/۸) یعنی دشمنی ممکن است باعث ظلم و تضییع حقوق دیگران شود. اگر دشمن شخصی نسبت به او عمل خلافی انجام دهد حد اکثر حق فرد این است که همان عمل را مجازات کند و بیشتر از آن مشمول نهی آیه خواهد بود.
۱۲-۳) حسادت نیز موجب گناهان دیگر و از جمله اذیت محسود، غیبت او و یا صدمه زدن به او می‌شود. ‌هابیل قابیل را از روی حسادت کشت. قرآن به پیامبر توصیه می‌کند که از شر حاسد وقتی بخواهد به حسدش عمل کند به خدا پناه ببر: «…. وَ مِن شَرِّ حاسِدٍ إِذا حَسَدَ» (علق/۵). پس وقتی حسود، حسادت بورزد یعنی حسادتش را در عمل نشان دهد دچار گناه می‌شود.
۱۲-۴) نژاد پرستی: نژاد پرستی نوعی خودپسندی نسبت به حسب ونسب است و در اسلام مردود می‌باشد. از پیامبر نقل است:«کُلُّکُم من آدم و آدم من تراب» (مجلسی، ۱۴۰۳: ۷۶، ۲۸۷)
گذشته و حال نژاد پرستی باعث فجایع فراوانی در عالم شده است. کمترین اثرش ایجاد تکبر و تفاخر در فرد است. ابلیس گفت: «أَنَا خَیرٌ منه خَلَقتَنی‏ مِن نارٍ وَ خَلَقتَهُ مِن طینٍ» (الاعراف/۱۲) من بهتر هستم، من از آتش هستم آدم از گل است. ابلیس نژاد خود را برتر از آدم می‌دانست و این فکر غلط باعث دیگر انحرافات او شد. در بد‌ترین حالتش، شخص نژادپرست برای دیگران هیچ نوع حقی قائل نیست، حتی حق حیات!
۱۲-۵) رفاه‌ زدگی و اسراف و تبذیر: قرآن کریم در باره برخی اقوام نابود شده می‌گوید: «إِنَّهُم کانُوا قَبلَ ذلِکَ مُترَفینَ» (الواقعه/۴۵) ترف یعنی عیاشی. قبلا اشاره شد که مترفین بر جنگ با پیامبران اصرار می‌کنند، علت این است که می‌خواهند آزادانه خوشگذرانی کنند، یعنی می‌خواهند زندگی مرفهی داشته باشند، و به خاطر رسیدن به رفاه بی حد، کلاه برداری، رشوه، کم فروشی و هر کاری اشتباه دیگری انجام می‌دهند. چرا که خوش باشی را هدف زندگی خود قرار داده‌اند. قرآن کریم در باره این قبیل افراد می‌فرماید:«بَل یُریدُ الاِنسانَ لِیَفجُرَ اَمامَه» (قیامه/۵) یعنی انسان می خواهد آزاد باشد و مانعی برای هوا‌های نفسانیش وجود نداشته باشد. این افراد حتی دچار کفر و انکار معاد می‌شوند و دانسته‌های خود را نیز انکار می‌کنند. قرآن کریم از کم فروشان می پرسد«أَلَا یَظُنُّ أُولَئکَ أَنهَُّم مَّبعُوثُونَ، لِیَومٍ عَظِیمٍ» (مطففین/۴ و۵). گویا کم فروشان به تدریج دچار فراموشی معاد می‌شوند.
۱۲-۶) تهمت به فحشاگناه است و اما باعث شیوع گناه و فحشا هم می‌شود.
یکی از انواع بسیار زشت تهمت که خداوند برای آن عذاب دنیوی شدید مقرر داشته است، تهمت فحشا به دیگران است. قرآن کریم در باره کسانی که در جریان افک تهمت فحشا زدند می‌گوید:« اِنََّ الَّذینَ یُحبُّونَ اَن تَشِیعَ الفاحِشَه فِی الَّذینَ آمَنوا لَهُم عَذابٌ اَلیمٌ فیِ الدُّنیا وَ الآخِره وَاللهُ یَعلَمُ وَ اَنتم لا تَعلَمونَ» (النور/ ۱۹):‌«کسانی که دوست دارند زشتیها در میان مردم با ایمان شیوع یابد عذاب دردناکی برای آنها در دنیا و آخرت است و خداوند می‌داند و شما نمی‌دانید. » یعنی غیبت و تهمت می‌تواند باعث شیوع فحشا شود. خطاب آیات بیانگر این مطلب است‎که اگر این‎جریان در مورد هر فرد با ایمانی اتفاق بیفتد کسی حق اشاعه تهمت فحشا را ندارد.
صاحب المیزان در این باره می‌گوید:‌ « افک (تهمت زدن) از مصادیق فاحشه است و اشاعه آن در میان مؤمنین به خاطر این بوده که دوست می‌داشتند عمل زشت و هر فاحشه‌ای در بین مؤمنین شیوع یابد. پس مقصود از فاحشه، مطلق فحشا است، چون زنا و قذف و امثال آن و دوست داشتن اینکه فحشا و قذف در میان مؤمنین شیوع پیدا کند، خود مستوجب عذاب الیم در دنیا و آخرت برای دوست دارنده است و بنابراین دیگر علت ندارد که ما عذاب در دنیا را حمل برحد کنیم چون دوست داشتن شیوع گناه در میان مؤمنین حدنمی آورد. » (طباطبایی، ۱۴۱۷: ۱۵، ۱۳۲تا ۱۳۴)
۱۲-۷) غیبت نیز باعث آشکار شدن گناهان افراد و عادی شدن آن در سطح جامعه می‌شود. پس غیبت نیز عاملی برای شیوع گناه خواهد بود. مطمئنا یک دلیل حرمت غیبت همین است که کسی که آبرویی ندارد دست به هر کاری خواهد زد لذا حتی اگر کسی متوجه اشتباه یا گناهی از دیگری شود نبایدبا غیبت آبروی او را بریزد.
۱۲-۸) اعراض از یاد خدا: خداوند بعد از اخراج‎آدم و حوا از بهشت و ورود آنها به زمین توصیه‌هایی به آنها کرد، اول توصیه‎کردکه:اگر هدایتی‎از من سوی‎شما آمد هرکه ازآن پیروی‎ کند نه‎ گمراه‎ می‎شود و نه‎ تیره بخت:«… فاِما یَأتِینَّکُم مِنِّی هُدیً فَمَنِ اتَّبَعَ هُدایَ فَلا یَضلُّ وَلایَشقی » (طه / ۱۲۳)
و اما توصیه دوم خداوند به آدم این بود که:‌« وَ مَن اَعرضَ عَن ذِکریِ فَاِنَّ لَهُ مَعیشَه ضَنکاً وَ نَحشُرهُ یَومَ القیامَه اَعمی» (طه / ۱۲۴):‌ «هرکس از یاد من روی بگرداند وی را روزگاری سخت خواهد بود و او را در روز قیامت کور محشور کنم. »
صاحب المیزان علت بیان این آیه با چنین الفاظی (و من اعرض عن ذکری) را اینگونه بیان کرده است:‌ « آیه می خواسته است به علت حکم اشاره کند و بفرماید علت تنگی معیشت در دنیا و کوری او در روز قیامت فراموش کردن خدا و اعراض از یاد اوست. (همان) و مقصود از « ذکر خدای تعالی» را قرآن مجید یا مطلق کتب آسمانی و یا دعوت حقه می‌داند. (طباطبایی، ۱۴۱۷: ۱۴، ۳۱۴)
بنا بر این اعراض از یاد خدا (که البته در جامعه ما فراوان است!) معمولا از گناهان شمرده نمی‌شود، بلکه ترک مستحب به حساب می آید. اما طبق آیه مذکور که برای آن عذاب اخروی بیان نموده، گناه است و موجب بسیاری از گناهان دیگر نیز خواهد بود. انسانی که خدا را فراموش کند و با او قطع رابطه می نماید دیگر چیزی جز زندگی دنیا برایش باقی نمی ماند، و بناچار خود را سرگرم دنیا می‌کند اما چه سود که زندگی دنیوی هرگز نمی‎تواند به او آرامش دهد. بسیار اتفاق می افتد که انسان بارها دست به کاری می زند اما با درهای بسته روبرو می‌گردد و درهای زندگی به روی انسان به کلی بسته می‌شود. از این حال تعبیر به ضیق یا تنگی معیشت می‌شود. تنگی معیشت به این معنا نیست که فرد درآمد کمی‌دارد بلکه چه بسا انسانهایی که درآمد هنگفتی دارند اما بخل و حرص زندگی چنان بر او فشار می‎آورند که زندگیش بسیار تنگ و ضیق می‌شود. قرآن مجید به صراحت عامل این تنگناها را اعراض از یاد خدا می‌داند و یاد و ذکر خدا را باعث آرامش جان و زندگی معرفی می‌کند. «اَلا بِذِکرِاللهِ تَطمَئِنُّ القُلوُب» (الرعد/۲۸) اصولاً تنگی معیشت بیشتر به خاطر کمبود مسائل معنوی و وابستگی بیش از حد به جهان مادی است وگرنه اهل ایمان و تقوا چون دلبستگی خاصی به دنیا ندارند از همه این دلتنگیها در امان هستند و بخاطر رعایت تقوا راه گشایش برای مشکلاتشان باز می‌شود.
غیر از این، کسانی که با خدا قطع ارتباط کنند به تدریج با رو کردن به دنیا به همه گناهان آلوده می‌شوند تا بالاخره دچار طبع قلوب می‌گردند. این است که روز قیامت کور محشور می‌شوند. بنابر این کوری آخرت نتیجه و عکس العمل اعراض از یاد خدا در دنیاست.
« منع مردم از ذکر نام خدا» را نیز می‌توان به عنوان قبل ملحق کرد. چون نتیجه هر دو یکی است یعنی غفلت از خداوند.
منع مردم از ذکر نام خدا به هر نحو و با هر وسیله از گناهان بسیار بزرگی است که بدون توبه عذاب دنیوی و اخروی خداوند را در پی دارد. نتیجه این گناه استحاله فرهنگی جامعه اسلامی است و منشأ بسیاری گناهان دیگر است.
قرآن کریم در این باره می‌فرماید:«وَ مَن اَظلَمُ ممِن مَّنعَ مَساجِدَ اللهِ اَن یُذکَرَ فیهَا اسمَهُ وَ سَعی فی خَرابِها اُولئِکَ ما کانَ لهَم اَن یَدخُلوها اِلَّا خائِفینَ لَهُم فی الدُّنیا خِزیٌ وَ لَهُم فی الآخِره عَذابٌ عَظیم» (البقره / ۱۱۴):‌«چه کسی ستمکار‌تر از کسانی است که از بردن نام خدا در مساجد او جلوگیری می‌کنند و سعی در ویرانی آنها دارند، شایسته نیست آنان جز با ترس و وحشت وارد این کانونهای عبادت شوند، بهره آنها در دنیا رسوایی و در سرای دیگر عذاب عظیم است. »
هر چند در شأن نزول این آیه اقوال مختلفی است که آن را به یهود و مسیحیت و مشرکین مکه منسوب می‌کند، اما بدون شک آیه مفهوم وسیع و گسترده‌ای دارد و به زمان و مکان معینی محدود نمی‌شود. همانند سایر آیاتی که در شرایط خاصی نازل گردیده اما حکم آن در همه قرون و اعصار ثابت است، بنابراین هر کس و هر گروه به نوعی در تخریب مساجد الهی بکوشد و یا مانع از آن شود که نام خدا و عبادت او در آنجا انجام گیرد مشمول همان رسوایی و همان عذاب عظیم می‌شوند که در آیه اشاره شد. هر عملی که نتیجه آن تخریب‎مساجد و از رونق افتادن آن باشد نیز مشمول همین حکم است.
۱۲-۹) بُخل: بخل نیز در نظر اول فقط گناه اخلاقی یا ترک مستحب به نظر می آید اما در عمل گناه و موجب گناهان دیگری است. هرگاه شخصی نعمتی را برای خودش بخواهد و راضی باشد دیگران از آن نعمت محروم بمانند، به این حالت بخل و انحصارطلبی می‌گویند. بخل فقط در مسائل مادی و مالی نیست بلکه بخل علم و ادای حقوق و مانند اینها را نیز شامل می‌شود.
قرآن کریم از کسانی که خداوند صفت بخل و حرص را از آنها دور کرده به عنوان رستگاران نام می‌برد:« … وَ من یُوقَ شٌحَّ نَفسِهِ فَاولئِکَ هُمُ المُفلِحونَ (حشر/ ۹):‌«… و کسانى که موفق شده باشند از بخل نفسانى خویشتن را حفظ کنند چنین کسانى رستگارند. »
و در جایی دیگر می فرماید:‌ « وَ اَمَّا مَن بَخِلَ وَاستَغنی وَ کَذَّبَ بِالحُسنی فَسَنُیَسرهُ لِلعُسری» (اللیل/۱۰و۹و۸):‌«اما هرکس بخل ورزید و طلب بی نیازی کرد و نیکویی را تکذیب کرد، ما بزودى او را در مسیر دشوارى قرار مى‏دهیم. »
بخل صفت بسیار مذمومی است که می‌تواند باعث گناهان دیگر شود چرا که بخیل از ترس از دست دادن اموالش با پیامبر و نیکان و فقرا نزدیک نمی‌شود و همین باعث گمراهی بیشتر او و انجام نداند وظایف اسلامی و انسانیش می‌شود
بنا براین هر کس به خاطر مال و ثروت و امکانات مادی مست و مغرور شود و روح بخل و انحصارطلبی بر او چیره شود و همه چیز را برای خود بخواهد و محرومان را از خود براند سرنوشتی بهتر از این نخواهد داشت.
۱۲-۱۰) کفر نعمت
در تعریف کفران نعمت آمده است:‌ « هو سترها بترک اداء شکرها»:«کفران نعمت پوشاندن آن است با به جا نیاوردن شکر آن» (راغب اصفهانی، همان، ص ۴۳۳)
هر نعمتی که خداوند به انسان ارزانی داشته است شکر آن بر انسان واجب است در تفسیر ابن کثیر در باره شکر این چنین آمده است:‌ « … شکر با قلب و زبان و سایر جوارح انجام می‌گیرد، شکر قلب همان تصور نعمت و علم به مُنعم است. شکر زبان همان ثناء خداوند با تحمید و سایر اذکار است و شکر سایر جوارح استعمال نعمات خداوند در راه اطاعت خداوند و پرهیز از معصیت اوست. » (ابن کثیر، ۱۴۱۹:‌۱، ۲۴)
از بزرگترین نعمتها نعمت ارسال انبیا و نعمت هدایت است. روشن است که کفران این نعمت یعنی کشیده شدن به انواع انحرافات.
خداوند برای امتهائی که کفران نعمت می‌کنند مثلی زده است:‌
« وَ ضَربَ اللهُ مَثلاً قَریه کانَت آمِنه مُطمَئنَّه یَاتِیها رِزقُها رَغَداً مِن کُلِّ مَکانٍ فَکفَرَت بِاَنعُمِ اللهِ فَاذاقَها اللهُ لِباسَ الجوعِ وَ الخوَفِ بِما کانوا یَصنَعونَ» (النحل / ۱۱۲):‌«منطقه آبادی را که امن و آرام و مطمئن بوده و همواره روزیش بطور وافر از هر مکانی فرا می‌رسیده، اما نعمت خدا را کفران کردند و خداوند بخاطر اعمالی که انجام می‌دادند لباس گرسنگی و ترس را در‌اندامشان پوشانید. »
این منطقه آبادی که خداوند مثل می زند سه ویژگی داشته است، امنیت، اطمینان و سرازیر شدن انواع رزق و روزی‌ها به طرف آن. این مثال ویژه منطقه خاصی نیست همچنان که صاحب مجمع البیان آن را (از قول ابن عباس و مجاهد) مخصوص اهل مکه می‌داند. اما از سیاق آیه بر می‎آید که این یک مثل عمومی است. همچنان که علامه طباطبایی نیز بر این عقیده است. (ر.ک:طباطبایی، ۱۴۱۷:‌۱۲، ۵۲۲)
این لباس گرسنگی و ترس نتیجه انحرافات اعتقادی واخلاقی و فاصله گرفتن از حق وعدالت است. چراکه در ادامه آیه خداوند به بیان نعمتی دیگر به غیر از امنیت و اطمینان و رزق و روزی می‎پردازد و آن ارسال نعمت معنوی است. یعنی وجود مقدس پیامبران «وَلَقَد جاءَهُم رَسولٌ مِنهُم» (النحل / ۱۱۳) پس این محل منطقه‌ای بوده که نعمتهای معنوی در آن تام و کامل بوده است. یعنی مردم توسط پیامبری هدایت شده بودند اما مردم این منطقه به نعمتهای معنوی خداوند کفر می ورزند و به خاطر همین به طور طبیعی دچار نا امنی و دیگر مشکلات اجتماعی واقتصادی می‌شوند که اعمال خود آنها ونتیجه کفران نعمت هدایت است. این قضیه در همه مکانها و زمانها ساری و جاری است و مردم هیچ مکانی از این اصل عمومی مستثنی نیستند. این مطالب با زبان امروزی به این صورت بیان می‌شود که:‌ رفاه اقتصادی و امنیت اجتماعی و آرامش فکری تا وقتی ادامه می یابد که اعتقادات و پایبندی مذهبی تداوم یابد و مردم قدر مذهب را بدانند و شکر آن را بجای آورند.
جای دیگر درباره کفران نعمت هدایت توسط بنی اسرائیل می‌فرماید:‌« سَل بَنی اسرائیلَ کَم ءاتیناهُم مِن آیَه بَیِّنه وَ مَن یُبدِّل نِعمَه اللهِ مِن بَعدِ ما جاءَتهُ فَاِنَّ اللهَ شَدیدُ العِقابِ » (البقره / ۲۱۱):‌«ای پیامبر از بنی اسرائیل سؤال کن که ما چقدر آیات و ادله روشن بر آنها آوردیم. هر کس پس از آنکه نعمت هدایتی که خداوند به او داد آنرا به کفر مبدل کند عقاب خدا بر کافران بسیار سخت است. » از این‎آیات بخوبی ‎برداشت‎ می‎شود که انحراف ‎کسی که خداوند به او نعمت هدایت ‎داده‎ است‎ و او کفران ‎نعمت‎ کرده‎ است ‎از ‎ کسی ‎که به او این نعمت ‎داده ‎نشده ‎بسیار شدیدتر است. شاید به این خاطر که شقاوت و قساوت قلب چنین افرادی از کسانی که آیات ونذیران را ندیده‌اند و معصیت می‌کنند بیشتر است.
خداوند متعال از سر لطف و حکمت و مصلحت خود چنین خواسته که نعمت مسلمانی را به عده‌ای از مردم عطا کند. حال اگر این مردم قدر این نعمت را دانسته و پاسخ در خور شأنی بدهند که خوشا به حالشان اما اگر قدر این نعمت را ندانستند مطمئناً عقل هم حکم می‌کند که جزای این مردم باید بسیار شدیدتر از دیگر مردم محروم از نعم الهی باشد.:‌« لَئِن شَکَرتُم لَاَزیدَنَّکُم وَ لَئِن کَفَرتُم اِن عَذابی لَشدید» (ابراهیم / ۷):‌«اگر شکر کنید نعمتم را بر شما می افزایم و اگر کفران کنید عذاب من شدید است. »

دانلود کامل پایان نامه در سایت pifo.ir موجود است.

معناى آیه این است که: شیطانها اینگونه افرادی را که از یاد خدا خود را به کورى مى‏زنند از ذکر منصرف مى‏کنند، و آن وقت است که مى‏پندارند به سوى حق راه یافته‏اند و این پندار غلط- که وقتى از راه حق منحرف مى‏شوند گمان مى‏کنند هدایت یافته‏اند- خود نشانه تقییض قرین است، یعنى نشانه آن است که از تحت ولایت خدا در آمده، و در تحت ولایت شیطان قرار گرفته‏اند، براى اینکه انسان به طبع اولى خود مفطور بر این است که متمایل به حق باشد، و به حکم فطرتش مى‏خواهد هر چیزى را که به وى عرضه مى‏شود بشناسد، ولى اگر سخن حقى بر او عرضه شود و او به پیروى هواى نفسش از پذیرفتن آن سرباز زند و همین روش را ادامه دهد، خداوند مهر بر دلش زده، چشم دلش را کور مى‏کند، و قرینى برایش مقدر مى‏کند، آن وقت دیگر با هر حقى که مواجه شود آن را بر باطل منطبق مى‏کند، با اینکه فطرتا متمایل به حق است، ولى شیطانش او را به این تطبیق دعوت مى‏کند، در نتیجه مى‏پندارد که راه همین است، و نمى‏فهمد که در بیراهه است، مى‏پندارد که بر حق است، و احتمال هم نمى‏دهد که راه باطل را مى‏رود. این حالت همان غطایى است که خداى تعالى مى‏فرماید: در دنیا بر جلو دیده‏هایشان مى‏اندازد که باعث در پرده شدن از یاد خداوند می‌شود و به زودى در قیامت آن را از پیش رویشان برمى‏دارد:« الَّذِینَ کانَت أَعیُنُهُم فِی غِطاءٍ عَن ذِکرِی… قُل هَل نُنَبِّئُکُم بِالأَخسَرِینَ أَعمالًا الَّذِینَ ضَلَّ سَعیُهُم فِی الحَیاه الدُّنیا وَ هُم یَحسَبُونَ أَنَّهُم یُحسِنُونَ صُنعاً»:‌«آنهایى که دیدگانشان در دنیا در پرده‏اى بود و ذکر ما را نمى‏دیدند… بگو آیا مى‏خواهید به شما خبر دهیم از کسانى که در اعمالشان از هر کس دیگر بى‏بهره‏ترند؟ کسانى هستند که عمرشان را در راه حیات دنیا تباه کردند، و مى‏پنداشتند که کار خوبى مى‏کنند. » (کهف، ۱۰۱- ۱۰۴)
و نیز این معنا را در جاى دیگر فرموده، آنجا که خطابش در آن به اینگونه افراد است که در دنیا قرینى از شیطان داشتند، روز قیامت ایشان را مخاطب قرار داده می‌فرماید:« لَقَد کُنتَ فِی غَفلَه مِن هذا فَکَشَفنا عَنکَ غِطاءَکَ فَبَصَرُکَ الیَومَ حَدِیدٌ… قالَ قَرِینُهُ رَبَّنا ما أَطغَیتُهُ وَ لکِن کانَ فِی ضَلالٍ بَعِیدٍ»:‌«تو در دنیا از این نشأه در غفلت بودى، ما پرده غفلت را کنار زدیم، اینک امروز دیدگانت تیزبین و خیره شده است… قرینش در پاسخ مى‏گوید: پروردگارا من او را به طغیان نکشیدم، بلکه او خودش در بیراهه‏اى دور از راه بود. » (ق، ۲۲-۲۷)
در جای دیگر قرآن بیان می‌کند که کافران کور دل از قرین شیطانى خود در قیامت بیزارى می‌جویند:« حَتَّى إِذا جاءَنا قالَ یا لَیتَ بَینِی وَ بَینَکَ بُعدَ المَشرِقَینِ فَبِئسَ القَرِینُ»:‌«به هنگام حضور در نزد ما مى‏گوید: «اى کاش میان من و تو از شرق تا غرب فاصله بود و تو چه همراه بدى بود» (زخرف/۳۸) کلمه” حتى” غایتى است براى فعل مستمرى که آیه قبلى بر آن دلالت داشت، یعنى فعل” یعبدونهم”. و معناى جمله” یحسبون” این است که این قرینان شیطانى مدام ایشان را از راه خدا باز مى‏داشتند، و مدام مى‏پنداشتند که راه همان است که ایشان مى‏پیمایند، تا آنکه مرگ یکى از ایشان برسد. (ر.ک طباطبایی، ۱۴۱۷: ۱۸، ۱۰۲و۱۰۳)
خداوند در جای دیگر در باره مقصر بودن کسانی که مورد هجوم شیاطین قرار می‌گیرند می‌فرماید:« اِنَّ عِبادی لَیسَ لَکَ عَلَیهِم سُلطانٌ اِلّا مَن اِتَّبَعَکَ مّن الغاوِین» (الحجر/۳۰تا۴۲) یعنی گمراهانند که شیطان می‌تواند در آنها نفوذ کند و به گمراهیشان بیفزاید؛ پس زمینه نفوذ شیطان را خود انسان فراهم می‌کند و تا در خود شخص نیت و انگیزه بدی وجود نداشته باشد شیطان نمی‌تواند در او نفوذ کند و از همین جهت است که در مخلَصین سلطان و نفوذی نمی‌تواند داشته باشد.
در آدم انگیزه خلود و علاقه به ملکی جاودانه وجود داشت که شیطان از همین راه او را فریب داد:«فَوَسوَسَ اِلَیهِ الشَّیطانُ قالَ یا آدمُ هَل اَدُلُّکَ عَلی شَجَره الخُلدِ وَ مُلکٍ لا یَبلی؟» (طه/۱۲۰). «فَوَسوَسَ لَهُما الشَّیطانُ لِیُبدِیَ لَهُما ما وُورِیَ عَنها مِن سَوءآتِهِا وَقالَ مانَهاکُما عِن هذِهِ الشَّجَرَه اِلّا اَن تَکوُنا مَلَکَینِ اَو تَکونا مِن الخالِدین« (اعراف/۲۰). «فَدَلّاهُما بِغُرُور» (الاعراف/۲۲). جای دیگر می‌فرماید:«یا اَیُّهَا النّاسُ کُلوُا مِمّا فِی الاَرضِ حَلالاً طَیِّباً وَ لا تَتَّبِعوُا خُطُواتِ الشَّیطانِ اِنَّهُ لَکُم عَدُوٌّ مُبین» (البقره/۱۶۸) یعنی اگر انسان از روزی حلال و طیب بخورد از خطوات شیطان به دور می ماند و بالعکس اگر حرام بخورد زمینه ورود و نفوذ شیطان می‌شود. همچنین در باره قارون می‌فرماید:«وَاتلُ عَلَیهِم نَبَأَ الَّذی آتَیناهُ آیاتِنا فَانسَلَخَ مِنها فَاَتبَعَهُ الشَّیطانُ فَکانَ مِن الغاوین وَلَو شِئنا لَرَفَعناهُ بِها وَلکِنَّهُ اَخلَدَ اِلَی الاَرضِ وَ اتَّبَعَ هَواهُ»سرگذشت کسى را که آیات خود را به او دادیم ولى از آن جدا شد و شیطان به او دست یافت و از گمراهان شد براى آنها بخوا اگر مى‏خواستیم وى را بوسیله آن آیه‏ها بلندش مى‏کردیم ولى به زمین گرایید (پستى طلبید و به دنیا میل کرد) و هوس خویش را پیروى کرد (الاعراف/۱۷۵و۱۷۶) هواپرستی و چسبیدن به خاک زمینه همراه شدن شیطان با او شد.
حضرت علی مالک اشتر را نصیحت می‌کند که از خود پسندی و علاقه به مدح وثنا شنیدن بپرهیز که این بهترین فرصت را برای شیطان فراهم می‌کند تا خوبیهای محسنین را نابود سازد (نهج البلاغه:‌۳، ۱۰۸ نامه۵۳)
همه وسوسه و اغواگری شیطان به صورت دخالت کردن در ذهن بشر است که مواردی را قران کریم بیان کرده است:
با ساده جلوه دادن گناه، ایجاد آرزوهای دنیوی و ایجاد فراموشی یاد خدا: « اِنَّ الَّذینَ اَرتَدّوُا عَلی اَدبارِهِم مِن بَعدِ ما تَبَیَّنَ لَهُمُ الهُدی الشَّیطانُ سَوَّلَ لَهُم وَ اَملَی لَهُم» (محمد/۲۵) «اِستَحوَذَ عَلَیهِم الشَّیطانُ فَاَنساهُم ذِکرَ اللهِ اُولئِکَ حِزبُ الشَّیطانِ اَلا اِنَّ حِزبَ الشَّیطانِ هُمُ الخاسِروُن» (المجادله/۱۹). از امیر المؤمنین نقل می‌کند که فرمود: من تنها از دو چیز بر شما مى‏ترسم، یکى پیروى هوا، و یکى آرزوى دراز، چون پیروى هوا آدمى را از حق باز مى‏دارد، و آرزوى دراز آخرت را از یاد مى‏برد (کلینی، ۱۳۶۵: ۲، ۳۳۵) نسیان یوسف ازذکر رب در زندان از شیطان بود (یوسف/۴۲).
با تقویت گمانها و ایجاد انگیزه‌های باطل:«َلَقد صَدَّقَ عَلَیهِم اِبلیسُ ظَنَّهُ فَاَتبَعوُهُ اِلّا فَریقاَ مِن المُؤمِنین» (سبأ/۲۰). «اَنَّ الشَّیطانَ یَعِدُکُم الفَقرَ وَ یَأمُرُکُم بِالفَحشاءِ وَاللهُ یَعِدُکُم مَغفِرَه مِنهُ وَ فَضلاً وَاللهُ واسِعٌ عَلیم» (بقره/۲۶۸). « یَعِدُهُم وَ یُمَنِّیهِم وَ ما یَعِدُهُم الشَّیطانَ اِلّا غُروُرا» (النساء/۱۲۰). «اِنَّما یَأمُرُکُم بِالسّوُءِ وَالفَحشاء» (بقره/۱۶۹).
با زینت دادن گناه:«تَاللهِ لَقَد اَرسَلنا اِلی اُمَمٍ مِن قَبلِکَ فَزَیَّنَ لَهُم الشَِیطانُ اَعمالَهُم فَهُوَ وَلِیُّهُم الیَومَ وَ لَهُم عَذابٌ اَلیم» (النحل/۶۳).
با فریب دادن و مفتون کردن به وسیله وعده‌های دروغین:«یا بَنی آدَمَ لا یَفتِنَکُم الشَّیطانُ… » (اعراف/۲۷) «… یَعِدُهُم وَ یُمَنِّیهِم وَ ما یَعِدُهُمُ الشَّیطانُ إِلاَّ غُرُوراً » (النساء/۱۲۰). همچنین نزغ عداوت و حسادت میان برادران یوسف و یوسف از شیطان بود (یوسف/۱۰۰) (نزغ به معنی دشمنی و کینه است) کید برادران یوسف از شیطان بوداین امید واهی که نزد پدر عزیز شوند (یوسف/۵) (فصلت/۳۶) جای دیگر خطاب به شیطان می‌فرماید:«وَاستَفزِز مَن اِستَطَعتَ مِنهُم بِصَوتِکَ وَاَجلِب عَلَیهِم بِخَیلِکَ وَ رَجلِکَ وَ شارِکهُم فِی الاَموالِ وَالاُولادِ وَ عِدهُم. وَ مایَعِدُهُم الشَّیطانُ اِلّا غُروُرا، اِنَّ عِبادِی لَیسَ لَکَ عَلَیهِم سُلطانٌ وَ کَفی بِرَبِّکَ وَکیلا» (الاسراء/۶۲تا۶۵). و در موردی دیگر می‌فرماید:« اِمّا یَنزَغَنَّکَ مِن الشَّیطانِ نَزغٌ فَاستَعِذ بِاللهِ اِنَّهُ سَمیعٌ عَلیم، اَنَّ الَّذینَ اتَّقَوا اِذا مَسَّهُم طائِفٌ مِنَ الشَّیطانِ تَذَکَّروُا فَاِذا هُم مُبصِروُن» (الاعراف/۱۲۰و۱۲۱) یعنی بندگان خالص خداوند که مخلَصین هستند، خداوند وکیلشان است و اگر وسوسه‌ای از جانب شیطان برایشان پیش آمد با امداد الهی و بصیرتی که خداوند نصیبشان کرده متوجه می‌شوند و به یاد خدا می افتند و از تأثیر از شیطان برحذر می مانند. از علامات فتنه شیطان این است که او همیشه به زشتی و منکرات امر می‌کند و این برای تشخیص دخالت شیطان علامت خوبی است: «وَ مَن یَتَّبِع خُطُواتِ الشَّیطانِ فَاِنَّهُ یَأمُرُ بِالفَحشاءِ وَ المُنکَر» (النور/۲۱)
در روایات و کلمات بزرگان دین نیز اشارتی به شیطان و فعالیتهایش وجود دارد که مؤید مطالب قرآن است.. امام سجاد در مناجاتی به خداوند از شر شیطان چنین شکایت می‌کند:« الهی اشکو الیک عدوا یزلنی و شیطانا یغوینی قد ملأ بالوسواس صدری و احاطت هواجسه بقلبی یعاضد لی الهوی و یزین لی حب الدنیا و یحول بینی و بین الطاعه والزلفی… »:«خداوندا از دشمنی نزد تو شکایت می‌کنم که باعث لغزش من است، از شیطانی که مرا به گمراهی سوق می‌دهد، سینه ام را از وسوسه پر می‌کند و نداهایش اطراف قلبم را گرفته است، با هوای نفسم همدستی می‌کند و محبت دنیا را برایم زینت می‌دهد و میان من و اطاعت و نزدیک شدن به تو فاصله می‌اندازد» (مناجات الشاکین) (قمی، ۱۳۸۲: ۲۲۳). در حدیث از امام صادق است که سه نفر یا بیشتر از مؤمنین که جمع می‌شوند فرشتگان هم اطرافشان جمع می‌شوند و در دعای خیر و خوبی آنها را یاری می‌کنند و به همین ترتیب وقتی مخالفین حق جمع می‌شوند شیاطین اطراف آنها را می‌گیرند و با آنها در باطل معاضدت می‌کنند پس اگر مؤمنین در چنین جمعی قرار گرفتند باید برخیزند و اگر حرف باطلی شنیدند لا اقل با قلبشان مخالف باشند (کلینی،:‌۱۳۶۵: ۲، ۱۸۷) و در حدیث از امام رضا است که هیچ چیز مثل ملاقات برادران دینی (و اجتماع آنها) که در مجلسشان خدا و اهل بیت یاد می‌شود شیاطین و حزبشان را آزار نمی‌دهد. (همان، ص۱۸۸) شیطان از غرور و غفلت مؤمنین سوء استفاده می‌کند و بر عقل آنها غالب می‌شود (نهج البلاغه:نامه۴۴)
بنابر این یکی از عوامل گناه و موانع کمال و سعادت انسان شیطان است که باید از طریق بصیرت دینی، تذکر و یاد خداوند، تمرین تقوا و همچنین توکل بر خدا بر او غالب شد.
۳-۷) سرمایه و ثروت
به فرمایش قرآن کریم انسان از استغنا و بی نیازی طغیان می‌کند (علق / ۶ و ۷ ; القصص / ۵۸) دارایی حتی حلالش باعث تعلق می‌شود و می‌تواند انسان را از راه خدا باز دارد:« قُل إِن کانَ آباؤُکُم وَ أَبناؤُکُم وَ إِخوانُکُم وَ أَزواجُکُم وَ عَشیرَتُکُم وَ أَموالٌ اقتَرَفتُمُوها وَ تِجارَه تَخشَونَ کَسادَها وَ مَساکِنُ تَرضَونَها أَحَبَّ إِلَیکُم مِنَ اللَّهِ وَ رَسُولِهِ وَ جِهادٍ فی‏ سَبیلِهِ فَتَرَبَّصُوا حَتَّى یَأتِیَ اللَّهُ بِأَمرِهِ وَ اللَّهُ لا یَهدِی القَومَ الفاسِقین»:«بگو: «اگر پدر، فرزند، برادر، همسر، خویشان و اموالى که به دست آورده‏اید و تجارتى که از کسادیش مى‏ترسید و خانه‏هاى دلخواه در نظر شما از خدا و پیامبرش و جهاد در راه او محبوبتر است، منتظر باشید تا خدا فرمان خویش نازل کند» و خداوند نافرمانان را هدایت نخواهد کرد.» (التوبه/۲۴) از بدست آوردن مادیات نباید شاد شد و از از دست دادن آن نباید غصه دار شد. (الحدید/۲۳) دارائی انسان امتحان است (البقره/۴۸ والانعام/۱۶۵). شیطان است که مسلمانان را از فقر می‌ترساند. (بقره/۲۶۸). جمع کردن طلا و نقره به خودی خود گناه بزرگی است چرا که قرآن کریم به آن وعده عذاب داده است:«اَلَّذینَ یَکنِزوُنَ الذَّهَبَ وَالفِضَّه وَ لا یَنفِقونَها فِی سَبیلِ اللهِ فَبَشِّرهُم بِعَذابٍ اَلیم» (توبه/۳۴) حضرت علی در نامه‌ای به عبد الله ابن عباس می‌فرماید:«شادی و غصه تو باید مربوط به بدست آوردن چیزی معنوی و یا از دست دادن چیزی معنوی باشد و باید همت تو مصروف بعد از مرگ باشد (نهج البلاغه، ۱۴۱۲:‌۳، ۲۰، نامه۲۲) و در نامه دیگری به او می‌فرماید:«مال را فقط به‌اندازه ضرورت نگهدار (نه بیشتر) » (همان، ص۱۹) حضرت علی در نامه‌ای عثمان ابن حنیف (حاکم بصره) را از نشستن بر سر سفره‌های رنگارنگ برحذر می‌دارد و از ریاضتهای سختی که باید کشید و عبادتهایی که باید کرد تا به سعادت اخروی رسید صحبت می‌کنند و در انتها می‌گویند باید چند قرص نان تو را کفایت کند، این روش حزب الله است. (نهج البلاغه، ۱۴۱۲: ۳، ۷۵، نامه۴۵)
فساد مالی چه از جانب حاکمان و مترفین و چه از جانب مردم از جمله اموری است که می‌تواند پایه‎های یک جامعه دینی را ویران کند (الاسراء/۱۶) و در صورت بقای ظاهری آن را به مجموعه‌ای رفاه پرست بدل کند. بنابراین مهم ترین مسئولیت افراد در جامعه انسانی مشارکت در پیشرفت اقتصادی و دستیابی همگان به زندگی همراه با آسایش و راحتی و پرکردن خلأهای جامعه است. خلأهایی مانند بینوایی هم نوعان و محرومیت دیگران از ضروریات زندگی و تندرستی. ترک این وظیفه اجتماعی سبب می‌شود جامعه همواره نامتعادل باقی بماند.
زیانهایی که به واسطه فساد مالی سرمایه داران دامنگیر جامعه می‌شود اگر مورد بی توجهی قرار گیرددارا و ندار هر دو را در بر می‌گیرد. همچنانکه پیامبراکرم فرمودند: « اذا منعت الزکاه سائت حال الفقیر والغنی»:اگر ‎زکات اموال ‎ (و مالیات‎های اجتماعی) پرداخت ‎نشود روزگار فقیر و غنی‎هردوتیره می‌گردد» (مجلسی، ۱۴۰۳: ۹۳، ۱۶) البته بدی حال غنی بیشر مربوط به آخرت است. اما بی عدالتی بالاخره در این دنیا نیز دامنگیر غنی خواهد شد.
به تقوایی مالی تجار از مصادیق فساد در زمین است. همچنانکه قرآن‎مجید از زبان شعیب به قوم خود می‎فرماید: « اَوفوالکَیلَ وَلا تَکونوا مِنَ المُخسرِینَ/ وَزِنوا بِالقِسطاسِ المُستَقیمِ /وَلا تَبخَسوا النّاسَ اَشیائَهُم و لا تَعثَوا فی الاَرضِ مُفسدینَ» (الشعراء/ ۱۸۱ـ۱۸۳):‌«حق پیمانه را ادا کنید و دیگران را به خسارت میفکنید با ترازوی صحیح وزن کنید و حق مردم را کم نگذارید و در زمین فساد نکنید. » اینکه قرآن مجید در آیات متعدد تأکید بر پرهیز از کم فروشی می‌کند در اصل به خاطر سلامت اقتصادی جامعه و در نهایت، جلوگیری از نابودی و تباهی جوامع است.
قرآن مجید در مورد دیگری می‌فرماید:« وَیلٌ لِلمُطفِفیَن / الَّذینَ اِذا اَکتالوا عَلَی النَّاسِ یَستَوفُونَ / وَ اِذا کالوهُم أَو وَّزَنوهُم یُخسِرونَ»:«وای به حال کم فروشان / آنان که چون به کیل چیزی از مردم بستانند تمام بستانند/ و چون چیزی بدهند در کیل به مردم کم دهند. » (المطففین / ۱و۲و۳). بنا بر این کم فروشی و به طور کلی کلاهبرداری اقتصادی از مصادیق افساد در ارض است. از پیامبر نقل است که تجارت و معامله نکنید مگر این که از پنج چیز بپرهیزید:ربا، قسم، کتمان عیب، ستودن، وقت فروختن و بد گفتن، وقت خریدن. (کلینی، ۱۳۶۷: ۵، ۱۵۰). از امام علی نقل است:«التاجر فاجر و الفاجر فی النار الا من اخذ الحق و اعطی الحق» (همان). از امام صادق است که «غبن المؤمن حرام»یعنی هر گونه تقلب و فریب در معامله حرام می‌باشد (کلینی، ۱۳۶۵: ۵، ۱۵۳)
پیامبراکرم فرمود:‌ « اذا بغض الناس علماءهم واظهروا عماره اسواقهم و تبارکوعلی جمع الدار هم، رماهم الله باربع خصالٍ: بالقحط من الزمان والجور من السلطان والخیانه من ولاه الحکام والشوکه من العدوان» (کنز العمال:۱۶، ۳۲):‌«هر گاه مردم به دانشمندانشان خشم بگیرند (به آنان بی توجه باشند و آنها را کنار بگذارند) و به نوسازی بازارهای خود همت گمارند و همدیگر را به گردآوری پول و سرمایه شادباش بگویند خداوند آنان را به چهار بلا گرفتار می‌کند:‌ دچار قحطی و گرسنگی می‎شوند، از سوی حاکم و سلطان مورد ستم قرار می‌گیرند (حاکم ستمگری بر آنان مسلط می‌شود)، والیان فرمانروا (مدیران میانی) بر آنان خیانت می‌کنند ودشمنانش بر آنها پیروز می‌گردند. » (همین روایت در جامع السعادات نقل شده است اما به جای «علماء»، «فقراء» دارد (جامع السعادات، ۱۴۰۸:‌۲، ۶۵) بنابراین اگر رفتار افراد یا آیین جامعه‌ای بر محور منفعت طلبی و سودپرستی چرخید و توانگران به جای دستگیری از هم نوعان بیچاره و گرفتار به انباشت بیشتر سرمایه‌های خود‌اندیشیدند و به جای سرپناه دادن به انسانهای آواره و نیازمند به زیور و آرایش ساختمان‌ها و بازارهای خود مشغول شدند، به طور طبیعی انسانیت و خدامحوری در میان آنان می میرد و هرگاه جامعه چنین شد رحمت خداوند نیز از آنان رخت می‌بندد.
در حدیث از پیامبر است که ذکر خدا بهتر از جمع کردن درهم و دینار است (کلینی، ۱۳۶۵: ۲، ۴۹۹) و فرمود:«من اعطی لسانا ذاکرا فقد اعطی خیرالدنیا و الآخره» (همان). پس خیر دنیا و آخرت پول و مرکب و خانه مجلل نیست بلکه امری معنوی است. درست است که در حدیث است که خانه بزرگ از سعادت دنیا است (برقی، ۱۳۷۰:‌۲، ۶۱۰) اما نه بیش از حد ضرورت بلکه در حدی که خانواده اش محفوظ باشند و خود و خانواده اش در دید و دسترس دیگران نباشند (همان). در حدیث از امام صادق است که اگر ارتفاع سقف خانه بیشتر از هفت زراع باشد اضافه آن محل سکونت شیاطین می‌شود (کلینی، ۱۳۶۵:‌۶، ۵۲۹) در حدیث از امام صادق است که خانه‌ای که به‌اندازه گنجایش خود شخص باشد از منجیات است (مجلسی، ۱۴۰۳: ۶۷، ۱۳) وکسی که مال حرام کسب کرده باشد خدا بنّا و آب و گل را بر او مسلط می‌کند (یعنی مشغولش می‌کند به ساختن خانه‌های مجلل) و خانه‌ای که از حد کفاف فرد بیشتر باشد روز قیامت وبال گردنش می‌شود (همان، ۵۳۰). در حدیث از امام صادق است که اگر کسی خانه‌ای داشته باشد و مؤمنی نیاز به استفاده از آن را داشته باشد و در اختیارش نگذارد خداوند عز و جل می‌فرماید بر بنده من در سکنای دنیا بخل ورزید به عزتم قسم که هرگز ساکن بهشت من نخواهد شد (مجلسی، ۱۴۰۳: ۷۴، ۴۰۹) اما متأسفانه ما تنها همان حدیثی که خانه جا دار را سعادت دنیا معرفی می‌کند، بدون تفسیرش و بدون احادیث دیگر همین باب می‌گیریم تا بهانه‌ای شرعی برای فزون طلبی نفسانی باشد.
در حدیث است اگر کسی برای خاطر سرمایه‌های سرمایه داری به او احترام بگذارد دوسوم ایمانش از بین خواهد رفت. (نهج البلاغه، ۱۴۱۲: ۴، ۵۰)
در حدیث از امام صادق است:«رأس کل خطیئه حب الدنیا» (کلینی، ۱۳۶۵: ۲، ۳۱۵) و همچنین فرمودند: محبت مال و شرافت ظاهری از دو گرگ که اول و آخر گله گوسفندان باشند برای دین مؤمن زیانبارتر است (همان) چرا که حب ثروت و مال باعث منع حب خدا می‌شود، و به عبارتی دیگر حب ثروت جای حب خدا را در قلب می‌گیرد. (چنان که خواهد آمد انحراف قارون هم از اینجا شروع می‌شود).
حقیقت این است که مال و ثروت به خودی خود نکوهیده نیست بلکه مشکل از آنجا آغاز می‌شود که این ثروت مایه همه شهوات است و مال و ثروت می‎تواند باعث دلبستگی شدید انسان شود و این دلبستگی به غیر خدا باعث بریدگی از خدا می‎شود و آنوقت است که این مال و ثروت نه تنها نعمت نیست بلکه نقمتی است که فرد را بسوی هلاکت و نابودی در دنیا و آخرت پیش می‌برد.
۳-۸) فقر و تهیدستی
فقر در مواردی می‌تواند عامل گناه و فساد باشد و اما این که چرا و در چه مواردی فقر عامل گناه است قابل بحث و تحلیل می‌باشد. روایات معدودی در رد فقر وجود دارد از جمله از پیامبر نقل است که:‌« الفقر کاد ان یکون کفرا». (کلینی، ۱۳۶۵:‌۲، ۳۰۷)[۸] و در آخرین خطبه پیامبر قبل از رحلت، در ضمن نصیحت به والی آمده است:«… ولم یفقرهم و یکفرهم… »یعنی مردم را فقیر نکند که باعث کفر آنان می‌شود. اما در مقابل روایت متعددی در تحسین فقر در دست است. از جمله از پیامبر نقل است:« الفقر فخری و به افتخر» و همچنین فرمودند« اللهم احینی مسکینا و امتنی مسکینا و احشرنا فی زمره المساکین» (محمدی ریشهری، ۱۴۱۶: ۳، ۲۴۳۸) و در حدیث است که «فقرا پادشاهان بهشتیان هستند» و «فقرا ۵۰هزار سال زودتر از ثروتمندان وارد بهشت می‌شوند» (کنز العمال:۱۶۵۷۶) در حدیث است که فقیر شاکر از ثروتمند منفق افضل است.
واما وجه جمع این دو دسته از احادیث چیست؟ و آیا این که فقر موجب کفر می‌شود چه معنای صحیحی می‌تواند داشته باشد؟وجوه جمع مختلفی از بزرگان در این باره در دست است که شاید بهتر از همه نظر راغب اصفهانی در مفردات باشد. وی برای کلمه فقر چهارمورد استعمال نقل می‌کند:
۱) وجود نیازهای ضروری مادی، که برای همه انسانها تا دراین دنیا هستند عمومیت دارد و آیه:‌«یا اَیُّهَا النّاسُ اَنتُمُ الفُقَراءُ اِلَی اللهِ وَ اللهُ هُوَ الغَنِیُّ الحَمید» (الفاطر/۱۵) اشاره به این معناست.
۲) محتاج بودن از لحاظ درآمد و مخارج زندگی، که:«اِ نَّمَا الصَّدَقاتُ لِلفُقَراءِ وَالمَساکین» (التوبه/۶۰) اشاره به چنین فقری است.
۳) فقر نفس و کمبود معنویت که از نظر راغب، کلام پیامبر که فرمود: «فقر نزدیک است که کفر باشد» به همین معناست. در مقابل این فقر غنای نفس قرار دارد. چنان که حضرت فرمود:«الغنی غنی النفس»و فرمود:«من علم القناعه لم یفده المال غنی» یعنی کسی که اهل قناعت است دارای غنای نفس است و برای ثروتمندی نیاز به مال ندارد. همچنین احادیث ذیل اشاره به همین معنای فقر است:« اکبرالفقرالحمق» (نهج البلاغه حکمت۵۴) «رب فقیر اغنی من کل غنی» (غررالحکم:۵۳۲۶) «لا فقر کالجهل» (نهج البلاغه حکمت۵۴).
۴) فقر الی الله در آنجا که پیامبر فرمود:‌«اللهم اغننی بالافتقار الیک و لا تفقرنی بالاستغناء عنک». کلام حضرت موسی نیز که به خدا عرض کرد:‌«رَبِّ اَنِّی لِما اَنزَلتَ اِلَیَّ مِن خَیرٍ فَقیر» (قصص/۲۴) اشاره به همین معنی است، چون در آیه مذکور موسی خود را فقیر درگاه الهی می‌داند. غزالی نیز در نزدیک بودن فقر به کفر بیان قابل توجهی دارد از نظر او فقر مالی نیز می‌تواند شخص فقیر را به کفر نزدیک کند. در صورتی که باعث حسد او نسبت به ثروتمندان شود و طبق حدیث مروی حسد ایمان را می خورد چنان که آتش هیزم را می خورد. (مازندرانی، ۱۴۲۱:‌۹، ۳۱۶) و همچنین ممکن است باعث شود که خود را در مقابل ثروتمندان ذلیل کند که در حدیث است چنین کاری به دین شخص لطمه می زند (به نقل از مجلسی، ۱۴۰۳:‌۶۹، ۳۱) یعنی چه بسا طبق روایت دو ثلث دینش نابود شود (نهج البلاغه ج۴ص۵۱) و نیز چنین فقری ممکن است باعث کوچک شمردن نعمتها و روزی‌هایی شود که به همین شخص فقیر عطا شده که این خود کفران نعمت است و چنین کسی ممکن است دچار عدم رضا به قضای الهی گردد و حتی باعث اعتراض به خدا گردد. از نظر امام علی چه فقیر و چه ثروتمند نباید غصه دنیا را بخورند که معادل نارضایتی از تقدیر الهی است:«من اصبح علی الدنیا حزینا فقد اصبح لقضاءالله ساخطا» (نهج البلاغه، ۱۴۱۲: ۴، ۵۰) همچنین فقر می‌تواند منجر به اعمال خلافی شود که فسق شخص و در نهایت کفر او را در پی داشته باشد.
مولی محمد صالح مازندرانی در شرح اصول کافی در توضیح «لاتفقرهم فیکفرهم »حدیث «الفقر کاد ان یکون کفرا» را می آورد و می‌گوید کفر به معنای پوشاندن است و شامل انکار اصل دین و یا انکار بخشی از آن می‌شود (پس کفر در این روایت لزوما به معنای خروج از اصل دین نیست). همچنین کفر را می‌توان به چهار نوع:‌انکار، جحود، عناد و نفاق تقسیم کرد. که اولی مربوط به اصل نشناختن خداست، دومی‌شناخت خدا و عدم اقرار به لسان است (مثل کفر ابلیس). سومی‌شناخت و عدم دینداری از روی کینه است (مثل کفر ابو جهل). چهارم کفر با اقرار با زبان و عدم اعتقاد قلبی است. (مازندرانی، ۱۴۲۱: ۷، ۲۸). روشن است که از این چهار مورد هیچکدام به فقر مالی مربوط نمی‌شود. اما ممکن است شخص فقیر به خاطر بی عدالتی که در تقسیم بیت المال از طرف حاکم اسلامی ملاحظه می‌کند یا به خاطر مالیاتهای شدیدی که دولت اسلامی از او می‌گیرد احکام اسلام در مورد مسائل اقتصادی را انکار کند و یا در اصل اسلام و حقانیت آن تردید نماید کههر دو به یک معنا کفر است.
البته نباید شرایط زمانِ بیان این کلام را هم از نظر دور داشت. پیامبر در زمانی این مطلب را فرمود که بسیاری از قبایل تازه مسلمان شده بودند و از حکومت اسلامی امید برقراری عدالت را داشتند و یا حتی برخی به طمع‌های مالی اسلام آورده و جزء “مؤلفه قلوبهم” بودند که برای امیدوار کردنشان به دین جدید مبالغی از بیت المال به آنها پرداخت می‌شد. و لذا این قبیل مسلمانان ممکن بود با روبرو شدن با بی عدالتی اقتصادی و فقر به سرعت به حال قبلی خود باز گردند و الا هر مسلمانی به صرف فقیر شدن کافر نمی‌شود.
در حدیث از امام علی است که قوام دنیا به چهار گروه است:به عالمی‌که به علمش عمل کند، جاهلی که از کسب علم استنکاف نکند، ثروتمندی که از ثروتش در جهت خیرات استفاده کند و فقیری که دینش را به دنیا نفروشد. اگر عالم علمش را ضایع کرد جاهل به دنبال علم نخواهد رفت و اگر ثروتمند از ثروتش در جهت خیرات استفاده نکرد فقیر دینش را به دنیا خواهد فروخت. (محمدی ریشهری، ۱۴۱۶:‌۳، ۲۴۲۰) از آنجا که پیامبر فرمود:«کیف یقدس الله قوما لا یؤخذ لضعیفهم من شدیدهم؟!» (محمدی ریشهری، همان) به دست می آید برای سلامت جامعه باید اموالی از اقویا و ثروتمندان به نفع فقرا گرفته شود. وآنجا که می‌فرماید:«خُذ مِن اَموالِهِم صَدَقَه تُطَهِّرُهم… » (التوبه/۱۰۳) اشاره به همین گرفتن مال از ثروتمندان و دادن به فقراست و این نوع صدقه منحصر در وجوهات شرعی نیز نمی‌باشد.
نتیجه آن که فقر به همراه جهل و اعتقاد ضعیف و بی تقواییِ خود شخص فقیر موجب فساد است. در حقیقت این فقر فرهنگی و فقر معنویت است که موجب فساد و یا در برخی موارد موجب کفر می‌شود. باید توجه داشت که ثروتمندی نیز خطرات خود را دارد (چنان که در فصل قبل آمد) و نفی فقر به معنای اثبات ثروتمندی نیست و چه بسا خطر ثروت بیشتر است چون فقیر اگر فاسد هم باشد ابزار گناه را که سرمایه است، ندارد. بنا بر این به عنوان وظیفه‌ای اخلاقی باید به حد کفاف به دنبال ثروت رفت و باید کار کرد اما برای رفع احتیاجات ضروری خود و خانواده نه برای جمع ثروت. و حاکمان جامعه نیز باید مراقب باشند که بی عدالتی اقتصادی در جامعه شایع نشود و همچنین از اقشار کم درآمد تا حد ممکن مالیات گرفته نشود (چنان که خمس و زکات نیز بر آنان واجب نیست). بلکه بالعکس از ثروتمندان به نفع فقرا مالیات گرفته شود. و شرایط اقتصادی جامعه به نحوی باشد که از اقشار کم درآمد امکان کسب و کار گرفته نشود؛ که این موارد می‌تواند زمینه مفاسد گوناگونی باشد.
آخرین نکته جواب این سؤال است که چرا این مقدار در متون دینی فقر تحسین شده است؟ چنان که مجلسی از غزالی نقل می‌کند فقر را می‌توان نعمتی از جانب خدا به حساب آورد که شخص را به سوی انابه و التجا نسبت به خداوند سوق می‌دهد و چنان که در حدیث است فقر را می‌توان زینتی به حساب آورد که همه انبیا و اولیا از آن برخوردار بوده‌اند. در خبر است که وقتی دیدی فقر به سوی تو می آید بگو «مرحبا بشعار الصالحین» و در خبر است که« اکثر اهل الجنه الفقراء». و پیامبر که از دنیا رفتند در خبر است بدهکار بودند. (مجلسی، ۱۴۰۳:‌۶۹، ۳۱)
بنا بر این جواب سؤال مذکور این است که مطمئنا هیچ نوع از فقر معنوی به هیچ میزانش قابل تحسین نیست و فقر به معنای نیاز طبیعی همه موجودات به خداوند نیز نمی‌تواند مورد نظر باشد چون امری تکوینی است و غیر قابل تغییر و نمی‌تواند دستور العملی اخلاقی محسوب شود و اما فقر به معنای کمبود درآمد به این خاطر تحسین می‌شود که چون اولا فقیر تعلقی ندارد و خاطرش از بسیاری از تشویش‌های ذهنی ثروتمندان خالی است، آماده توجه و اتصال به خدا ست، ثانیا فقیر وسیله شهوات را که مال و ثروت باشد در اختیار ندارد، ثالثا فقیر همیشه درحال درخواست از خداست و خود را بی نیاز از او نمی‌داند، رابعا با تحسین فقر مردم کمتر غصه دنیا می خورند و کمتر به دنبال دنیا می‌روند. و اما فقر به معنای توجه به نیازمندی به سوی خداوند و انقطاع به سوی او از درجات بالای معرفت محسوب می‌شود و قابل تحسین بودن آن کاملا واضح است.

برای دانلود متن کامل پایان نامه به سایت zusa.ir مراجعه نمایید.

روشن است که حاکمان جامعه به خاطر در دست داشتن قدرت و ثروت بسیار بیشتر از دیگران از امکان دستیابی به تمتعات و هواهای نفسانی برخوردارند. وطبیعتا برای دستیابی به شهوات نفسانی خود از افراد زیادی بهره می‌گیرند و مورد سوء استفاده قرار می‌دهند و به فساد می‌کشانند، همین افراد فاسد نیز در ارتباط با طبقه‌ای پایین‌تر گروههای دیگری را درگیر کرده و به فساد می‌کشانند. از طرف دیگر فرد یا گروه حاکم طبعا دارای اعتقاداتی باطل و فرهنگی منحط نیز می‌باشند که حاکمیت آنان در اشاعه این فرهنگ نیز مؤثر خواهد بود. این است که فساد یک نفر یا یک گروه حاکم در نهایت موجب فسادبخشهای بزرگی از جامعه می‌شود.
۳-۱۲) گناه زمینه گناهان دیگر
یکی از نتایج گناه پیش آمدن گناهان دیگر و فرو رفتن تصاعدی در گناهان دیگر است. واقعیت این است که انجام هر گناهی شخص را در انجام گناهان دیگر شجاع می‌کند. بنا بر این می‌توان خود گناه را جزء زمینه‌های گناه به حساب آورد. اما برخی گناهان اثر مشخصی در رخ دادن گناهان دیگر دارد چنان که در نصوص دینی نیز از آنها صحبت شده است. مهمترین این قبیل گناهان عبارتند از:
۱۲-۱) دروغ: در قرآن کریم راستی، معادل ایمان و تقوا و نقطه مقابل آن نفاق و بی ایمانی قرار دارد:« لِیَجزِیَ اللَّهُ الصَّادِقینَ بِصِدقِهِم وَ یُعَذِّبَ المُنافِقینَ إِن شاءَ أَو یَتُوبَ عَلَیهِم إِنَّ اللَّهَ کانَ غَفُوراً رَحیماً»:« تا خدا پاداش صدق راستگویان را بدهد و اگر بخواهد منافقان را عذاب کند یا توبه آنها را بپذیرد زیرا خداوند آمرزنده مهربان است» (احزاب/۲۴). در روایات اسلامى دروغ به عنوان کلید گناهان شمرده شده است، امام حسن عسکری مى‌فرماید: جعلت الخبائث کلها فى بیت و جعل مفتاحها الکذب:«تمام پلیدیها در اطاقى قرار داده شده، و کلید آن دروغ است» (مجلسی، ۱۴۰۳: ۶۹، ۲۶۴). امام علی مى‌فرماید: «الصدق یهدى الى البر، و البر یهدى الى الجنه»:«راستگوئى دعوت به نیکوکارى مى‌کند، و نیکوکارى دعوت به بهشت». (محمدی ریشهری، ۱۴۱۶: ۲، ۱۵۷۸). رابطه دروغ و گناهان دیگر از این نظر است که انسان گناهکار هرگز نمى تواند راستگو باشد، چرا که راستگوئى موجب رسوائى او است و براى پوشاندن آثار گناه معمولا باید متوسل به دروغ شود و به عبارت دیگر، دروغ انسان را در مقابل گناه آزاد مى‌کند، و راستگوئى محدود. دروغ سرچشمه نفاق است. چرا که راستگوئى یعنى هماهنگى زبان و دل، و بنابر این دروغ ناهماهنگى این دو است و نفاق نیز چیزى جز تفاوت ظاهر و باطن نیست، پس دروغ با ایمان سازگار نمی باشد. این واقعیت نه تنها در آیه مورد بحث که در احادیث اسلامى نیز منعکس است.
۱۲-۲) کینه‌توزی می‌تواند باعث انجام گناهان متعددی شود. قرآن کریم می‌فرماید:«لا یَجرِمَنَّکُم شَنَآنَ قَومٍ عَلی اَلّا تَعدِلوُا»:«مبادا دشمنی گروهی باعث شود که از مسیر عدالت خارج شوید». (مائده/۸) یعنی دشمنی ممکن است باعث ظلم و تضییع حقوق دیگران شود. اگر دشمن شخصی نسبت به او عمل خلافی انجام دهد حد اکثر حق فرد این است که همان عمل را مجازات کند و بیشتر از آن مشمول نهی آیه خواهد بود.
۱۲-۳) حسادت نیز موجب گناهان دیگر و از جمله اذیت محسود، غیبت او و یا صدمه زدن به او می‌شود. ‌هابیل قابیل را از روی حسادت کشت. قرآن به پیامبر توصیه می‌کند که از شر حاسد وقتی بخواهد به حسدش عمل کند به خدا پناه ببر: «…. وَ مِن شَرِّ حاسِدٍ إِذا حَسَدَ» (علق/۵). پس وقتی حسود، حسادت بورزد یعنی حسادتش را در عمل نشان دهد دچار گناه می‌شود.
۱۲-۴) نژاد پرستی: نژاد پرستی نوعی خودپسندی نسبت به حسب ونسب است و در اسلام مردود می‌باشد. از پیامبر نقل است:«کُلُّکُم من آدم و آدم من تراب» (مجلسی، ۱۴۰۳: ۷۶، ۲۸۷)
گذشته و حال نژاد پرستی باعث فجایع فراوانی در عالم شده است. کمترین اثرش ایجاد تکبر و تفاخر در فرد است. ابلیس گفت: «أَنَا خَیرٌ منه خَلَقتَنی‏ مِن نارٍ وَ خَلَقتَهُ مِن طینٍ» (الاعراف/۱۲) من بهتر هستم، من از آتش هستم آدم از گل است. ابلیس نژاد خود را برتر از آدم می‌دانست و این فکر غلط باعث دیگر انحرافات او شد. در بد‌ترین حالتش، شخص نژادپرست برای دیگران هیچ نوع حقی قائل نیست، حتی حق حیات!
۱۲-۵) رفاه‌ زدگی و اسراف و تبذیر: قرآن کریم در باره برخی اقوام نابود شده می‌گوید: «إِنَّهُم کانُوا قَبلَ ذلِکَ مُترَفینَ» (الواقعه/۴۵) ترف یعنی عیاشی. قبلا اشاره شد که مترفین بر جنگ با پیامبران اصرار می‌کنند، علت این است که می‌خواهند آزادانه خوشگذرانی کنند، یعنی می‌خواهند زندگی مرفهی داشته باشند، و به خاطر رسیدن به رفاه بی حد، کلاه برداری، رشوه، کم فروشی و هر کاری اشتباه دیگری انجام می‌دهند. چرا که خوش باشی را هدف زندگی خود قرار داده‌اند. قرآن کریم در باره این قبیل افراد می‌فرماید:«بَل یُریدُ الاِنسانَ لِیَفجُرَ اَمامَه» (قیامه/۵) یعنی انسان می خواهد آزاد باشد و مانعی برای هوا‌های نفسانیش وجود نداشته باشد. این افراد حتی دچار کفر و انکار معاد می‌شوند و دانسته‌های خود را نیز انکار می‌کنند. قرآن کریم از کم فروشان می پرسد«أَلَا یَظُنُّ أُولَئکَ أَنهَُّم مَّبعُوثُونَ، لِیَومٍ عَظِیمٍ» (مطففین/۴ و۵). گویا کم فروشان به تدریج دچار فراموشی معاد می‌شوند.
۱۲-۶) تهمت به فحشاگناه است و اما باعث شیوع گناه و فحشا هم می‌شود.
یکی از انواع بسیار زشت تهمت که خداوند برای آن عذاب دنیوی شدید مقرر داشته است، تهمت فحشا به دیگران است. قرآن کریم در باره کسانی که در جریان افک تهمت فحشا زدند می‌گوید:« اِنََّ الَّذینَ یُحبُّونَ اَن تَشِیعَ الفاحِشَه فِی الَّذینَ آمَنوا لَهُم عَذابٌ اَلیمٌ فیِ الدُّنیا وَ الآخِره وَاللهُ یَعلَمُ وَ اَنتم لا تَعلَمونَ» (النور/ ۱۹):‌«کسانی که دوست دارند زشتیها در میان مردم با ایمان شیوع یابد عذاب دردناکی برای آنها در دنیا و آخرت است و خداوند می‌داند و شما نمی‌دانید. » یعنی غیبت و تهمت می‌تواند باعث شیوع فحشا شود. خطاب آیات بیانگر این مطلب است‎که اگر این‎جریان در مورد هر فرد با ایمانی اتفاق بیفتد کسی حق اشاعه تهمت فحشا را ندارد.
صاحب المیزان در این باره می‌گوید:‌ « افک (تهمت زدن) از مصادیق فاحشه است و اشاعه آن در میان مؤمنین به خاطر این بوده که دوست می‌داشتند عمل زشت و هر فاحشه‌ای در بین مؤمنین شیوع یابد. پس مقصود از فاحشه، مطلق فحشا است، چون زنا و قذف و امثال آن و دوست داشتن اینکه فحشا و قذف در میان مؤمنین شیوع پیدا کند، خود مستوجب عذاب الیم در دنیا و آخرت برای دوست دارنده است و بنابراین دیگر علت ندارد که ما عذاب در دنیا را حمل برحد کنیم چون دوست داشتن شیوع گناه در میان مؤمنین حدنمی آورد. » (طباطبایی، ۱۴۱۷: ۱۵، ۱۳۲تا ۱۳۴)
۱۲-۷) غیبت نیز باعث آشکار شدن گناهان افراد و عادی شدن آن در سطح جامعه می‌شود. پس غیبت نیز عاملی برای شیوع گناه خواهد بود. مطمئنا یک دلیل حرمت غیبت همین است که کسی که آبرویی ندارد دست به هر کاری خواهد زد لذا حتی اگر کسی متوجه اشتباه یا گناهی از دیگری شود نبایدبا غیبت آبروی او را بریزد.
۱۲-۸) اعراض از یاد خدا: خداوند بعد از اخراج‎آدم و حوا از بهشت و ورود آنها به زمین توصیه‌هایی به آنها کرد، اول توصیه‎کردکه:اگر هدایتی‎از من سوی‎شما آمد هرکه ازآن پیروی‎ کند نه‎ گمراه‎ می‎شود و نه‎ تیره بخت:«… فاِما یَأتِینَّکُم مِنِّی هُدیً فَمَنِ اتَّبَعَ هُدایَ فَلا یَضلُّ وَلایَشقی » (طه / ۱۲۳)
و اما توصیه دوم خداوند به آدم این بود که:‌« وَ مَن اَعرضَ عَن ذِکریِ فَاِنَّ لَهُ مَعیشَه ضَنکاً وَ نَحشُرهُ یَومَ القیامَه اَعمی» (طه / ۱۲۴):‌ «هرکس از یاد من روی بگرداند وی را روزگاری سخت خواهد بود و او را در روز قیامت کور محشور کنم. »
صاحب المیزان علت بیان این آیه با چنین الفاظی (و من اعرض عن ذکری) را اینگونه بیان کرده است:‌ « آیه می خواسته است به علت حکم اشاره کند و بفرماید علت تنگی معیشت در دنیا و کوری او در روز قیامت فراموش کردن خدا و اعراض از یاد اوست. (همان) و مقصود از « ذکر خدای تعالی» را قرآن مجید یا مطلق کتب آسمانی و یا دعوت حقه می‌داند. (طباطبایی، ۱۴۱۷: ۱۴، ۳۱۴)
بنا بر این اعراض از یاد خدا (که البته در جامعه ما فراوان است!) معمولا از گناهان شمرده نمی‌شود، بلکه ترک مستحب به حساب می آید. اما طبق آیه مذکور که برای آن عذاب اخروی بیان نموده، گناه است و موجب بسیاری از گناهان دیگر نیز خواهد بود. انسانی که خدا را فراموش کند و با او قطع رابطه می نماید دیگر چیزی جز زندگی دنیا برایش باقی نمی ماند، و بناچار خود را سرگرم دنیا می‌کند اما چه سود که زندگی دنیوی هرگز نمی‎تواند به او آرامش دهد. بسیار اتفاق می افتد که انسان بارها دست به کاری می زند اما با درهای بسته روبرو می‌گردد و درهای زندگی به روی انسان به کلی بسته می‌شود. از این حال تعبیر به ضیق یا تنگی معیشت می‌شود. تنگی معیشت به این معنا نیست که فرد درآمد کمی‌دارد بلکه چه بسا انسانهایی که درآمد هنگفتی دارند اما بخل و حرص زندگی چنان بر او فشار می‎آورند که زندگیش بسیار تنگ و ضیق می‌شود. قرآن مجید به صراحت عامل این تنگناها را اعراض از یاد خدا می‌داند و یاد و ذکر خدا را باعث آرامش جان و زندگی معرفی می‌کند. «اَلا بِذِکرِاللهِ تَطمَئِنُّ القُلوُب» (الرعد/۲۸) اصولاً تنگی معیشت بیشتر به خاطر کمبود مسائل معنوی و وابستگی بیش از حد به جهان مادی است وگرنه اهل ایمان و تقوا چون دلبستگی خاصی به دنیا ندارند از همه این دلتنگیها در امان هستند و بخاطر رعایت تقوا راه گشایش برای مشکلاتشان باز می‌شود.
غیر از این، کسانی که با خدا قطع ارتباط کنند به تدریج با رو کردن به دنیا به همه گناهان آلوده می‌شوند تا بالاخره دچار طبع قلوب می‌گردند. این است که روز قیامت کور محشور می‌شوند. بنابر این کوری آخرت نتیجه و عکس العمل اعراض از یاد خدا در دنیاست.
« منع مردم از ذکر نام خدا» را نیز می‌توان به عنوان قبل ملحق کرد. چون نتیجه هر دو یکی است یعنی غفلت از خداوند.
منع مردم از ذکر نام خدا به هر نحو و با هر وسیله از گناهان بسیار بزرگی است که بدون توبه عذاب دنیوی و اخروی خداوند را در پی دارد. نتیجه این گناه استحاله فرهنگی جامعه اسلامی است و منشأ بسیاری گناهان دیگر است.
قرآن کریم در این باره می‌فرماید:«وَ مَن اَظلَمُ ممِن مَّنعَ مَساجِدَ اللهِ اَن یُذکَرَ فیهَا اسمَهُ وَ سَعی فی خَرابِها اُولئِکَ ما کانَ لهَم اَن یَدخُلوها اِلَّا خائِفینَ لَهُم فی الدُّنیا خِزیٌ وَ لَهُم فی الآخِره عَذابٌ عَظیم» (البقره / ۱۱۴):‌«چه کسی ستمکار‌تر از کسانی است که از بردن نام خدا در مساجد او جلوگیری می‌کنند و سعی در ویرانی آنها دارند، شایسته نیست آنان جز با ترس و وحشت وارد این کانونهای عبادت شوند، بهره آنها در دنیا رسوایی و در سرای دیگر عذاب عظیم است. »
هر چند در شأن نزول این آیه اقوال مختلفی است که آن را به یهود و مسیحیت و مشرکین مکه منسوب می‌کند، اما بدون شک آیه مفهوم وسیع و گسترده‌ای دارد و به زمان و مکان معینی محدود نمی‌شود. همانند سایر آیاتی که در شرایط خاصی نازل گردیده اما حکم آن در همه قرون و اعصار ثابت است، بنابراین هر کس و هر گروه به نوعی در تخریب مساجد الهی بکوشد و یا مانع از آن شود که نام خدا و عبادت او در آنجا انجام گیرد مشمول همان رسوایی و همان عذاب عظیم می‌شوند که در آیه اشاره شد. هر عملی که نتیجه آن تخریب‎مساجد و از رونق افتادن آن باشد نیز مشمول همین حکم است.
۱۲-۹) بُخل: بخل نیز در نظر اول فقط گناه اخلاقی یا ترک مستحب به نظر می آید اما در عمل گناه و موجب گناهان دیگری است. هرگاه شخصی نعمتی را برای خودش بخواهد و راضی باشد دیگران از آن نعمت محروم بمانند، به این حالت بخل و انحصارطلبی می‌گویند. بخل فقط در مسائل مادی و مالی نیست بلکه بخل علم و ادای حقوق و مانند اینها را نیز شامل می‌شود.
قرآن کریم از کسانی که خداوند صفت بخل و حرص را از آنها دور کرده به عنوان رستگاران نام می‌برد:« … وَ من یُوقَ شٌحَّ نَفسِهِ فَاولئِکَ هُمُ المُفلِحونَ (حشر/ ۹):‌«… و کسانى که موفق شده باشند از بخل نفسانى خویشتن را حفظ کنند چنین کسانى رستگارند. »
و در جایی دیگر می فرماید:‌ « وَ اَمَّا مَن بَخِلَ وَاستَغنی وَ کَذَّبَ بِالحُسنی فَسَنُیَسرهُ لِلعُسری» (اللیل/۱۰و۹و۸):‌«اما هرکس بخل ورزید و طلب بی نیازی کرد و نیکویی را تکذیب کرد، ما بزودى او را در مسیر دشوارى قرار مى‏دهیم. »
بخل صفت بسیار مذمومی است که می‌تواند باعث گناهان دیگر شود چرا که بخیل از ترس از دست دادن اموالش با پیامبر و نیکان و فقرا نزدیک نمی‌شود و همین باعث گمراهی بیشتر او و انجام نداند وظایف اسلامی و انسانیش می‌شود
بنا براین هر کس به خاطر مال و ثروت و امکانات مادی مست و مغرور شود و روح بخل و انحصارطلبی بر او چیره شود و همه چیز را برای خود بخواهد و محرومان را از خود براند سرنوشتی بهتر از این نخواهد داشت.
۱۲-۱۰) کفر نعمت
در تعریف کفران نعمت آمده است:‌ « هو سترها بترک اداء شکرها»:«کفران نعمت پوشاندن آن است با به جا نیاوردن شکر آن» (راغب اصفهانی، همان، ص ۴۳۳)
هر نعمتی که خداوند به انسان ارزانی داشته است شکر آن بر انسان واجب است در تفسیر ابن کثیر در باره شکر این چنین آمده است:‌ « … شکر با قلب و زبان و سایر جوارح انجام می‌گیرد، شکر قلب همان تصور نعمت و علم به مُنعم است. شکر زبان همان ثناء خداوند با تحمید و سایر اذکار است و شکر سایر جوارح استعمال نعمات خداوند در راه اطاعت خداوند و پرهیز از معصیت اوست. » (ابن کثیر، ۱۴۱۹:‌۱، ۲۴)
از بزرگترین نعمتها نعمت ارسال انبیا و نعمت هدایت است. روشن است که کفران این نعمت یعنی کشیده شدن به انواع انحرافات.
خداوند برای امتهائی که کفران نعمت می‌کنند مثلی زده است:‌
« وَ ضَربَ اللهُ مَثلاً قَریه کانَت آمِنه مُطمَئنَّه یَاتِیها رِزقُها رَغَداً مِن کُلِّ مَکانٍ فَکفَرَت بِاَنعُمِ اللهِ فَاذاقَها اللهُ لِباسَ الجوعِ وَ الخوَفِ بِما کانوا یَصنَعونَ» (النحل / ۱۱۲):‌«منطقه آبادی را که امن و آرام و مطمئن بوده و همواره روزیش بطور وافر از هر مکانی فرا می‌رسیده، اما نعمت خدا را کفران کردند و خداوند بخاطر اعمالی که انجام می‌دادند لباس گرسنگی و ترس را در‌اندامشان پوشانید. »
این منطقه آبادی که خداوند مثل می زند سه ویژگی داشته است، امنیت، اطمینان و سرازیر شدن انواع رزق و روزی‌ها به طرف آن. این مثال ویژه منطقه خاصی نیست همچنان که صاحب مجمع البیان آن را (از قول ابن عباس و مجاهد) مخصوص اهل مکه می‌داند. اما از سیاق آیه بر می‎آید که این یک مثل عمومی است. همچنان که علامه طباطبایی نیز بر این عقیده است. (ر.ک:طباطبایی، ۱۴۱۷:‌۱۲، ۵۲۲)
این لباس گرسنگی و ترس نتیجه انحرافات اعتقادی واخلاقی و فاصله گرفتن از حق وعدالت است. چراکه در ادامه آیه خداوند به بیان نعمتی دیگر به غیر از امنیت و اطمینان و رزق و روزی می‎پردازد و آن ارسال نعمت معنوی است. یعنی وجود مقدس پیامبران «وَلَقَد جاءَهُم رَسولٌ مِنهُم» (النحل / ۱۱۳) پس این محل منطقه‌ای بوده که نعمتهای معنوی در آن تام و کامل بوده است. یعنی مردم توسط پیامبری هدایت شده بودند اما مردم این منطقه به نعمتهای معنوی خداوند کفر می ورزند و به خاطر همین به طور طبیعی دچار نا امنی و دیگر مشکلات اجتماعی واقتصادی می‌شوند که اعمال خود آنها ونتیجه کفران نعمت هدایت است. این قضیه در همه مکانها و زمانها ساری و جاری است و مردم هیچ مکانی از این اصل عمومی مستثنی نیستند. این مطالب با زبان امروزی به این صورت بیان می‌شود که:‌ رفاه اقتصادی و امنیت اجتماعی و آرامش فکری تا وقتی ادامه می یابد که اعتقادات و پایبندی مذهبی تداوم یابد و مردم قدر مذهب را بدانند و شکر آن را بجای آورند.
جای دیگر درباره کفران نعمت هدایت توسط بنی اسرائیل می‌فرماید:‌« سَل بَنی اسرائیلَ کَم ءاتیناهُم مِن آیَه بَیِّنه وَ مَن یُبدِّل نِعمَه اللهِ مِن بَعدِ ما جاءَتهُ فَاِنَّ اللهَ شَدیدُ العِقابِ » (البقره / ۲۱۱):‌«ای پیامبر از بنی اسرائیل سؤال کن که ما چقدر آیات و ادله روشن بر آنها آوردیم. هر کس پس از آنکه نعمت هدایتی که خداوند به او داد آنرا به کفر مبدل کند عقاب خدا بر کافران بسیار سخت است. » از این‎آیات بخوبی ‎برداشت‎ می‎شود که انحراف ‎کسی که خداوند به او نعمت هدایت ‎داده‎ است‎ و او کفران ‎نعمت‎ کرده‎ است ‎از ‎ کسی ‎که به او این نعمت ‎داده ‎نشده ‎بسیار شدیدتر است. شاید به این خاطر که شقاوت و قساوت قلب چنین افرادی از کسانی که آیات ونذیران را ندیده‌اند و معصیت می‌کنند بیشتر است.
خداوند متعال از سر لطف و حکمت و مصلحت خود چنین خواسته که نعمت مسلمانی را به عده‌ای از مردم عطا کند. حال اگر این مردم قدر این نعمت را دانسته و پاسخ در خور شأنی بدهند که خوشا به حالشان اما اگر قدر این نعمت را ندانستند مطمئناً عقل هم حکم می‌کند که جزای این مردم باید بسیار شدیدتر از دیگر مردم محروم از نعم الهی باشد.:‌« لَئِن شَکَرتُم لَاَزیدَنَّکُم وَ لَئِن کَفَرتُم اِن عَذابی لَشدید» (ابراهیم / ۷):‌«اگر شکر کنید نعمتم را بر شما می افزایم و اگر کفران کنید عذاب من شدید است. »

برای دانلود متن کامل پایان نامه به سایت zusa.ir مراجعه نمایید.