بنابراین آدمی هر صفت روحی که داشته باشد اعمالش بر اساس همان شاکله و موافق با فعلیات داخل روحش از او سر می‌زند و اعمال بدنی او همان صفات و فعلیات روحی را مجسم می‌کند و شاکله تنها به معنى طبیعت ذاتى نیست، بلکه به هر گونه عادت و طریقه و مذهب و روشى که به رفتار انسان جهت مى‏ دهد شاکله گفته مى‏ شود. همچنین عادات و سننى که انسان بر اثر تکرار یک عمل اختیارى کسب کرده است؛ و اعتقاداتى که با استدلال و یا از روى تعصب پذیرفته است و در رفتار انسان نقش تعیین کننده دارند، اجزاء شاکله محسوب مى‏ شوند.
این شخصیت نفسانی صورتی برزخی هم دارد که پیامبر و امامان از آن شکل و شاکله آگاهی دارند و در آخرت نیز که هر کسی با خصوصیات باطنی واعمالش محشور می‌شود، به نقل قرآن این صورت برزخی برای اصحاب اعراف قابل تشخیص است:«وَ عَلَی الاَعرافِ رِجالٌ یَعرِفوُنَ کُلّاً بِسیماهُم… » «و بر اعراف مردانى هستند که همه را به سیماشان مى‏شناسند… » (الاعراف/۴۶)
بنابر این حقیقت انسانیت انسان در دنیا و آخرت با همین چهره باطنی سنجیده می‌شود و لازم است انسانها لااقل به‌اندازه چهره بیرونی خود، در فکر آراستن چهره باطنی دائمی خود باشند.
آن عالم، عالم ظهور و بروز مخفیات است و عالمِ کشف باطن‌هاست، باطن‌های خوب که علامتش ایمان و نمود بیرونیش تقوا است به بهشت می‌روند و باطن‌های بد که علامتش کفر و نمود بیرونیش فسق و فجور است به جهنم.
زمانی که انسان از دنیا می‌رود، عالم و نشأه او عوض می‌شود:«ثُمَّ اللهُ یُنشِئُ النَّشأَه الآخِرَه» (الرعد/۲۰)، این عالم، عالمی است که در آن سعادت و شقاوت، حق و باطل، دروغ و راست و خلوص و آلودگی در هم آمیخته است، اما آن عالم، عالم صدق محض است و واقعیت محض است:«یَومَ هُم بارِزوُنَ لا یَخفَی عَلَی اللهِ مِنهُم شَیئ»:« روزى که ایشان (سراپا) آشکار باشند (و) از آنان چیزى بر خداوند پوشیده نباشد» (الغافر/۱۶). تدلیس و تلبیسی که احیاناً در این جهان رخ می‌دهد، در آنجا راه ندارد و حقیقت اشیاء آنطور که هست در آنجا ظهور پیدا می‌کند، کسی نمی‌تواند خود را به غیر از آنچه که هست معرفی کند و جلوه دهد.
ذوات و ملکات و اخلاق و اعمالی که انسان در دنیا انجام داده است، آنجا به صورت واقعی خود جلوه می‌کنند و ظاهر و باطن در آنجا اختلافی ندارد. گوئی همه ظاهر است و باطنی نیست یعنی یک حقیقت واحد است. (چنان که در فصل تجسم اعمال گذشت) اعمالی که انسان انجام داده، به صورت‌های واقعی ملکوتی برزخی برای انسان جلوه می‌کنند و مجسم می‌شوند. ملکاتی را که انسان در دنیا کسب کرده و اخلاقی را که واجد شده است، در آنجا به صورت واقعی ملکوتی مشهودند. پس از مرگ افراد انسان به صورت‌های واقعی خود متصور می‌گردند، و شکل می‌گیرند وقالب صوری ، مثالی انسان بدن اخروی او می‌شود. اعمال انسان اعم از اعمال حسنه یا خبیثه نیز، با شکل برزخی برای انسان مجسم می‌شود. این حقیقت همان آثار باطنی اعمال خیر وشر انسان است.
چنان که علامه تهرانی در معاد شناسی بیان می‌کند، پیامبران مبعوث شده‌اند تا به انسان بفهمانند اعمالی که از او سر می زند، دو وجهه دارد: اول؛ وجهه ظاهر که همان پیکره و جسد عمل است. دوم؛ وجهه باطن که همان روح و جان عمل است. جان عمل، همان اختیار و خلوص و نیت پاک و تقرب به خدای متعال، یا خدای ناکرده سمعه و ریا و خودنمائی و تظاهر غلط و تعدی است که انسان عمل را با آن نیت انجام می‌دهد.
به همان درجه‌ای که انسان در دنیا از عمل زشت خسته و ملول می‌شود، و از عمل پسندیده مبتهج می‌شود و لذت می‌برد، در عالم برزخ که مخفیات ظهورش افزایش می یابد و سرائرانکشافش بیشتر می‌گردد، و درقالب ماده‌ای که می افتد صورت‌های برزخی اعمال که انسان انجام داده، با ملاحظه جان و روح ملکوتی آنها ظهور می‌کند.
بنابراین، از ظاهر گناه و پیکره عمل که بگذریم، باطن و جان گناه، دروغ و زنا و غِش در معامله و غضب و شهوت بی مورد و بخل و حسد و کینه توزی و عبودیت در مقابل غیرحق، با حقائق و واقعیات خود، موجودیت خود را اعلام می‌دارند، همچنانکه اعمال صالحه از نماز و زکات و دستگیری از مستمندان و تواضع در برابر حق و حیا و عصمت و عبودیت خداوند، با حقایق و واقعیات خود آشکار می‌گردد. (حسینی طهرانی، ۱۳۶۱: ۲، ۲۷۹-۲۸۹)
چنان که در حکمت متعالیه به اثبات رسیده است، انسانیت جنس است و به تعداد انسانها نوع از انسان وجود دارد و تفاوت این انواع به میزان تحقق عقلانیت در وجود آنهاست. در انسان از تمام غرائز و صفات به ودیعت نهاده شده است، اگر به دنبال عقل رود، وتمام غرائز و ملکات خود را مقهور و مغمور این ملکه قدسیه سازد، به صورت حقیقی انسان در عالم برزخ متصور می‌گردد. و اما اگر عقل را مقهور و منکوب نمود و طبق تمایلات نفسانی و شهوت و قوای واهمه و مخیله رفت، به صورت همان حیوانی محشور می‌گردد که آن صفت، ممیز آن حیوان بوده است. چون انسانیت انسان به عقل و قوه ناطقه اوست و فصل ممیّز انسان همان ملکه الهیه عاقله است و اگر انسان خود را بدین مقام نرسانید، خود را به مقام واقعی خود که انسانیت است نرسانیده و خواهی نخواهی در صفّ و رتبه پایین‌تر از انسان که شیاطین یا حیواناتند درخواهد آمد و در عالم برزخ به صورت برزخی آن شیطان یا آن حیوان، موجودیت خود را احراز می‌کند. (صدر المتألهین، ۱۴۱۹،:‌۹، ۹۸ و همو، ۱۳۶۳:‌۳۸۳)
نتیجه آن که گناه صورتی ظاهری دارد و یک جلوه باطنی. صورت ظاهری گناه که گاهی قابل رؤیت است؛ مانند دروغ و گاهی غیر قابل رؤیت می‌باشد؛ مانندگمان بد. اما جلوه باطنی گناه با چشم ظاهر قابل رؤیت نیست. تنها راه پی بردن به باطن گناه، و حتی درک برخی از ظواهر گناه از طریق آثار بر جای مانده از گناه قابل درک است. بنابراین برای پی بردن به ظاهر و باطن گناه باید به آثار ظاهری و آثار باطنی گناه بپردازیم.
گناه آثار باطنی متعددی دارد:
۱- (فساد قلبِ) باطنی: اولین و مهمترین اثر سوء گناه تاریکی قلب است. خدای متعال می‌فرماید: « وَ مَن یَکتُمهَا فَإِنَّهُ آثِمٌ قَلبُهُ» : «شهادت را مخفی نکنید زیرا هر کس شهادت را کتمان کند البته به قلب، گناه کار است». (البقره / ۲۸۳) هر عمل خارجی در واقع عمل روح است چرا که حرکت اصلی و اولیه از روح آغاز می‌شود. گناه بیرونی نتیجه بیماری و گناه قلب است و متقابلا گناه، قلب را بیمار و نهایتا فاسد می‌کند.
کردار انسان داراى ارتباط تنگاتنگی با روح و روان اوست. اگر روح انسان فاسد بود منشأ عمل بد می‌شود، عمل بد هم به نوبه خودش باز روح انسان را فاسدتر می‌کند. از پیامبر نقل است:«کثره الذنوب مفسده للقلب». (سیوطی، ۱۴۰۴:‌۶، ۳۲۶) در حدیث است:‌از گناهانی که کوچک شمرده می‌شوند بپرهیزید که هر چیزی دنبال کننده‌ای دارد و نگویید گناه می‌کنم و استغفار می‌کنم که خداوند فرمود:ما آنچه انجام می‌دهند و آثار آنرا هم می نویسیم و در امام مبین محاسبه می‌کنیم». (یس/۱۲) (کلینی، ۱۳۶۵:‌۲، ۲۷۰) بنا بر این از آثار بد گناهان گریزی نیست، حتی اگر گناهی کوچک باشدو هیچ چیزی به‌اندازه معصیت و گناهکاری روح را بیمار و فاسد نمی‌کند.
بر این اساس از نظر تعلیمات اسلامی، هر گناه اثری تاریک کننده برروح آدمی‌باقی می‌گذارد و قلب و روح انسان را قسی و فاسد می نماید که این بازتاب باطنی گناه است. جزاهای رفتاری انسان ابتدا تکوینا در این دنیا با ظلمت قلب واقع می‌شود، و آنگاه باطنش درآن دنیا که روز کشف اسرار و بواطن است، آشکار می‌گردد.
در حدیث از امام صادق است: « ما من شیء افسد للقلب من خطیئه ان القلب لیواقع الخطیئه به حتی تقع اعلاه اسفله»:« یعنی هیچ چیزی به‌اندازه خطا و لغزش و گناهکاری روح را بیمار و فاسد نمی‌کند. تا آنجا که یکسره زیر و رو می‌شود». (کلینی، ۱۳۶۵: ۲، ۲۶۸) یعنی فطرت بشری چه بسا به یک حیوان و بلکه بدتر تبدیل شود و به طور کلی درک و فهم بشری را از دست می‌دهد:«اولئِکَ کَالاَنعامِ بَل هُم اَضَلّ اُولئِکَ هُم الغافِلون»:«آنان مانند چهار پایانند بلکه گمراهتر، آنان همان غافلانند». (الاعراف/۱۷۹)
قرآن کریم در آیه ۸ سوره جاثیه درباره انسانی که بسیار دروغ و تهمت می زند می‌فرماید:« یَسمَعُ آیاتِ اللهِ تُتلی عَلَیه ثُمَّ یُصِرُ مُستَکبِراً کَاَن لَم یَسمَعها فَبَشِّرهُ بِعَذابٍ اَلیم » آیات خدا را که بر او تلاوت می‌شود می‌شنود، اما در حالی که مستکبر است اصرار می ورزد (بر انکار و استکبار خودش) گویی اصلا چنین آیات حقی نشنیده است، پس او را به عذابی دردناک بشارت ده!» (که همین مطلب در سوره لقمان آیه ۷ نیز آمده است)، یعنی کوچکترین اثر خوبی روی روح او نمی‌گذارد چنین کسی بشارتی جز عذاب ندارد. چنین کسی مصداق قساوت مطلق است:«صُمٌ بُکمٌ عُمیٌ وَهُملا یَرجِعوُن»:«کر و لال و کوری که برگشتی ندارد» (البقره/۱۸)
در حدیث دیگری از امام صادق تاریکی قلب چنین توصیف شده است که هر کسی یک قلب روحانی دارد که مثل یک صفحه سفید است، اگر آدمی‌گناهی کند، در آن نقطه سیاهی پیدا می‌شود، اگر از این گناه پشیمان شود، وتوبه کند، آن نقطه تاریک محو می‌شود و اگر به گناه ادامه داد، نقطه سیاه توسعه پیدا می‌کند تا تمام آن سفیدی را بگیرد. همین که دیگر قسمت سفیدی باقی نماند، دیگر امیدی به بازگشت او نیست. این همان قساوت قلب است که اگر به منتها درجه خود برسد نتیجه‌ای جز شقاوت در دنیا و آخرت در بر ندارد.
در ادامه حدیث فرمود:‌ «‌این است معنای آیه ۱۴ سوره مطففین:«کَلّا بَل رانَ عَلی قُلوُبِهِم ما کانوُا یَعمَلوُن»:« ‌اعمال (تاریک و سیاه) اینها به صورت زنگاری بر روی قلبشان درآمده است». (کلینی، ۱۳۶۵:‌۲، ۲۷۳)
این همان حالت احاطه و فراگیری خطیئه است که قرآن کریم می‌فرماید:«بَلی مَن کَسَبَ سَیِّئَه وَ اَحاطَت بِهِ خَطیئَتُهُ فَاُولئِکَ اَصحابُ النّارِ هُم فیها خالِدوُن»:« بله کسى که گناه مى‏کند تا آنجا که آثار گناه بر دلش احاطه یابد این چنین افراد اهل آتشند و بیرون شدن از آن برایشان نیست ». (البقره/۸۱) (ر.ک طباطبائی،:‌ ۱، ۲۱۶)
در آیه ۲۶ سوره البقره می فرماید: قرآن مثلی می زند و کافران از روی انکار یا تمسخر می پرسند مراد از این مثل چیست؟خداوند جواب می‌دهد که خداوند از آوردن مثال ابائی ندارد که باعث هدایت گروهی و گمراهی گروهی دیگر شود و اما تنها فاسقان با آن گمراه می‌شوند: « وَ ما یُضِلُّ بِهِ اِلّا الفاسِقین»:« خدا با این (مثل) گمراه نمی‌کند مگر فاسقان را». آیه شهادت می‌دهد که یک مرحله از ضلالت و کوری دنیا، کارهای زشت انسان به عنوان مجازات در انسان گنهکار پیدا می‌شود. و این غیر از ضلالت و کوری اول است که گهنکار را به گناه وا داشت، ‌چون خداوند « با این مثل گمراه نمی‌کند مگر فاسقان را». اضلال را اثر و دنباله فسق معرفی کرده نه جلوتر از فسق؛ معلوم می‌شود که این مرحله از ضلالت غیر از آن مرحله‌ای است که قبل از فسق بوده و فاسق را به فسق کشانده است (طباطبائی، ۱۴۱۷: ۱، ۱۴۱) بنا بر این اگر قلب انسان را قساوت بگیرد، دیگر نسبت به امور لطیف و حقانی تأثیرپذیر نخواهد بود. در نتیجه بسیاری از امور که باعث تنبه و رشد مؤمنین است در رشد و ترقی او تأثیر نخواهد داشت. این همان فساد قلب است.
در بسیاری دیگر از آیات قرآن مجید نیز این معنی مورد توجه قرار گرفته است. در یک جا می‌فرماید:«کَذلِکَ یَطبَعُ الله عَلی کُلِّ قَلبِ مُتَکَبِّرٍ جَبَّارٍ»:«این گونه خداوند بر قلب هر متکبر طغیانگری مهر می نهد. » (غافر/ ۵۳)
و در جای دیگر درباره گروهی از گنهکاران لجوج و عنود می‌فرماید:«خَتَمَ اللهُ عَلی قُلُوبِهِم وَ عَلی سَمعِهِم وَ عَلی أَبصارِهِم غِشاوَه وَ لَهُم عَذابٌ عَظِیمٌ»:‌«خداوند بر دل‌های آنان مهر نهاده، و همچنین بر گوش‌های آنان، و بر چشم‌هایشان پرده‌ای فرو افتاده، و برای آنان عذاب بزرگی است. » (البقره/۷)
و در آیه ۴۶ سوره الحج می خوانیم: « فَإنَّها لا تَعمَی الأَبصارُ وَ لکِن تَعمَی القُلُوبُ الَّتِی فِی الصُّدُورِ»:‌«چشم‌های ظاهر نابینا نمی‌شود، بلکه دلهایی که در سینه‌ها جای دارد نابینا می‌گردد. »
بنا بر مطالب مذکور می‌توان به این نتیجه رسید که بدترین اثر گناه و ادامه آن، تاریک ساختن و در نهایت فساد قلب است، یعنی از میان بردن نور علم و حس تشخیص. گناهان از اعضاء و جوارح، سرازیر قلب می‌شوند، و قلب را به یک باتلاق متعفن مبدل می سازند. اینجاست که انسان به کلی گمراه می‌شود، و مرتکب گناهان دیگر می‌گردد و تا نهایت شقاوت و قعر جهنم پیش می‌رود.
۲- ضعف و نابودی اعتقادات مذهبی: از دست دادن اعتقادات از دیگر آثار باطنی گناه است. در آیه ۵ سوره قیامت آمده است: «… بَل یُریدُ الاِنسانُ لِیَفجُرَ اَمامَه»:« (انکار معاد دلیل موجهی ندارد) بلکه انسان می خواهد در آینده‌ی خود بدکاری کند. »
کفر به معنی پوشاندن است چون کفر به عقیده مربوط می‌شود. به کافر از آن جهت کافر گفته می‌شود که حقیقتی را درک می‌کند ولی آن را می پوشاند و برخلافش عقیده دیگری را اظهار می‌دارد. به همین خاطر است که اثر برخی گناهان، محو ایمان شمرده شده است:اذا اتهم المؤمن اخاه انماث الایمان من قلبه کما ینماث الملح فى الماء»:« هنگامى که مسلمانى برادر مسلمانش را به چیزى که در او نیست متهم سازد ایمان در قلب او ذوب مى شود، همانند نمک در آب!» (کلینی، ۱۳۶۵: ۲، ۱۷۱) از امام باقر سؤال شد شرب خمر بد‌تر است یا ترک نماز ؟گفتند شرب خمر چون در آن حال پروردگارش را نمی‌شناسد. (شیخ صدوق، ۱۳۶۸:‌۲۴۳)
۳- گناه باعث ثقل روح است: گناه انگیزه حرکت به سوی الله را از میان می‌برد. چون جدا نشدن از دنیا نتیجه توجه به دنیا و دنباله روی از غرایز است..:‌« بَلى‏ مَن کَسَبَ سَیِّئَه وَ أَحاطَت بِهِ خَطیئَتُهُ فَأُولئِکَ أَصحابُ النَّارِ هُم فیها خالِدُون»:« بله کسى که گناه مى‏کند تا آنجا که آثار گناه بر دلش احاطه یابد این چنین افراد اهل آتشند و بیرون شدن از آن برایشان نیست ». (البقره/۸۱)
قرآن کریم در سوره توبه جریان گروهی را نقل می‌کند که حیات دنیا را به همراهی پیامبر در جهاد ترجیح دادند. به نقل قرآن آنها مانند بار گرانی به زمین چسبیده بودند:«اِثّاقَلتُم اِلَی الاَرض» (التوبه/۳۷). طبق برخی تفاسیر منظور از زمین در آیه مذکور، زمین خاکى یا زمین طبع، یا زمین نفس است (گنابادی، ۱۴۰۸ :‌۶، ۱۴۲)
در باره بلعم باعورا که از دانشمندان بنی اسرائیل بود و در آخر، دنیا پرست شد عبارت«اَخلَدَ اِلَی الاَرضِ وَ اِتَّبَعَ هَواهُ» را به کار می‌برد. به بیان گنابادی چون از آیات جدا شده است استعداد ترقّى خود را از دست داده است. او خود را در زمین طبع جاودانه ساخته است و بعد از آن به سوى زمین گل فرود مى‏آید، تا مشتهیات خود را از آن زمین بر آورده سازد و از هوا و هوس خود پیروى کند (گنابادی، ۱۴۰۸:‌۵، ۴۷۷)
۴- اثر در ملکوت عالم: در حدیث است که زمان پیامبر کسی را سنگسار کردند. پس از انجام حکم، پیامبر شنید که کسی با دیگری در باره شخص سنگسار شده غیبت می‌کند در همین حال به جسد متعفن سگی رسیدند. پیامبر رو کرد به غیبت کننده و فرمود از این سگ بخور که غیبت تو از این سگ متعفن‌تر بود. (نوری، ۱۴۰۸: ۹، ۱۲۰)
به نقل از پیامبر همین بوی تعفن غیبت در قیامت به مشام همه می‌رسد. (شیخ طوسی، ۱۴۱۷: ۵۱۵) بوهای گناهان دیگر هم چنین بوهائی دارند. (حمیری، ۱۴۱۳: ۲۸) بالعکس اعمال نیک انسان نیز در ملکوت عالم با صوری زیبا و خوشبو متمثل می‌شوند. (شیخ طوسی، ۱۴۰۲: ۶۶)
۴-۲) آثار ظاهری
آدمی علاوه بر ارتباط با طبیعت و هم نوعان، با خالق هستی نیز در ارتباط است و رفتار و اعمال او در تعامل با خالق هستی نیز بررسی و ارزیابی می‌شود. هرگاه این رفتارها موجب خشنودی خالق هستی نشد و خشم او را برانگیخت باید منتظر عذاب باشد. بخشی از این عذاب در زندگی دنیا بر انسان فرود می آید و بخش مهم‌تر آن به قیامت و زندگی آخرت موکول می‌شود. آن بخش که در همین دنیا به فرد یا جامعه می‌رسد، ممکن است به شکل‌های مختلف خود را نشان دهد. برای یکی به صورت بیماری سخت درمان، برای یکی به شکل تصادف و برای دیگری به شکل کشته شدن فرزند، ورشکستگی در تجارت و ناکامی‌در رسیدن به هدف‌های تعیین شده، رخ نماید. گناه در ظاهر بر کردار ظاهری فرد و جسم او وجامعه تاثیردارد. تا جایی که می‌تواند باعث نابودی و هلاکت شخص و جامعه شود. طبق تعالیم قرآنی بر اثر ظلم و ستم و گناه و نافرمانی خدا مرگ فرد و جامعه پیش می آید. این نکته قابل تأمل است که عذاب اخروی باطنی نخواهد بود چرا که آخرت محل ظهور بواطن است و پیامد‌ها و مجازاتهای گناه به امر الهی و به واسطه سوء اختیار انسانها در دنیا، خواه نا خواه در آن عرصه ظاهر خواهد شد.
۴-۳) آثار تکوینی
بسیاری از آثار دنیوی و اخروی گناه تکوینی است و اصولا تناسب مجازات‌های اخروی با گناهان نیز تکوینی است. از اینجا تقسیم بندی به تکوینی و تشریعی برای عذاب گناهان مطرح می‌شود. بنا به حسن وقبح ذاتی، همه گناهان تکوینا زشت و بد هستند و آثار بدی دارند. کیفرهایی است که رابطه علی و معلولی با جرم دارند، یعنی معلول جرم و نتیجه طبیعی آن است. این کیفرها را ” مکافات عمل ” یا ” اثر وضعی و تکوینی گناه ” می نامند. بسیاری از گناهان، اثرات وضعی ناگواری در همین جهان برای ارتکاب کننده بوجود می آورد هَمّ و غَمِ شخص حریص و طمع کار که رنج و عذاب تکوینی است، فحشاء موجب شیوع سوزاک و سفلیس می‌شود و شرابخواری علاوه بر اینکه زیانهای اجتماعی ببار می آورد صدمه‌هایی بر روان و جسم شرابخوار وارد می سازد. اینها اثر ذاتی گناه است. این مجازاتها مجازاتهای تکوینی هستند.
حاجیه امین در تفسیر مخزن العرفان در بیان این آیه:‌« نارُ اللَّهِ المُوقَدَه اَلَّتی تَطَِلِعُ عَلَی الاَفئِدَه»:‌«آتش بر افروخته الهى است که از دلها سر برکشد (در قلبها راه یابد) » (الهمزه/۶و۷) می‌گوید: قلبى که لطیفه الهى و ظهور فیض رحمانى و جلوه ربّانى است و از عالم روحانیین در این ظلمت‏کده طبیعت فرود آمده و بایستى منبع معارف و مشکات علوم و عرش رحمان و محل هبوط الهام و تردد ملائکه مقربین گردد و با دو بال علم و عمل در عالم (ما فوق الطبیعه) با ابناء جنس خود در پرواز آید و على الدوام از نفحات رحمانى فیض گیرد، اگر بعکس آن لطیفه ربانى منبع فساد و جایگاه بهائم و سباع و غولان قواى شهوانى و غضبانى و شیاطین قرار گرفت و خار و خاشاک آرزو و آمال طبیعى دنیوى سرتاسر قلب را پر نمود دیگر چنین قلبى غیر از کوره حدادى لایق جاى دیگرى نخواهد بود (امین، ۱۳۶۱:‌۱۵، ۲۸۰) در حقیقت حسرت و عذاب وجدان یکی از عوامل سوزش تکوینی قلب شخص گناهکار در قیامت است.

منبع فایل کامل این پایان نامه این سایت pipaf.ir است

بنابراین آدمی هر صفت روحی که داشته باشد اعمالش بر اساس همان شاکله و موافق با فعلیات داخل روحش از او سر می‌زند و اعمال بدنی او همان صفات و فعلیات روحی را مجسم می‌کند و شاکله تنها به معنى طبیعت ذاتى نیست، بلکه به هر گونه عادت و طریقه و مذهب و روشى که به رفتار انسان جهت مى‏ دهد شاکله گفته مى‏ شود. همچنین عادات و سننى که انسان بر اثر تکرار یک عمل اختیارى کسب کرده است؛ و اعتقاداتى که با استدلال و یا از روى تعصب پذیرفته است و در رفتار انسان نقش تعیین کننده دارند، اجزاء شاکله محسوب مى‏ شوند.
این شخصیت نفسانی صورتی برزخی هم دارد که پیامبر و امامان از آن شکل و شاکله آگاهی دارند و در آخرت نیز که هر کسی با خصوصیات باطنی واعمالش محشور می‌شود، به نقل قرآن این صورت برزخی برای اصحاب اعراف قابل تشخیص است:«وَ عَلَی الاَعرافِ رِجالٌ یَعرِفوُنَ کُلّاً بِسیماهُم… » «و بر اعراف مردانى هستند که همه را به سیماشان مى‏شناسند… » (الاعراف/۴۶)
بنابر این حقیقت انسانیت انسان در دنیا و آخرت با همین چهره باطنی سنجیده می‌شود و لازم است انسانها لااقل به‌اندازه چهره بیرونی خود، در فکر آراستن چهره باطنی دائمی خود باشند.
آن عالم، عالم ظهور و بروز مخفیات است و عالمِ کشف باطن‌هاست، باطن‌های خوب که علامتش ایمان و نمود بیرونیش تقوا است به بهشت می‌روند و باطن‌های بد که علامتش کفر و نمود بیرونیش فسق و فجور است به جهنم.
زمانی که انسان از دنیا می‌رود، عالم و نشأه او عوض می‌شود:«ثُمَّ اللهُ یُنشِئُ النَّشأَه الآخِرَه» (الرعد/۲۰)، این عالم، عالمی است که در آن سعادت و شقاوت، حق و باطل، دروغ و راست و خلوص و آلودگی در هم آمیخته است، اما آن عالم، عالم صدق محض است و واقعیت محض است:«یَومَ هُم بارِزوُنَ لا یَخفَی عَلَی اللهِ مِنهُم شَیئ»:« روزى که ایشان (سراپا) آشکار باشند (و) از آنان چیزى بر خداوند پوشیده نباشد» (الغافر/۱۶). تدلیس و تلبیسی که احیاناً در این جهان رخ می‌دهد، در آنجا راه ندارد و حقیقت اشیاء آنطور که هست در آنجا ظهور پیدا می‌کند، کسی نمی‌تواند خود را به غیر از آنچه که هست معرفی کند و جلوه دهد.
ذوات و ملکات و اخلاق و اعمالی که انسان در دنیا انجام داده است، آنجا به صورت واقعی خود جلوه می‌کنند و ظاهر و باطن در آنجا اختلافی ندارد. گوئی همه ظاهر است و باطنی نیست یعنی یک حقیقت واحد است. (چنان که در فصل تجسم اعمال گذشت) اعمالی که انسان انجام داده، به صورت‌های واقعی ملکوتی برزخی برای انسان جلوه می‌کنند و مجسم می‌شوند. ملکاتی را که انسان در دنیا کسب کرده و اخلاقی را که واجد شده است، در آنجا به صورت واقعی ملکوتی مشهودند. پس از مرگ افراد انسان به صورت‌های واقعی خود متصور می‌گردند، و شکل می‌گیرند وقالب صوری ، مثالی انسان بدن اخروی او می‌شود. اعمال انسان اعم از اعمال حسنه یا خبیثه نیز، با شکل برزخی برای انسان مجسم می‌شود. این حقیقت همان آثار باطنی اعمال خیر وشر انسان است.
چنان که علامه تهرانی در معاد شناسی بیان می‌کند، پیامبران مبعوث شده‌اند تا به انسان بفهمانند اعمالی که از او سر می زند، دو وجهه دارد: اول؛ وجهه ظاهر که همان پیکره و جسد عمل است. دوم؛ وجهه باطن که همان روح و جان عمل است. جان عمل، همان اختیار و خلوص و نیت پاک و تقرب به خدای متعال، یا خدای ناکرده سمعه و ریا و خودنمائی و تظاهر غلط و تعدی است که انسان عمل را با آن نیت انجام می‌دهد.
به همان درجه‌ای که انسان در دنیا از عمل زشت خسته و ملول می‌شود، و از عمل پسندیده مبتهج می‌شود و لذت می‌برد، در عالم برزخ که مخفیات ظهورش افزایش می یابد و سرائرانکشافش بیشتر می‌گردد، و درقالب ماده‌ای که می افتد صورت‌های برزخی اعمال که انسان انجام داده، با ملاحظه جان و روح ملکوتی آنها ظهور می‌کند.
بنابراین، از ظاهر گناه و پیکره عمل که بگذریم، باطن و جان گناه، دروغ و زنا و غِش در معامله و غضب و شهوت بی مورد و بخل و حسد و کینه توزی و عبودیت در مقابل غیرحق، با حقائق و واقعیات خود، موجودیت خود را اعلام می‌دارند، همچنانکه اعمال صالحه از نماز و زکات و دستگیری از مستمندان و تواضع در برابر حق و حیا و عصمت و عبودیت خداوند، با حقایق و واقعیات خود آشکار می‌گردد. (حسینی طهرانی، ۱۳۶۱: ۲، ۲۷۹-۲۸۹)
چنان که در حکمت متعالیه به اثبات رسیده است، انسانیت جنس است و به تعداد انسانها نوع از انسان وجود دارد و تفاوت این انواع به میزان تحقق عقلانیت در وجود آنهاست. در انسان از تمام غرائز و صفات به ودیعت نهاده شده است، اگر به دنبال عقل رود، وتمام غرائز و ملکات خود را مقهور و مغمور این ملکه قدسیه سازد، به صورت حقیقی انسان در عالم برزخ متصور می‌گردد. و اما اگر عقل را مقهور و منکوب نمود و طبق تمایلات نفسانی و شهوت و قوای واهمه و مخیله رفت، به صورت همان حیوانی محشور می‌گردد که آن صفت، ممیز آن حیوان بوده است. چون انسانیت انسان به عقل و قوه ناطقه اوست و فصل ممیّز انسان همان ملکه الهیه عاقله است و اگر انسان خود را بدین مقام نرسانید، خود را به مقام واقعی خود که انسانیت است نرسانیده و خواهی نخواهی در صفّ و رتبه پایین‌تر از انسان که شیاطین یا حیواناتند درخواهد آمد و در عالم برزخ به صورت برزخی آن شیطان یا آن حیوان، موجودیت خود را احراز می‌کند. (صدر المتألهین، ۱۴۱۹،:‌۹، ۹۸ و همو، ۱۳۶۳:‌۳۸۳)
نتیجه آن که گناه صورتی ظاهری دارد و یک جلوه باطنی. صورت ظاهری گناه که گاهی قابل رؤیت است؛ مانند دروغ و گاهی غیر قابل رؤیت می‌باشد؛ مانندگمان بد. اما جلوه باطنی گناه با چشم ظاهر قابل رؤیت نیست. تنها راه پی بردن به باطن گناه، و حتی درک برخی از ظواهر گناه از طریق آثار بر جای مانده از گناه قابل درک است. بنابراین برای پی بردن به ظاهر و باطن گناه باید به آثار ظاهری و آثار باطنی گناه بپردازیم.
گناه آثار باطنی متعددی دارد:
۱- (فساد قلبِ) باطنی: اولین و مهمترین اثر سوء گناه تاریکی قلب است. خدای متعال می‌فرماید: « وَ مَن یَکتُمهَا فَإِنَّهُ آثِمٌ قَلبُهُ» : «شهادت را مخفی نکنید زیرا هر کس شهادت را کتمان کند البته به قلب، گناه کار است». (البقره / ۲۸۳) هر عمل خارجی در واقع عمل روح است چرا که حرکت اصلی و اولیه از روح آغاز می‌شود. گناه بیرونی نتیجه بیماری و گناه قلب است و متقابلا گناه، قلب را بیمار و نهایتا فاسد می‌کند.
کردار انسان داراى ارتباط تنگاتنگی با روح و روان اوست. اگر روح انسان فاسد بود منشأ عمل بد می‌شود، عمل بد هم به نوبه خودش باز روح انسان را فاسدتر می‌کند. از پیامبر نقل است:«کثره الذنوب مفسده للقلب». (سیوطی، ۱۴۰۴:‌۶، ۳۲۶) در حدیث است:‌از گناهانی که کوچک شمرده می‌شوند بپرهیزید که هر چیزی دنبال کننده‌ای دارد و نگویید گناه می‌کنم و استغفار می‌کنم که خداوند فرمود:ما آنچه انجام می‌دهند و آثار آنرا هم می نویسیم و در امام مبین محاسبه می‌کنیم». (یس/۱۲) (کلینی، ۱۳۶۵:‌۲، ۲۷۰) بنا بر این از آثار بد گناهان گریزی نیست، حتی اگر گناهی کوچک باشدو هیچ چیزی به‌اندازه معصیت و گناهکاری روح را بیمار و فاسد نمی‌کند.
بر این اساس از نظر تعلیمات اسلامی، هر گناه اثری تاریک کننده برروح آدمی‌باقی می‌گذارد و قلب و روح انسان را قسی و فاسد می نماید که این بازتاب باطنی گناه است. جزاهای رفتاری انسان ابتدا تکوینا در این دنیا با ظلمت قلب واقع می‌شود، و آنگاه باطنش درآن دنیا که روز کشف اسرار و بواطن است، آشکار می‌گردد.
در حدیث از امام صادق است: « ما من شیء افسد للقلب من خطیئه ان القلب لیواقع الخطیئه به حتی تقع اعلاه اسفله»:« یعنی هیچ چیزی به‌اندازه خطا و لغزش و گناهکاری روح را بیمار و فاسد نمی‌کند. تا آنجا که یکسره زیر و رو می‌شود». (کلینی، ۱۳۶۵: ۲، ۲۶۸) یعنی فطرت بشری چه بسا به یک حیوان و بلکه بدتر تبدیل شود و به طور کلی درک و فهم بشری را از دست می‌دهد:«اولئِکَ کَالاَنعامِ بَل هُم اَضَلّ اُولئِکَ هُم الغافِلون»:«آنان مانند چهار پایانند بلکه گمراهتر، آنان همان غافلانند». (الاعراف/۱۷۹)
قرآن کریم در آیه ۸ سوره جاثیه درباره انسانی که بسیار دروغ و تهمت می زند می‌فرماید:« یَسمَعُ آیاتِ اللهِ تُتلی عَلَیه ثُمَّ یُصِرُ مُستَکبِراً کَاَن لَم یَسمَعها فَبَشِّرهُ بِعَذابٍ اَلیم » آیات خدا را که بر او تلاوت می‌شود می‌شنود، اما در حالی که مستکبر است اصرار می ورزد (بر انکار و استکبار خودش) گویی اصلا چنین آیات حقی نشنیده است، پس او را به عذابی دردناک بشارت ده!» (که همین مطلب در سوره لقمان آیه ۷ نیز آمده است)، یعنی کوچکترین اثر خوبی روی روح او نمی‌گذارد چنین کسی بشارتی جز عذاب ندارد. چنین کسی مصداق قساوت مطلق است:«صُمٌ بُکمٌ عُمیٌ وَهُملا یَرجِعوُن»:«کر و لال و کوری که برگشتی ندارد» (البقره/۱۸)
در حدیث دیگری از امام صادق تاریکی قلب چنین توصیف شده است که هر کسی یک قلب روحانی دارد که مثل یک صفحه سفید است، اگر آدمی‌گناهی کند، در آن نقطه سیاهی پیدا می‌شود، اگر از این گناه پشیمان شود، وتوبه کند، آن نقطه تاریک محو می‌شود و اگر به گناه ادامه داد، نقطه سیاه توسعه پیدا می‌کند تا تمام آن سفیدی را بگیرد. همین که دیگر قسمت سفیدی باقی نماند، دیگر امیدی به بازگشت او نیست. این همان قساوت قلب است که اگر به منتها درجه خود برسد نتیجه‌ای جز شقاوت در دنیا و آخرت در بر ندارد.
در ادامه حدیث فرمود:‌ «‌این است معنای آیه ۱۴ سوره مطففین:«کَلّا بَل رانَ عَلی قُلوُبِهِم ما کانوُا یَعمَلوُن»:« ‌اعمال (تاریک و سیاه) اینها به صورت زنگاری بر روی قلبشان درآمده است». (کلینی، ۱۳۶۵:‌۲، ۲۷۳)
این همان حالت احاطه و فراگیری خطیئه است که قرآن کریم می‌فرماید:«بَلی مَن کَسَبَ سَیِّئَه وَ اَحاطَت بِهِ خَطیئَتُهُ فَاُولئِکَ اَصحابُ النّارِ هُم فیها خالِدوُن»:« بله کسى که گناه مى‏کند تا آنجا که آثار گناه بر دلش احاطه یابد این چنین افراد اهل آتشند و بیرون شدن از آن برایشان نیست ». (البقره/۸۱) (ر.ک طباطبائی،:‌ ۱، ۲۱۶)
در آیه ۲۶ سوره البقره می فرماید: قرآن مثلی می زند و کافران از روی انکار یا تمسخر می پرسند مراد از این مثل چیست؟خداوند جواب می‌دهد که خداوند از آوردن مثال ابائی ندارد که باعث هدایت گروهی و گمراهی گروهی دیگر شود و اما تنها فاسقان با آن گمراه می‌شوند: « وَ ما یُضِلُّ بِهِ اِلّا الفاسِقین»:« خدا با این (مثل) گمراه نمی‌کند مگر فاسقان را». آیه شهادت می‌دهد که یک مرحله از ضلالت و کوری دنیا، کارهای زشت انسان به عنوان مجازات در انسان گنهکار پیدا می‌شود. و این غیر از ضلالت و کوری اول است که گهنکار را به گناه وا داشت، ‌چون خداوند « با این مثل گمراه نمی‌کند مگر فاسقان را». اضلال را اثر و دنباله فسق معرفی کرده نه جلوتر از فسق؛ معلوم می‌شود که این مرحله از ضلالت غیر از آن مرحله‌ای است که قبل از فسق بوده و فاسق را به فسق کشانده است (طباطبائی، ۱۴۱۷: ۱، ۱۴۱) بنا بر این اگر قلب انسان را قساوت بگیرد، دیگر نسبت به امور لطیف و حقانی تأثیرپذیر نخواهد بود. در نتیجه بسیاری از امور که باعث تنبه و رشد مؤمنین است در رشد و ترقی او تأثیر نخواهد داشت. این همان فساد قلب است.
در بسیاری دیگر از آیات قرآن مجید نیز این معنی مورد توجه قرار گرفته است. در یک جا می‌فرماید:«کَذلِکَ یَطبَعُ الله عَلی کُلِّ قَلبِ مُتَکَبِّرٍ جَبَّارٍ»:«این گونه خداوند بر قلب هر متکبر طغیانگری مهر می نهد. » (غافر/ ۵۳)
و در جای دیگر درباره گروهی از گنهکاران لجوج و عنود می‌فرماید:«خَتَمَ اللهُ عَلی قُلُوبِهِم وَ عَلی سَمعِهِم وَ عَلی أَبصارِهِم غِشاوَه وَ لَهُم عَذابٌ عَظِیمٌ»:‌«خداوند بر دل‌های آنان مهر نهاده، و همچنین بر گوش‌های آنان، و بر چشم‌هایشان پرده‌ای فرو افتاده، و برای آنان عذاب بزرگی است. » (البقره/۷)
و در آیه ۴۶ سوره الحج می خوانیم: « فَإنَّها لا تَعمَی الأَبصارُ وَ لکِن تَعمَی القُلُوبُ الَّتِی فِی الصُّدُورِ»:‌«چشم‌های ظاهر نابینا نمی‌شود، بلکه دلهایی که در سینه‌ها جای دارد نابینا می‌گردد. »
بنا بر مطالب مذکور می‌توان به این نتیجه رسید که بدترین اثر گناه و ادامه آن، تاریک ساختن و در نهایت فساد قلب است، یعنی از میان بردن نور علم و حس تشخیص. گناهان از اعضاء و جوارح، سرازیر قلب می‌شوند، و قلب را به یک باتلاق متعفن مبدل می سازند. اینجاست که انسان به کلی گمراه می‌شود، و مرتکب گناهان دیگر می‌گردد و تا نهایت شقاوت و قعر جهنم پیش می‌رود.
۲- ضعف و نابودی اعتقادات مذهبی: از دست دادن اعتقادات از دیگر آثار باطنی گناه است. در آیه ۵ سوره قیامت آمده است: «… بَل یُریدُ الاِنسانُ لِیَفجُرَ اَمامَه»:« (انکار معاد دلیل موجهی ندارد) بلکه انسان می خواهد در آینده‌ی خود بدکاری کند. »
کفر به معنی پوشاندن است چون کفر به عقیده مربوط می‌شود. به کافر از آن جهت کافر گفته می‌شود که حقیقتی را درک می‌کند ولی آن را می پوشاند و برخلافش عقیده دیگری را اظهار می‌دارد. به همین خاطر است که اثر برخی گناهان، محو ایمان شمرده شده است:اذا اتهم المؤمن اخاه انماث الایمان من قلبه کما ینماث الملح فى الماء»:« هنگامى که مسلمانى برادر مسلمانش را به چیزى که در او نیست متهم سازد ایمان در قلب او ذوب مى شود، همانند نمک در آب!» (کلینی، ۱۳۶۵: ۲، ۱۷۱) از امام باقر سؤال شد شرب خمر بد‌تر است یا ترک نماز ؟گفتند شرب خمر چون در آن حال پروردگارش را نمی‌شناسد. (شیخ صدوق، ۱۳۶۸:‌۲۴۳)
۳- گناه باعث ثقل روح است: گناه انگیزه حرکت به سوی الله را از میان می‌برد. چون جدا نشدن از دنیا نتیجه توجه به دنیا و دنباله روی از غرایز است..:‌« بَلى‏ مَن کَسَبَ سَیِّئَه وَ أَحاطَت بِهِ خَطیئَتُهُ فَأُولئِکَ أَصحابُ النَّارِ هُم فیها خالِدُون»:« بله کسى که گناه مى‏کند تا آنجا که آثار گناه بر دلش احاطه یابد این چنین افراد اهل آتشند و بیرون شدن از آن برایشان نیست ». (البقره/۸۱)
قرآن کریم در سوره توبه جریان گروهی را نقل می‌کند که حیات دنیا را به همراهی پیامبر در جهاد ترجیح دادند. به نقل قرآن آنها مانند بار گرانی به زمین چسبیده بودند:«اِثّاقَلتُم اِلَی الاَرض» (التوبه/۳۷). طبق برخی تفاسیر منظور از زمین در آیه مذکور، زمین خاکى یا زمین طبع، یا زمین نفس است (گنابادی، ۱۴۰۸ :‌۶، ۱۴۲)
در باره بلعم باعورا که از دانشمندان بنی اسرائیل بود و در آخر، دنیا پرست شد عبارت«اَخلَدَ اِلَی الاَرضِ وَ اِتَّبَعَ هَواهُ» را به کار می‌برد. به بیان گنابادی چون از آیات جدا شده است استعداد ترقّى خود را از دست داده است. او خود را در زمین طبع جاودانه ساخته است و بعد از آن به سوى زمین گل فرود مى‏آید، تا مشتهیات خود را از آن زمین بر آورده سازد و از هوا و هوس خود پیروى کند (گنابادی، ۱۴۰۸:‌۵، ۴۷۷)
۴- اثر در ملکوت عالم: در حدیث است که زمان پیامبر کسی را سنگسار کردند. پس از انجام حکم، پیامبر شنید که کسی با دیگری در باره شخص سنگسار شده غیبت می‌کند در همین حال به جسد متعفن سگی رسیدند. پیامبر رو کرد به غیبت کننده و فرمود از این سگ بخور که غیبت تو از این سگ متعفن‌تر بود. (نوری، ۱۴۰۸: ۹، ۱۲۰)
به نقل از پیامبر همین بوی تعفن غیبت در قیامت به مشام همه می‌رسد. (شیخ طوسی، ۱۴۱۷: ۵۱۵) بوهای گناهان دیگر هم چنین بوهائی دارند. (حمیری، ۱۴۱۳: ۲۸) بالعکس اعمال نیک انسان نیز در ملکوت عالم با صوری زیبا و خوشبو متمثل می‌شوند. (شیخ طوسی، ۱۴۰۲: ۶۶)
۴-۲) آثار ظاهری
آدمی علاوه بر ارتباط با طبیعت و هم نوعان، با خالق هستی نیز در ارتباط است و رفتار و اعمال او در تعامل با خالق هستی نیز بررسی و ارزیابی می‌شود. هرگاه این رفتارها موجب خشنودی خالق هستی نشد و خشم او را برانگیخت باید منتظر عذاب باشد. بخشی از این عذاب در زندگی دنیا بر انسان فرود می آید و بخش مهم‌تر آن به قیامت و زندگی آخرت موکول می‌شود. آن بخش که در همین دنیا به فرد یا جامعه می‌رسد، ممکن است به شکل‌های مختلف خود را نشان دهد. برای یکی به صورت بیماری سخت درمان، برای یکی به شکل تصادف و برای دیگری به شکل کشته شدن فرزند، ورشکستگی در تجارت و ناکامی‌در رسیدن به هدف‌های تعیین شده، رخ نماید. گناه در ظاهر بر کردار ظاهری فرد و جسم او وجامعه تاثیردارد. تا جایی که می‌تواند باعث نابودی و هلاکت شخص و جامعه شود. طبق تعالیم قرآنی بر اثر ظلم و ستم و گناه و نافرمانی خدا مرگ فرد و جامعه پیش می آید. این نکته قابل تأمل است که عذاب اخروی باطنی نخواهد بود چرا که آخرت محل ظهور بواطن است و پیامد‌ها و مجازاتهای گناه به امر الهی و به واسطه سوء اختیار انسانها در دنیا، خواه نا خواه در آن عرصه ظاهر خواهد شد.
۴-۳) آثار تکوینی
بسیاری از آثار دنیوی و اخروی گناه تکوینی است و اصولا تناسب مجازات‌های اخروی با گناهان نیز تکوینی است. از اینجا تقسیم بندی به تکوینی و تشریعی برای عذاب گناهان مطرح می‌شود. بنا به حسن وقبح ذاتی، همه گناهان تکوینا زشت و بد هستند و آثار بدی دارند. کیفرهایی است که رابطه علی و معلولی با جرم دارند، یعنی معلول جرم و نتیجه طبیعی آن است. این کیفرها را ” مکافات عمل ” یا ” اثر وضعی و تکوینی گناه ” می نامند. بسیاری از گناهان، اثرات وضعی ناگواری در همین جهان برای ارتکاب کننده بوجود می آورد هَمّ و غَمِ شخص حریص و طمع کار که رنج و عذاب تکوینی است، فحشاء موجب شیوع سوزاک و سفلیس می‌شود و شرابخواری علاوه بر اینکه زیانهای اجتماعی ببار می آورد صدمه‌هایی بر روان و جسم شرابخوار وارد می سازد. اینها اثر ذاتی گناه است. این مجازاتها مجازاتهای تکوینی هستند.
حاجیه امین در تفسیر مخزن العرفان در بیان این آیه:‌« نارُ اللَّهِ المُوقَدَه اَلَّتی تَطَِلِعُ عَلَی الاَفئِدَه»:‌«آتش بر افروخته الهى است که از دلها سر برکشد (در قلبها راه یابد) » (الهمزه/۶و۷) می‌گوید: قلبى که لطیفه الهى و ظهور فیض رحمانى و جلوه ربّانى است و از عالم روحانیین در این ظلمت‏کده طبیعت فرود آمده و بایستى منبع معارف و مشکات علوم و عرش رحمان و محل هبوط الهام و تردد ملائکه مقربین گردد و با دو بال علم و عمل در عالم (ما فوق الطبیعه) با ابناء جنس خود در پرواز آید و على الدوام از نفحات رحمانى فیض گیرد، اگر بعکس آن لطیفه ربانى منبع فساد و جایگاه بهائم و سباع و غولان قواى شهوانى و غضبانى و شیاطین قرار گرفت و خار و خاشاک آرزو و آمال طبیعى دنیوى سرتاسر قلب را پر نمود دیگر چنین قلبى غیر از کوره حدادى لایق جاى دیگرى نخواهد بود (امین، ۱۳۶۱:‌۱۵، ۲۸۰) در حقیقت حسرت و عذاب وجدان یکی از عوامل سوزش تکوینی قلب شخص گناهکار در قیامت است.

برای دانلود فایل متن کامل پایان نامه به سایت 40y.ir مراجعه نمایید.

۱۲-۱۱) ربا و خوردن مال مردم (فساد اقتصادی)
خداوند قوم بنی اسرائیل را بخاطر ظلم کردن و جلوگیری آنها از راه خدا و همچنین به خاطر گرفتن ربا مجازات کردو مجازاتشان اینگونه بود که روزیهای حلال را بر آنها تحریم کرد.
« فَبِظُلمٍ مِنَ الَّذینَ‌هادو حَرَّمنا عَلَیهم طَیباتٍ اُحِلَّت لّهُم وَ بِصدِّهِم عَن سَبیلِ اللهِ کَثیراً/ وَ اَخذِهِم الرِّبوا وَ قَد نُهُو عَنهُ وَ اَکلِهِم اَموالَ النَّاسِ بِالباطِلِ وَ اَعتَدنا لِلکافِرینَ مِنهُم عَذاباً اَلیماً»:« به خاطر ظلمی‌که از یهود صادر شد و نیز به خاطر جلوگیری بسیار آنها از راه خدا بخشی از چیزهای پاکیزه‎ را که بر آنها حلال بود حرام کردیم. و همچنین به خاطر ربا گرفتن در حالی که از آن نهی شده ‎بودند و خوردن ‎اموال حرام به‎ باطل و برای کافران ‎آنها عذاب ‎دردناکی آماده ‎کرده ایم. » (النساء / ۱۶۱و۱۶۰)
چنان که قرآن کریم می‌فرماید ربا باعث رکود اقتصادی است:« وَ ما آتَیتُم مِن رِباً لِیَربُوَا فی‏ أَموالِ النَّاسِ فَلا یَربُوا عِندَ اللَّهِ وَ ما آتَیتُم مِن زَکاه تُریدُونَ وَجهَ اللَّهِ فَأُولئِکَ هُمُ المُضعِفُون»:«و آنچه از ربا مى‏دهید تا در میان مال مردم زیاد شود نزد خدا زیاد نمى‏شود و آنچه از زکات که براى رضاى خدا مى‏دهید زیاد مى‏شود و زکات دهندگان مال خود را زیاد مى‏کنند » (۳۹ روم) «یَمحَقُ اللَّهُ الرِّبا وَ یُربِی الصَّدَقاتِ وَ اللَّهُ لا یُحِبُّ کُلَّ کَفَّارٍ أَثیمٍ »:«خدا ربا را (که مردم به منظور زیاد شدن مال مرتکب مى‏شوند) پیوسته نقصان مى‏دهد، و به سوى نابودیش روانه مى‏کند، و در عوض صدقات را نمو مى‏دهد، و خدا هیچ کافر پیشه دل به گناه آلوده را دوست نمى‏دار د» (البقره/۲۷۶) بنا براین اگر چه رواج ربا باعث ثروتمند شدن معدود کسانی می‌شود که ربا می‌گیرند اما این به قیمت فلج شدن بازار اقتصادی یک جامعه می‌شود و به فلاکت افتادن و خانه نشین شدن افراد بسیاری در جامعه را در پی دارد. بیکاری و اختلاف طبقاتی خود باعث گناهان متعددی خواهد شد. شاید منظور از تحریم بنی اسرائیل از طیبات در آیه مذکور، همین رکود اقتصادی ناشی از رباخواری برای تمام جامعه باشد. «اکل مال بالباطل» در آیه مذکور نیز (چنان که بحث مفصل آن در فقه وارد است) به طور کلی شامل فعالیتهای اقتصادی خاصی می‌شود که جنبه تولیدی نداشته و بیشتر با تبذیر و حیف و میل دارایی‌های عمومی و شخصی همراه است. نتیجه آن هم شبیه همان اکل ربا می‌باشد.
این قبیل گناهان اقتصادی از جهت دیگری نیز موجب گناهکاری‌های دیگر می‌شود. این که باعث پایه گذاری سنتهای غلط اقتصادی در نسلهای بعد می‌شود. تفسیر برهان، روایتی از امام ششم می آورد که ایشان فرمودند:« هر کس ظلمی‌به کسی کند خداوند فردی را مسلط می‌کند که نسبت به او و بر فرزندان او همان ظلم و ستم را انجام دهد. » (طباطبایی، ۱۴۱۷: ۳، ۲۷۹)
البته توضیح این مطلب در اینجا ضروری است که خداوند به هیچ وجه به هیچ کس ظلم و ستم نمی‌کند بلکه این ظلم و ستم به این صورت انجام می‌گیرد که کارهایی که افراد در اجتماع مرتکب می‌شوند تدریجاً شکل یک سنت به خود می‌گیرد و به نسلهای آینده منتقل می‌شود. بنابراین آنهایی که اساس ظلم وستم بر ایتام و خوردن مال آنها و دیگر مردم را پایه می‌گذارند بالاخره روزی این بدعت دامان فرزندان خود آنها را خواهد گرفت و اگر این به خداوند نسبت داده می‎شود به خاطر آن است که تمام آثار تکوینی و خواص علت و معلول به او منسوب است.
به هرحال ربا خواری و خوردن مال مردم و از آن بالاتر خوردن مال یتیم آثار وضعی بسیار بدی در دنیا و جزای بسیار شدیدتری در آخرت دارد بهمین خاطر است که خداوند خوردن مال یتیم را به خوردن آتش‎ تشبیه ‎کرده ‎است‎ که در واقع می‎خواهد چهره ‎باطنی این ‎عمل ‎زشت ‎را به مردم معرفی کند.
در مورد دیگری قرآن کریم نقل می‌کند شهر مدین شهری بسیار آباد بود، بیشه‌ای بود که درختان خرم و نهال‌های پر ثمر آن را پوشانیده ‎بود، اما اهل آن بجای آنکه شکر خدای تعالی را بجای آورند و از دستورات پیامبرشان شعیب اطاعت کنند راه کفر و نافرمانی وفساد اقتصادی را پیش گرفتند و خداوند هم به خاطر این عملشان آنها را عذاب کرد. حضرت شعیب ابتدا مردم را به پرستش خداوند‎و ترک ‎بتها دعوت کرد:«… قالَ یا قَومِ اعبُداللهَ ما لَکُم مِن اِلهٍ غَیرهُ قَدجاءَتکُم بَیِّنه مِن رَبِّکُم» (الاعراف / ۸۵)
دعوت دوم شعیب مربوط به امور اقتصادی و اجتماعی است و آن اینست که:‌ پیمانه و ترازو را درست بدارید و اجناس مردم را « در وقت معامله» کم ندهید:«… فَاوفوالکَیلَ وَ المیزانَ وَ لا تَبخَسوا النَّاسَ اَشیاءَهُم » (الاعراف / ۸۵) «وَ یا قَومِ‎اَوفوا المِکیالَ‎وَالمیزانَ‎بِالقسطِ‎وَ لاتَبخَسواالنَّاسَ‎اَشیاءَهُم وَلا تَعثَوا فی الَارضِ‎مُفسِدین» (هود / ۸۵):‌ای قوم در سنجش وزن و کیل عدالت کنید و به مردم کم نفروشید و در زمین به خیانت و فساد برنخیزید. »
دعوت دیگر حضرت شعیب آن بود که در زمین فتنه و فساد نکنید بعد از آنکه اصلاح گردید که این برای شما بهتر است:«… وَلا تُفسِدوا فی الاَرضِ بَعدَ اِصلاحِها ذلِکُم خَیرٌلَکُم اِن کُنتُم مُؤمنین » (الاعراف / ۸۵)
که بنا به نظر صاحب المیزان مقصود از فساد در زمین، گناهانی است که باعث سلب امنیت در اموال و اعراض و نفوس اجتماع می‌شود. (طباطبایی، ۱۴۱۷:‌۸، ۱۹۴)
و دعوت چهارم شعیب این بود که:‌ بر سر راه مردم منشینید تا مردم را بترسانید و هر کس را که ایمان دارد از راه خدا باز دارید و آن را ناهموار و ناهنجار شمارید:« وَ لا تَقعُدوا بِکلِّ صِراطٍ توعِدونَ وَ تَصُدونَ عَن سَبیلِ اللهِ مَن آمَنَ بِهِ وَ تَبغونَها عِوَجاً… » (الاعراف/ ۸۶)
در هر حال این گونه جرائم، خود زمینه ساز جرائم دیگری است، کم فروشی و به طور کلی هر نوعفساد اقتصادی از عوامل مهم رکود اقتصادی و نابود شدن بهره‌های مادی زندگی بشری است. و در نهایت جز بوار و نابودی عاقبت دیگری در انتظار چنین جوامعی نیست.
۱۲-۱۲) شرب خمر و قمار
در حدیث است:‌کلید شر، شراب است و از آن بدتر دروغ است. (شیخ صدوق، ۱۳۶۸:‌۲۴۴) قرآن کریم می‌فرماید:«اِنَّمَا الخَمرَ وَ المَیسِرِ و الاَنصابِ وَ الاَزلامِ رِجسٌ مِن عَمَلِ الشَّیطان»:«شراب و قمار و بتها و تیرهای قمار پلیدی و از کارهای شیطان است» (مائده/۹۰) و می‌فرماید:«یَسئَلونَکَ عَن الخَمرِ وَ المَیسِرِ قُل فیهِما اِثمٌ کَبیرٌ وَ مَنافِعُ لِلنّاسِ وَ اِثمُهُما اَکبَرُ مِن نَفعِهِما» (بقره/۲۱۹) تولید و فروش شراب منافعی مالی در پی دارد، همینطور قمار نیز درآمدهایی دارد. اما از نظر قرآن مضرات آن دو بسیار بیشتر از منافع آن است. از آنجا که منافع میسر (قمار) از نوع مالی است، می‌توان نتیجه گرفت که منظور قرآن از منافعی که در خمر است، منافع مالی حاصل از ساخت و فروش آن است. بنا بر این از نظر قرآن خمر و میسر از لحاظ معنوی و باطنی رجس و پلید است و از لحاظ مادی و مالی نیز بر خلاف چیزی که درظاهر به نظر می آید، مضرات مالی فراوانی در پی دارد. کسب مال از طریق قمار از قبیل اکل مال بالباطل است و فعالیت اقتصادی مفیدی نیست. شاید این مضرات اشاره به هزینه‌هایی باشد که صرف درمان مضرات الکل و خرابی‌هایی خواهد شد که در اثر مستی شرابخواران به وجود می آید. و این غیر از مضرات دیگری است که در این دو گناه وجود دارد. در حالت مستی انواع گناهان از شخص سر میزند و قمار باعث اختلاف و خصومت و جنگ و جدال و انحطاط اجتماعی و سقوط آدمی از موقعیت اجتماعی، و حذف وثوق جامعه از آدمی می‌شود. همچنین باعث عادت به حرامخواری می‌شود و شخص را از فعالیتهای مفید باز می‌دارد. معمولا منافع حاصل از قمار نیز صرف خوشگذرانی و فسق و فجور می‌شود نه خیرات و مبرات.
۱۳-۱۲) گناه عالِم
گناه عالم اثر منفی بسیار شدیدی بر فرهنگ و دیانت مردم دارد. در واقع در باره هیچ گناهی چنین اثر فراگیری دیده نمی‌شود. ایجاد بدعت و سنتهای باطل در دین تنها به وسیله کسانی که وجهه دینی دارند امکانپذیر است. و همچنین چون مردم اصل دین و ایمان و دیانتشان را از عالمان دینی اخذ می‌کنند انحراف عالم دینی مستقیما باعث انحراف مردم در دین می‌شود. و همه انحرافات دیگر وگناهانی که از رهگذر این انحراف رخ دهد از آثار و نتایج آن خواهد بود. در حدیث است هر که سنت سیئه‌ای را بنا نهد در وزر و وبال هر که تا قیامت آن را انجام دهد شریک خواهد بود. (برقی، ۱۳۷۰:‌۱، ۲۱)
نتیجه:با توجه به مطالب این فصل روشن گردید که مهمترین زمینه‌های گناه عبارتند از:‌حب دنیا و هوای نفس، جهل، تحقیر و سرکوب شخصیت انسان، محیط فاسد و جو مسموم، هم‌نشین نااهل و دوستان نا مناسب، شیطان و اغوائات او، سرمایه و ثروت، فقر و تهیدستی، الگوی فردی ناصالح، الگوی اجتماعی ناصالح و غیر اخلاقی، عدم اطاعت پیشوایان و حاکمان جامعه از اوامر الهی و گناهانی که زمینه ساز گناهان دیگرند.
البته چنان که در دعای صباح امام علی وارد است:«… ان خذلنی نصرک عند محاربه النفس و الشیطان… »؛ مهمترین زمینه‌های گناه، هوای نفس و شیطان هستند. اگر تمایلات نفسانی و غرایز متمایل به شهوت و پرخاشگری در انسان وجود نداشت، اصولا زمینه‌ای برای گناه در او نبود و باقی زمینه‌ها و حتی شیطان نیز نمی‌توانست تأثیری در انجام گناه داشته باشد. اما وجود این تمایلات لازمه امتحان عقل و ایمان انسان در دنیا بوده است. چنان که قران کریم می‌فرماید:«زُیِّنَ لِلنّاسِ حُبُّ الشَّهَواتِ مِن النِّساءِ وَ….. »:« هوس پرستى، از جمله دوست داشتن زنان، پسران، انبانهاى انباشته از زر و سیم، اسبان داغ خورده، چارپایان و کشتزار در نظر مردم زینت یافته است. اینها دستمایه زندگى این جهانند و سرانجام نیک نزد خداست». (آل عمران/۱۴) و می‌فرماید:«زُیِّنَ لِلَّذینَ کَفَروُا الحَیوه الدُّنیا… »:« کافران زندگى دنیایى در نظرشان آراسته شده است… ». (البقره/۲۱۲) و در باره زینت دادن اعمال توسط شیطان می‌فرماید:«… لکِن قَسَت قُلوبُهُم وَ زَیَّنَ لَهُم الشَّیطانُ ما کانوُا یَعمَلوُن»«… بلکه دلهایشان سخت شد و شیطان کردار آنها را در نظرشان آراست». (الانعام/۴۳)
بنا بر این، اصل گناهان همان هوای نفس است و دیگر موارد مذکور مؤید و مشوق هوای نفس و تسهیل کننده عمل بر طبق هوای نفس می‌باشند.
فصل چهارم:
پیامدهای گناهان
اصل کلمه عذاب وقتی وصف آب باشد به معنای “شیرین” و “گوارا” است، چنان که به آب گوارا “ماء عذب” یا “ماء عذاب” می‌گویند. اما وقتی در باره مجازات و مکافات عمل و بر حذر داشتن از انجام عملی به کار رود به معنای “منع” است (ابن اثیر، ۱۳۶۴: ۳، ۱۹۶). در این مورد عذاب را از آن جهت عذاب می‌گویند که از راحتی و آسایش منع می‌کند و آن را از بین می‌برد و موجب رنج می‌شود. عذاب “رنج مستمر” نیز معنا شده است. (عسکری، ۱۴۱۲:‌۳۵۴) فعل از ماده “عذب” در باره آب به صورت ثلاثی مجرد “عَذُبَ” یا در باب اِفعال یا استفعال به معنای نوشاندن آب گوارا و طلب کردن آب گوارا به کار می‌رود. اما در مورد عقوبت و رنجِ نتیجه عمل، در باب تفعیل می‌رود.[۱۰] افعال عذاب در قرآن همه از باب تفعیل آمده است و در عذاب دنیوی و اخروی هر دو بکار رفته و با کلمات عظیم (النساء/۹۳)، مهین (البقره/۹۰)، الیم (البقره/۱۲)، حریق (آل عمران/۱۸۱)، شدید (آل عمران/۵۶) مقیم (المائده/۳۷) و غیره توصیف شده است. بنابراین، نتیجه گناه و معصیت اشکال مختلف رنج خواهد بود.
رنج و عذاب حاصل از گناه را می‌توان به انواع و اقسامی‌تقسیم کرد. آثار گناه را
می‌توان به: باطنی و ظاهری ،تکوینی و تشریعی، فردی و اجتماعی و همچنین به،دنیوی و اخروی تقسیم نمود.
۴-۱) آثار باطنی
اولین تقسیم بندی مهمی‌که می‌توان در باره آثار گناه مطرح نمود تقسیم به آثار ظاهری و باطنی است. چرا که دنیا ظاهری دارد و باطنی. گناه هم، اثری ظاهری دارد و اثری باطنی. بنا بر این از این جهت می‌توان آثار گناه را به آثاری که در ملک و آثاری که در ملکوت و باطن عالم از گناه به جای
می ماند تقسیم نمود.
توضیح آن که، قرآن کریم در باره کفار و فجار می‌فرماید: « یَعلَمُونَ ظَاهِرًا مِّنَ الحَیَاه الدُّنیَا وَهُم عَنِ الآخِرَه هُم غَافِلُونَ » (الروم/ ۷۹). این گروه فقط ظاهر حیات دنیا را می‌دانند والبته از آخرت غافلند. و می‌فرماید:« یا اَیُّهَا النّاسُ اِنَّ وَعدَ اللهِ حَقٌ فَلا تَغُرَّنَّکُمُ الحَیوه الدُّنیا وَ لا یَغُرَّنَّکُم بِاللهِ الغَرور»:«اى مردم بى‏گمان وعده الهى حقّ است، پس زندگانى دنیا شما را نفریبد و (شیطان) فریبکار شما را نسبت به خداوند فریفته نگرداند». (فاطر/۵)
از این که در آیه، ظاهر حیات دنیا را در مقابل آخرت قرار داده است، می‌توان استفاده کرد که آخرت باطن دنیاست و حقیقت دنیاست. حیات دنیا ظاهری دارد و باطنی و به قرینه تقابل هر کدام در مقابل هم بوده و متمم یکدیگرند. بر طبق آیات و روایات ظاهر و باطن ما، هر کدام یک چهره دارند؛ چهره ظاهر، در این دنیا آشکار است و چهره باطن در آن دنیا. و البته نگاه دائمی خدای ما نیز به همان صورت باطنی است. پیامبر به ابوذر فرمود:«یا اباذر ان الله لا ینظر الی صورکم و لا الی اموالکم بل ینظر الی قلوبکم و اعمالکم» (شیخ طوسی، ۱۴۱۴: ۵۳۶)
این صورت باطنی غیبت کننده است که روز قیامت آشکار می‌شود و در حدیث است روز قیامت دهانش از جیفه بد بو‌تر است. (شیخ صدوق، ۱۴۱۷: ۵۱۵)
از شخصیت باطنی فرد که اعمال انسان بر اساس آن انجام می‌شود گاهی به “شاکله” نام می‌برند:«کُلٌّ یَعمَلُ عَلی شاکِلَتِهِ»:«هر کسی بر اساس شاکله خود عمل می‌کند» (الاسرا/۸۴). در منطق قرآن اعمال انسان به تبع شاکله نفسانی شکل می‌گیرد و رخ می‌دهد. به عبارت دیگر، منشأ اعمال آدمی، شاکله اوست.
مهم‌ترین معانی کلمه شاکله عبارتند از:‌ ۱- شکل، هیئت، صورت ۲- سرشت، ذات. شاکله در اصل از ماده شکل به معنى مهار کردن حیوان است و به خود مهار، شکال مى‏ گویند. (طنابى که با آن پاى حیوان را مى‏بندند تا حرکت نکند.) از آنجا که روحیات و سجایا و عادات هر انسانى او را مقید و محدود به انجام رویه‏ اى خاص مى‏ کند به آن شاکله مى‏ گویند. (راغب اصفهانی، ۱۴۱۶:‌۴۶۲، ماده شکل).
مفهوم شاکله اختصاصى به طبیعت ذاتى انسان ندارد، لذا طبرسى در مجمع البیان در تفسیر آیه مذکور دو معنى براى آن ذکر کرده است:‌۱- طبیعت و خلقت. ۲- طریقه و مذهب و سنت، چرا که هر یک از این امور انسان را از نظر عمل به نحوى مقید می سازد. از نظر ایشان هر کس روی عوامل مخصوصی، استعداد و طبیعتی کسب می‌کند که اعمال و کارهایش مطابق همان طبیعت از او صادر می‌شود و عوض کردن آن اگر چه بسیار مشکل، ولی ممکن است و از او سلب اختیار نمی‌کند. لذا در قرآن کریم، رفتار دو گروه مؤمنان و کافران به اقتضای شاکله‌ای که دارند، به دو گونه مختلف تفسیر شده است. (طبرسی، ۱۴۰۸: ۴، ۹۰)
علامه طباطبایی درباره آیه مذکور چنین می‌گوید:‌ «گویی خدای تعالی بعد از آن که فرمود: مؤمنین از کلام او شفا و رحمت استفاده نموده و ظالمین از آن محرومند و استفاده آن‌ها از قرآن باعث بیشتر شدن خسران آن‌ها می‌شود، کسی اعتراض کرده است که چرا خداوند میان بندگان خود فرق گذاشته است؟ آیا اگر قرآن را برای هر دو گروه مایه رحمت و شفا قرار می‌داد، غرض رسالت بهتر حاصل نمی‌شد؟
پس در آیه فوق به رسول گرامی خود دستور می‌دهد که پاسخ ایشان را بدهد و به ایشان می‌فرماید به آن فرد بگوید:‌ «کُلٌ یَعمَلُ عَلی شاکِلَتِهِ»، به این مفهوم که ما تفاوت قائل نشده ایم. این خود مردم هستند که اعمالشان بر طبق شاکله است و فعالیت‌های موجودشان از آن صادر می‌شود. آن کس که دارای شاکله معتدل است، راه یافتنش به سوی کلمه حق و عمل صالح و برخورداری از دین قدری آسان‌تر است. آن کس که شاکله ظلم و سرکشی دارد، او هم می‌تواند به سوی کلمه حق و دین راه یابد، ولی برای او قدری دشوارتر است. در نتیجه از شنیدن دعوت دین حق جز خسران عایدش نمی‌شود». پس در این آیه عمل انسان را مترتب به شاکله او دانسته؛ به این معنا که عمل هر جا باشد مناسب با اخلاق آدمی است:‌ «از کوزه همان برون تراود که در اوست». (طباطبائی، ۱۴۱۷: ۱۳، ۱۹۰)
علامه در ادامه تفسیر شاکله اظهار می‌دارد که از لحاظ علمی و تجربی هم به ثبوت رسیده است که میان ملکات نفسانی و احوال روح، با اعمال بدنی رابطه خاصی وجود دارد و به ثبوت رسیده که هیچ وقت کارهای یک انسان شجاع با رفتاری که یک آدم ترسو از خود نشان می‌دهند یکسان نیست. و نیز به ثبوت رسیده است که میان صفات درونی و نوع ترکیب بنیه بدنی انسان ارتباط خاصی وجود دارد. بعضی از مزاج‌ها زود عصبانی می‌شوند لذا زود انتقام می‌گیرند و انسان شهوت‌ پرست، کارهای مناسب خود را انجام می‌دهد. قرآن کریم نیز در این باره می‌گوید:‌ «وَ البَلَدُ الطَّیِّبُ یَخرُجُ نَباتُهُ بِاِذنِ رَبِّهِ وَ الَّذی خَبُثَ لایَخرُجُ اِلّا نَکِداً» (الاعراف، ۵۸):‌ سرزمین پاکیزه گیاهش به فرمان پروردگار می‌روید امّا سرزمین‌های بدطینت و (شوره‌زار) جز گیاه ناچیز و بی‌ارزش از آن نمی‌روید. (طباطبائی، همان:۱۹۲)

برای دانلود متن کامل این فایل به سایت torsa.ir مراجعه نمایید.

۴-۴) آثار تشریعی
دسته‌ای دیگر از مجازات‌ها تشریعی هستند. این مجازاتها را قانونگذار بشری یا الهی تدوین و تقنین می‌کند. هر چند این نوع از قانونگذاری نیز حساب و کتاب و میزانی واقعی (و لو نوشته نشده) دارد، اما از آن جهت که قلم به دست قانونگذار است آن را تشریعی می نامند.
قرآن کریم در باره حرام شدن برخی حلال‌ها بر یهود بواسطه جرائم مالی آنها می‌فرماید: «فَبِظُلمٍ مِن الَّذینَ‌هادوُا حَرَّمنا عَلَیهِم طَیِّباتٍ اُحِلَّت لَهُم وَ بِصَدِّهِم عَن سَبیلِ اللهِ کَثیراً وَ بِاَخذِهِم الرِّبا وَ قَد نُهوُا عَنه وَ بِاَکلِهِم اَموالَ النّاسِ بِالباطِلِ وَ اَعتَدنا لِلکافِرینَ عَذاباً اَلیما»:«به خاطر ظلمى که از ناحیه همین‏ها که در یهودیت خود تعصب ورزیدند سر زد، ما چیزهایى را که قبلا برایشان حلال و طیب بود بر آنان حرام کردیم و نیز به خاطر اینکه با تلاش بسیار از راه خدا جلوگیرى مى‏کردند و ربا مى‏گرفتند با اینکه از آن نهى شده بودند و اموال مردم را به ناحق مى‏خوردند و ما براى کفر پیشگان از آنان عذابى دردناک آماده کرده‏ایم » (النساء/۱۶۰و۱۶۱) یعنی این تحریم برای آنان نوعی مجازات تشریعی بوده است. (ر.ک طباطبائی، ۱۴۱۷: ۵، ۱۳۲)
بنا بر این برای برخی گناهان مجازاتهای تشریعی یاکیفر قانونی نیز وجود دارد به این معنی که قانونگذار الهی یا بشری برای مجازات یا جلوگیری از خطائی به صلاحدید خود مجازاتی برای عمل خلافی قرار می‌دهد. مانند حدود شرعی را که خداوند وضع کرده است و تعزیراتی که در احکام قضایی مطرح است و تعیین آن را خداوند به عهده حاکم شرع گزارده است.
۴-۵) آثار فردی
گناهان دارای آثار فردی متعددی هستند. از جمله:
۱-گناه سبب عدم استجابت دعا: امام باقر (علیه السلام) فرمودند: «همانا بنده از خدا حاجتى مى‏خواهد، اقتضا دارد که زود یا دیر برآورده شود، سپس آن بنده گناهى انجام مى‏دهد خداوند به فرشته مى‏فرماید: حاجت او را روا مکن و او را محروم ساز زیرا در معرض خشم من درآمد و سزاوار محرومیت شد (کلینی، ۱۳۶۵: ۲، ۲۷۱)
۲-گناه سبب قطع روزى: امام باقر (علیه السلام) مى‏فرماید:« إنّ الرّجُل لَیَذنب الذَّنب فَیَدرء عنه الرّزق»:« مردى گناهى انجام مى‏دهد و در نتیجه روزى از او دور مى‏شود» (کافی، ۱۳۶۵: ۲، ۲۷۲)
۳-گناه سبب محرومیت از نماز شب: از امام صادق (علیه السلام) نقل شده است:« ان الرجل یذنب الذنب فیحرم صلوه اللیل»:‌« گاهى انسان گناه مى‌کند و از (اعمال نیکى همچون) نماز شب باز میماند » (کافی، ۱۳۶۵: ۲، ۲۷۳)
۴- مستی گناه:
از پیامبر خدا نقل شده که به ابن مسعود سفارش می‌کند:‌
از مستی گناه بپرهیز چرا که برای گناه هم جنونی مانند جنون شراب وجود دارد، بلکه جنونش شدید‌تر است. (مجلسی:، ۱۴۰۳: ۷۴، ۵۰۱)
انسانی که قوای عقلی او رو به ضعف بگذارد، هر خیری از او دور می‌شود و آمادگی هر اشتباه و خطایی را پیدا می‌کند. چرا که فرمودند: فقط با عقل است که هر خیری به دست می آید. (نوری، ۱۴۰۸: ۱۱، ۲۰۹)
۵- از بین رفتن محفوظات: همه دیده ایم که انسان‌ها از نظر قوه حافظه برابر نیستند، بلکه با هم اختلاف دارند. اموری هم در زیاد و کم شدن حافظه تأثیر دارند که از آن جمله معصیت الهی است. بنابر روایات اهل بیت معصیت باعث از بین رفتن محفوظات از ذهن انسان می‌شود.
ابن مسعود از پیامبر نقل می‌کند:‌از گناهان بپرهیز چرا که گناهان از بین برنده خیرات هستند. وقتی بنده گناه می‌کند، به واسطه انجام آن، علمی‌را که یاد گرفته بود فراموش می‌کند. (مجلسی، ۱۴۰۳: ۷۰، ۷۷۳)
۶-حذف نعمتها: یکی از آثار مهمی‌که گناهان در زندگی هر فرد یا اجتماعی می‌گذارد از بین رفتن نعمت‌هایی است که خداوند به آنان عطا فرموده است. پایداری بسیاری از نعمت‌های الهی مشروط به انجام ندادن گناه و اطاعت او است.
چنان که در قرآن کریم می خوانیم:«وَ لَو أَنَّ أَهلَ القُری آمَنُوا وَ اتَّقَوا لَفَتَحنا عَلَیهِم بَرَکاتٍ مِنَ السَّماءِ وَ الأَرضِ وَ لکِن کَذَّبُوا فَأَخَذناهُم بِما کانُوا یَکسِبُونَ»:‌«و اگر اهل آبادی‌ها ایمان می آوردند و پارسایی می‌کردند، حتماً برکاتی از آسمان و زمین بر آنان می‌گشودیم، اما (آنان حق را) تکذیب کردند، پس به سبب آنچه همواره کسب می‌کردند، گرفتارشان کردیم». (الاعراف/۹۶)
امیر مؤمنان علی می‌فرماید:«و ایم اللَّه! ما کان قوم قط فی غض نعمه من عیش فزال عنهم الا بذنوب اجترحوها، لان اللَّه لیس بظلام للعبید»:«به خدا سوگند هیچ ملتی از آغوش ناز و نعمت زندگی گرفته نشد، مگر به واسطه گناهانی که مرتکب شدند، زیرا خداوند هرگز به بندگانش ستم روا نمی‌دارد. »
سپس افزود:«و لو ان الناس حین تنزل بهم النقم، و تزول عنهم النعم، فزعوا الی ربهم بصدق من نیاتهم، و وله من قلوبهم، لرد علیهم کل شارد و اصلح لهم کل فاسد»:«هر گاه مردم، موقعی که بلاها نازل می‌شود، و نعمت‌های الهی از آنان سلب می‌گردد، با صدق نیت رو به درگاه خدا آورند، و با قلب‌هایی آکنده از عشق و محبت به خدا از او درخواست حل مشکل کنند، خداوند آنچه را از دستشان رفته به آنان باز می‌گرداند، و هر گونه فسادی را برای آنان اصلاح می‌کند». (نهج البلاغه، ۱۴۱۲:‌۲، ۹۲)
۷- عدم ایمنی از مصائب و بلایا: امیرمؤمنان على فرمودند: گنهکار نباید خود را از بلاهاى شبانه و حوادث ناگهانى ایمن بداند (کلینی، ۱۳۶۵:‌۲، ۲۶۹)
از امیر المومنین نقل شده که فرمودند:مؤمن در جسم یا مال یا فرزندان یا مرتبطین خود دچار بلا و گرفتاری می‌شود چرا که خداوند فرمود:« وَ ما أَصابَکُم مِن مُصیبَه فَبِما کَسَبَت أَیدیکُم وَ یَعفُوا عَن کَثیرٍ»:« و هر مصیبتی به شما رسد پس به سبب دستاورد شماست و بسیاری از خطاهای شما را می‌بخشد. » (الشوری/۳۰) (مجلسی، ۱۴۰۳: ۷۵، ۵۲)
در روایات آمده که هرچه انسان‌ها گناهان جدیدتری را انجام دهند باعث می‌شود بلاهای جدیدتری بر سر آنان ببارد. (کلینی، ۱۳۶۵: ۲، ۵۷۲) و نیز از جمله عواقب شوم دیگر گناهان عبارتند از: قطع باران، ویرانى، خشم و لعن الهى، بلاهاى بى سابقه، پشیمانى، پرده درى و رسوایى، کوتاهى عمر،‌اندوه، بیمارى و غیره.
ارتباط بلاهایی که در اثر گناه نازل می‌شود، به قبح ذاتی گناه برمی‌گردد و این که هر گناهی آثاری تکوینی دارد. روابط نا مشروع باعث شیوع بیمار‌های مقاربتی است و اصولا یک علت بیولوژیک منع آن، همین است. تولد بچه‌های نا مشروع باعث شیوع بحرانهای عاطفی و اخلاقی در جامعه و سقوط آن جامعه پس از چند نسل می‌شود. لواط باعث ایدز است. بی عدالتی اقتصادی باعث عیاشی عده‌ای و به فساد کشیده شدن گروهی دیگر می‌شود و همچنین دزدی، رشوه و انواع و اقسام مفاسد اجتماعی را به بار می آورد. آه ستم دیده می‌تواند نازل کننده بلایای طبیعی باشد، چنانکه خشم خداوند باعث زلزله و دیگر بلایایی خواهد بود که بارها رخ داده است. اگر رحمت و غفاریت خداوند نبود و وجود بندگان خاص خدا که در میان مردم پنهانند و برای آنها دعا و از جانب آنها استغفار می‌کنند چه بسا خداوند بساط این دنیا را بر می چید و خلق دیگر می آفرید:«وَاللهُ الغَنِیّ وَ اَنتُم الفُقَراءُ وَ اِن تَتَوَلّوا یَستَبدِل غَیرَکُم ثُمَّ لا یَکونوُا اَمثالَکُم»:« خدا بى‏نیاز است و شما نیازمندید و اگر روى برتابید خداوند مردمى دیگر به جاى شما مى‏آورد که همسان شما نخواهند بود». (محمد/۳۸) (همچنین ر.ک قرائتی، ۱۳۹۰:‌۲۵۴تا۲۵۸)
۴-۶) آثار اجتماعی
بدون شک هر امری که در عالم اتفاق می افتد بدون علت نیست. از آن جمله بلاها و مشکلاتی است که بر سر راه افراد یا جوامع نهاده می‌شود و بدان‌ها گرفتار می‌شوند. اگر انسان‌ها در مدار بندگی خداوند قدم بر می‌داشتند از بسیاری از بلاها و مشکلات در امان بودند و همواره در حفظ و حراست خداوند به سر می‌بردند. اما بر اثر انجام گناه و معصیت الهی مستحق نزول بلا می‌شوند.
در سوره شوری می خوانیم:«وَ ما أَصابَکُم مِن مُصیبَه فَبِما کَسَبَت أَیدیکُم وَ یَعفُوا عَن کَثیرٍ»:«و هر مصیبتی به شما رسد پس به سبب دستاورد شماست! و (خداوند) بسیاری (از خطاهای شما) را می‌بخشد. » (الشوری /۳۰)
در ذیل همین آیه در تفسیر المیزان می خوانیم:مصائب و ناملایماتی که متوجه جامعه شما می‌شود، همه به سبب گناهانی است که مرتکب می‌شوید، و خدا از بسیاری از آن گناهان درمی‌گذرد و شما را به جرم آن نمی‌گیرد. پس آیه شریفه در معنای این آیات است: «ظَهَرَ الفَسادُ فِی البَرِّ وَ البَحرِ بِما کَسَبَت أَیدِی النَّاسِ لِیُذِیقَهُم بَعضَ الَّذِی عَمِلُوا لَعَلَّهُم یَرجِعُونَ» اگر فساد در خشکی و دریا پیدا شود، به سبب گناهانی است که مردم می‌کنند، و پیدا شدن آن برای این است که خداوند نمونه‌ای از آثار شوم اعمالشان را به ایشان بچشاند، شاید برگردند. (الروم/۴۱) (طباطبائی، ۱۴۱۷: ۱۸، ۵۹)
در روایات اهل بیت بیان شده که هر گناه بلای خاصی را در پی خواهد داشت و اثر هر گناه را بیان کرده‌اند. به عنوان مثال در مورد زنا فرموده‌اند که هرگاه زنا در جامعه زیاد و علنی شود موجب زیاد شدن زلزله می‌شود. (شیخ طوسی، ۱۳۶۴: ۳، ۷۴۱)
خداوند متعال در قرآن مجید با بیان سرگذشت و تاریخ اقوام گذشته فقط قصد نقل تاریخ نداشته، بلکه بارها از مردم می خواهد که از سرنوشت اقوام عبرت بگیرند. بنابراین اگر جامعه‌ای فقط اسمی از اسلام را داشته باشد ولی در عمل پای بند به اصول و اعتقادات اسلام نباشد و دستورات پیامبر اکرم را نادیده بگیرد و مرتکب گناه شود دچار هلاکت خواهد شد. «وَ لَو أَنَّ أَهلَ القُری آمَنُوا وَ اتَّقَوا لَفَتَحنا عَلَیهِم بَرَکاتٍ مِنَ السَّماءِ وَ الأَرضِ وَ لکِن کَذَّبُوا.. » و اگر مردم شهرها ایمان می آوردند و تقوی پیشه می‌کردند، ما برکت‌هایی از آسمان و زمین به رویشان می‌گشودیم، اما به جای ایمان و تقوی تکذیب کردند (سوره اعراف آیه۹۶).
و می‌فرماید:«إِنَّ اللَّهَ لا یُغَیِّرُ ما بِقَومٍ حَتَّی یُغَیِّرُوا ما بِأَنفُسِهِم» خدا نعمت‌های هیچ قومی‌را دگرگون نمی سازد، تا آنکه خودشان وضع خود را دگرگون کنند و رفتار خود را تغییر دهند. (رعد/۱۱)
و آیات دیگری که همه دلالت دارد بر اینکه بین اعمال آدمی و نظام عالم، ارتباطی خاص برقرار است. به طوری که اگر جوامع بشری عقاید و اعمال خود را بر طبق آنچه فطرت اقتضا دارد وفق دهند، خیرات به سویشان سرازیر و درهای برکات به رویشان باز می‌شود، و اگر در این دو مرحله به فساد بگرایند، زمین و آسمانشان هم تباه می‌شود، و زندگیشان را تباه می‌کند.
این، آن حقیقتی است که سنت الهی اقتضای آن را دارد، همان سنت که حاکم بر سنت رزق است، یعنی سنت امتحان و استدراج و املاء که در این صورت به جای چشاندن نمونه‌ای از آثار سوء اعمالشان، نعمت را به سویشان سرازیر می‌کند، تا به طور کلی با فساد خو بگیرند، و سراسر جهان برای نابودیشان یک جهت شده، عوامل و اسبابش برای منقرض ساختن آنان بسیج شوند، هم چنان که فرموده: «ثُمَّ بَدَّلنا مَکانَ السَّیِّئَه الحَسَنَه حَتَّی عَفَوا وَ قالُوا قَد مَسَّ آباءَنَا الضَّرَّاءُ وَ السَّرَّاءُ فَأَخَذناهُم بَغتَه وَ هُم لا یَشعُرُونَ»:«آن گاه به جاى بدى خوبى آوردیم تا فزونى گرفتند، و گفتند: بیمارى و سختى به پدران ما نیز مى‏رسید پس ناگهان در آن حال که بى‏خبر بودند، ایشان را بگرفتیم. » (الاعراف/۹۵) (ر.ک طباطبایی، ۱۴۱۷: ۸، ۲۰۰)
قرآن کریم تصریح می‌کند که عذاب نازل شده بر جوامع با حساب و کتاب بوده است و نتیجه اعمال خودشان است::‌«وَ کَایَن مِن قَریه عَتَت عَن اَمرِ رَبها وَ رُسُلهِ فَحاسَبنها حِساباً شَدیداً وَ عَذَّبناها عَذاباً نُکراً»:«چه بسیار آبادیها که از فرمان خدا و رسولانش سرپیچى کردند و ما به دقت حساب آنها را رسیدیم و به سختى عذابشان کردیم». (الطلاق/ ۸) (در باره سنتهای الهی در فصل ۴-۹ بحث خواهد شد)
از دیگر آثار اجتماعی گناه می‌توان: تسلط اشرار در اثر ترک امر به معروف و نهی از منکر، فقر عمومی‌در اثر ظلم و بی عدالتی اقتصادی و ربا خواری، بیماری‌های همه گیر در اثر گناهان جنسی را نام برد.
۴-۷) مجازات یا مکافات دنیوی
در یک تقسیم بندی کلی دیگر می‌توان عذاب را به عذاب دنیوی و اخروی تقسیم نمود، این تقسیم بندی خود از آیات قرآن بدست می آید:«فَاَمَّا الَّذینَ کَفَروُا فَاُعَذِّبَهُم عَذاباً شَدیداً فِی الدُّنیا وَ الآخِرَه وَ ما لَهُم مِن ناصِرین» (آل عمران/۵۶). چرا که حق تعالی به حکمت و عدالت خود جزای بعضی از اعمال سوء را در دنیا به انسانها می چشاند و جزای بعضی دیگر را به آخرت وا می‌گذارد. پیامبر به امام علی فرمود:« یا على! ما من خدش عود و لانکبه قدم الا بذنب» «اى على! هر خراشى که از چوبى به انسان مى‏رسد و هر لغزش قدمى بر اثر گناهى است که از او سرزده است». (کلینی، ۱۳۶۵: ۲، ۴۴۵) به عبارت دیگر، هر عملى داراى عکس‏العمل و هر کنشى داراى واکنش است. در حدیث است که تحقیر مؤمن باعث حقارت در دنیا و آخرت می‌شود. (شیخ صدوق، ۱۳۶۸:‌۲۵۰) امام صادق فرمودند:
«از گناهانی که موجب پشیمانی‌اند، قتل است؛ آن گناهی که بلا نازل می‌کنند، ستم است؛ و آن که پرده درد، می خواری است؛ و آن که روزی را بند می آورد، زناست؛ و آن که مرگ را زود می‌رساند، قطع رحم است؛ و آن که دعا را برمی‌گرداند و فضا را تیره می سازد، ناسپاسی پدر و مادر است. »

برای دانلود متن کامل این فایل به سایت torsa.ir مراجعه نمایید.

قرآن کریم نقل می‌کند: «بنی اسرائیل به موسی گفتند:‌ تو هم برای ما معبودی (از بت) قرار بده چنان که آن‌ها (بت پرستان) معبودانی (از بت) دارند. » موسی (در پاسخ آن‌ها) گفت:‌ «شما جمعیتی جاهل و نادان هستید». (اعراف، ۳۸) و این خواسته آنها پس از آن همه معجزات حضرت موسی چیزی جز جهل و نادانی عمیق آنها را نشان نمی‌دهد. در حدیث ،جهل، «داء عضال» یا«داء اعیا»نامیده شده است که اشاره به جهل مرکب دارد که غیر قابل درمان است. (بحرانی، شرح مئه کلمه:‌۷۰) وقتی برخی افرادِ به ظاهر دارای تحصیلات، مشروبات الکلی یا موسیقی را از لحاظ علمی موجب سلامتی می‌دانند و از طرفی متون دینی را که بیانگر مشکلات روحی و علاج آنهاست به دلیل قدیمی‌بودن بدون استفاده می‌دانند؛ بیرون آوردن آنان از جهالت کاری بسیار دشوار و یا حتی محال خواهد بود. هوش و استعداد ذهنی این قبیل افراد به جای آنکه باعث رشد معنوی آنها شود مانع آن خواهد شد. در علم اخلاق ذکاوت و هوشیاری که در خدمت نفس اماره باشد “نکراء” و “شیطنت” نامیده شده است که چیزی شبیه عقل است نه عقل. (کلینی، ۱۳۶۵:‌۱، ۱۱ همچنین ر.ک خمینی،
۱۳۸۵: ۲۱تا۳۷)
به نظر علامه طباطبائی، علم نظری در مقابل جهل در باره خدا، برای عبودیت کافی نیست. علم نظرى و استدلالى آدمى را به وجود مبدأ و معاد رهنمون مى‏شود، واما اعتقاد قلبی آدمى را وادار مى‏کند که از آن معلوم نظرى پیروى نموده عملا هم به آن ملتزم شود. پس از نظر ایشان اعتقاد، “علم عملى” است و دعوت دینى، متعلق به دینى است که عبارت است از: سنت عملى بر خاسته از اعتقاد. پس ایمانى هم که دین به آن دعوت مى‏کند عبارت است از التزام به آنچه که اعتقاد حق درباره خدا و رسولانش و روز جزاء، و احکامى که پیغمبران آورده‏اند اقتضا دارد که در جمله” علم عملى” خلاصه مى‏شود. (طباطبایی، ۱۴۱۷:‏۱۵، ۸)
از اینجا به این نکته مهم می‌رسیم که چرا در احادیث معصومین جهل در مقابل عقل قرار داده شده است نه در مقابل علم. در اصول کافی حدیث مفصلی از امام صادق نقل شده است به نام حدیث “جنود عقل وجهل” معروف است. (صدوق، ۱۳۶۲:‌۵۸۹) بر طبق این منطق کسانی جاهل نیستند و عاقلند که اهل خود شناسی و فهم و درک عمیق باشند و درکشان را در جهت مبارزه با نفس به کار برند و اما کسانی که دارای هوش و معلومات زیادی هستند اما آن را درخدمت خواهشهای نفسانی قرار می‌دهند جاهلند. در روایت از پیامبر است که جاهل، مرده ایست میان زندگان. همچنین پیامبر فرمود:عالم کسی است که قدر و‌اندازه خود را بداند و بشناسد. عمل جاهل وبال است و علمش وبال اوست. (محمدی ریشهری، ۱۴۲۱: ۱۸۰) پس نقطه مقابل این جهل علم نیست بلکه عقل و تفقه است.
از علامتهای جهالت “فرح” است. فرح که شادی مذموم و از سر غفلت و تکبر است
(قرشی، ۱۳۷۱:‌۵، ۱۵۱) را می‌توان از فروع جهل به حساب آورد. قرآن کریم در باره جوامع به ظاهر پیشرفته‌ای که زیر بار پیامبران نمی‌روند می‌فرماید:« فَلَمَّا جاءَتهُم رُسُلُهُم بِالبَیِّناتِ فَرِحُوا بِما عِندَهُم مِنَ العِلمِ وَ حاقَ بِهِم ما کانُوا بِهِ یَستَهزِؤُن»:« آنگاه که پیامبرانشان براى آنان نشانه‌های روشنگر آوردند، از آن مقدار علمى که داشتند، شادمانى کردند و [تبعات‏] آنچه ریشخندش مى‏کردند آنان را فرو گرفت.» (الغافر/۸۳) تفسیر طبرسی در معنای « لا تفرح» آنجا که قرآن کریم به قارون می‌گوید:« لا تَفرَح ِانَّ اللهَ لا یُحّبُّ الفَرِحِین» (القصص/۷۸) می‌گوید:‌« و المراد به الفرح الذی یقود الی الاشر و البطر والبغی »:‌«مراد از فرح در آیه، شادمانی است که شخص را به بی فکری و خوشگذرانی و گناه بکشاند»
(طبری، ۱۳۵۶:‌۱۱، ۲۰)
در حقیقت فرح، غفلت از مرگ و از عواقب اشتباهات و جهل نسبت به فرصتهایی است که هر روز در جهت رشد و کسب کمالات از دست می‌رود و جهالت نسبت به نور و سرور و نعمتهایی که خداوند برای انسان کامل در عوالم دیگر در نظر گرفته است. در حدیث است که اگر انسان می‌دانست خداوند چه نعمتهایی برایش در بهشت قرار داده است حاضر می‌شد با قیچی بدنش را قطعه قطعه کنند اما به آن نعمتها برسد. (کافی، ۱۳۶۵:‌۲، ۲۵۵) بنابراین این جهالت است که باعث دلخوشی بیش از حد و یک نوع شادی می‌شود که شبیه سرخوشی از مستی است و قرآن کریم به آن فرح می‌گوید. جاهلانه بودن و مردود بودن این سرخوشی مثل جاهلانه بودن خوشحالی کسی است که درحال خوردن غذاهای متنوع و خوشمزه است در حالی که نمی‌داند قرار است پروار شود تا خوراک درندگان گردد!
بنابر این جهل در مقابل علم و جهل در مقابل عقل را باید ریشه کفر، فسق، سوء خلق و بسیاری بدیها و لغزشهای کوچک و بزرگ دانست.
۳-۳) فراموشی و سرکوب شخصیت حقیقی انسان
قرآن کریم می‌فرماید: « وَ لا تَکُونُوا کَالَّذینَ نَسُوا اللَّهَ فَأَنساهُم أَنفُسَهُم أُولئِکَ هُمُ الفاسِقُونَ »:« و مانند آن کسانى مباشید که خدا را فراموش کردند و خدا هم خود آنان را از یاد خودشان ببرد و ایشان همان فاسقانند.» (الحشر/۱۹) فراموشی خداوند باعث می‌شود انسان خود حقیقی روحانیش را فراموش کند، و این اولین قدمها در فرو رفتن در دنیا و حیات دنیوی و آلوده شدن به گناهان است. در حدیث از پیامبر است:‌عالم و دانا کسی است که قدر و‌اندازه خود را بشناسد (محمدی ریشهری، ۱۳۸۲:‌۱۸۲) در حدیث از امام‌هادی است:«من‌هانت علیه نفسه لا تأمن شره»:« از شر کسی که خودش در نظر خودش حقیر است نمی‌توان در امان بود» (اصول کافی، ۱۳۶۵: ۲، ۶۰۴) یعنی وقتی شخصی ارزش خودش را به عنوان یک انسان درک نکند، ممکن است هر کار شری از او سر بزند. طبق آیات قرآن انسان موجودی است که امانت دار الهی است و امانتی را که آسمانها و زمین نتوانسته‌اند حمل کنند پذیرفته (سبأ/۸۲) و موجودی است که همه اسمای الهی به او آموزش داده شده (بقره/۳۱) و همه ملائکه مأمور به سجده به او شدند (البقره/۳۴) و خداوند در خلقت او به خود مباهات کرده (المؤمنون/۱۴).
در حدیث است:« اکرم نفسک عن کل دنیه و ان ساقتک الی الرغائب فانک لن تعتاض بما تبذل من نفسک عوضا» (نهج البلاغه، ۱۴۱۲: ۳، ۵۱):‌«خودت را گرامی‌تر از آن بدان که مشغول کار پست و بی ارزشی شوی، هر چند که تو را به امیال نفسانیت برساند. چرا که در این صورت تو در مقابل چیزی که از نفست از دست می‌دهی چیزی به دست نمی آوری. » به این ترتیب روشن می‌شود علت بسیاری از تباهکاری‌های بشر امروز و دیروز همین جهل نسبت به حقیقت و گوهر وجود خود است. وقتی فردی خودش را همین بدن بپندارد و بدن را هم وسیله‌ای برای شهوترانی، طبیعی است که کاری جز هوسرانی از او انتطار نمی‌رود. امروزه انسان یک حیوان ابزار ساز تعریف می‌شود که زندگیش محدود به همین جهان خاکی است، پس کار او در این دنیا و در مدت حیاتش این خواهد بود که فقط ابزار و وسایلی برای لذت بردن هر چه بیشتر از زندگی بسازد و از آنها در جهت لذتهای مادی بهره برداری کند. روشن است که از کسی با این طرز فکر، جز لهو و لعب و تفاخر و تکاثر انتظار بیشتری نباید داشت!
۳-۴) محیط فاسد و جوّ مسموم
مطمئنا رشد و تکامل روحی و اخلاقی نیازمند بستر اجتماعی مناسب است و حرکت به سوی تعالی در جامعه و محیطی که جو حاکم بر آن به سمت دنیا و مادیات و به سمت قهقرای شهوات است، مثل حرکت بر خلاف جریان رودخانه است که حتی قوی‌ترین شنا گران را نیز بالاخره خسته می‌کند و از حرکت باز می‌دارد. این جو مسموم را می‌توان به دو بخش: جو فکری و اعتقادی مسموم و جو رفتاری مسموم تقسیم نمود.
۱) جو فکری مسموم: قرآن کریم در این موردحتی پیامبر بزگوار اسلام را از حضور در چنین محیط و جوی نهی می‌کند:« فَاِذا راَیتَ الَّذینَ یَخوُضوُنَ فِی آیاتِنا فَأَعرِض عَنهُم حَتّی یَخوُضوُا فِی حَدیثٍ غَیرِه» (الانعام/۶۸) » اگر چه‎ خداوند متعال‎در جای‎جای قرآن ‎مجید انسانها را به ‎تفکر و‌اندیشه دعوت می‌کند و در روایات ‎اسلامی‎از تفکر به عنوان ‎بزرگترین عبادت یاد شده ‎است، اما نباید این را فراموش‎ کرد که تفکر واقعی‎آن است ‎که انسان را به ‎نیکی و عمل ‎صالح ‎دعوت ‎کند، همچنان ‎که امیرمؤمنان ‎علی می فرماید: « ان التفکر یدعوا الی البر و العمل به »:«تفکر، دعوت به نیکی و عمل به آن می‌کند. » (کلینی، ۱۳۶۵: ۲، ۴۵)
حاکم بودن افکار مادی در زمینه‌های فلسفی، روانشناسی و جامعه شناسی عامل عمده‌ای برای انحراف فکری افراد جامعه است. در حدیث است اگر دیدی در مجلسی خدا یاد می‌شود در آن مجلس شرکت کن که اگر دانشمند باشی علمت به تو (ودیگران) نفع می‌رساند و اگر جاهل باشی به علمت می افزاید و اگر خداوند رحمت خاصی شامل آنان کند تو را هم در بر می‌گیرد. و اما اگر دیدی در مجلسی خدا یاد نمی‌شود با آنان منشین که اگر دانشمند باشی علمت سودی نخواهد داشت و اگر جاهل باشی به علم تو نمی افزاید و ممکن است نقمتی از جانب خداوند شامل حال آنان گردد که تو را هم در بر گیرد (کلینی، ۱۳۶۵:‌۱، ۳۹) از این حدیث روشن می‌شود که جو علمی‌به تنهایی برای رشد انسان کافی نیست بلکه اگر دانش با خداشناسی و یاد خدا همراه نباشد نافع نیست.
۲) جو رفتاری مسموم: جو مسموم رفتاری شامل مجموعه عملکردهایی است که جهت گیری آنها به سوی حیات دنیا است. مشخصه‌های این جهت گیری‌ها را قرآن مجید بازی، سرگرمی، زینت، تفاخر و تکاثر معرفی می‌کند. (حدید/۲۰) در جای دیگر می‌فرماید:« زُیِّنَ لِلنّاسِ حُبُّ الشَّهَواتِ مِن النِّساءِ وَالبَنینَ وَ القَناطیرِ المُقَنطَرَه مِن الذَِهَبِ وَالفِضَّه وَ الخَیلِ المُسَوَّمَه وَالاَنعامِ وَالحَرثِ ذلِکَ مَتاعُ الحَیوه الدَّنیا وَاللهُ عِندَه حُسنُ مَآب» (آل عمران/۱۴)
بررسی تمام مشخصات جهت گیری رفتاری به سمت دنیا از وضع این رساله خارج است اما یقیناً فساد و بی بند و باری جنسی از شاخصه‌های بسیار مهمی است که شیوع آن در جامعه می‌تواند جامعه را به قهقرا و تباهی بکشاند. بی بند و باری در پوشش نیز از آنجا که به غریزه جنسی مربوط می‌شود از همین مقوله خواهد بود. در واقع شروع تحریک بی رویه و بی جای جنسی که انواع انحرافات جنسی را به دنبال دارد از همین پوشش نامناسب آغاز می‌شود.
فساد جنسی از جمله گناهان کبیره‌ای است که موجب فساد جامعه و نزول عذاب الهی می‌شود، فساد جنسی در قرآن به دو صورت زنا و همجنس بازی آمده و خداوند مردان و زنان را به شدت از آن نهی کرده است.
البته اسلام مخالف ازدواج و ارضای قوای جنسی انسان از راه شرعی و قانونی آن نیست، بلکه آنچه مردود است ارضای غریزه جنسی غیر از طریق ازدواج است. قرآن کریم روابط نا مشروع را از مصادیق عمل بسیار زشت (فاحشه) دانسته است:« وَلا تَقرَبوا الزِّنا اِنَّهُ کانَ فَاحِشه وَساءَ سَبیلا»
(الاسراء/ ۳۲)
از نظر علامه طباطبایی این آیه از زنا نهی می‌کند و در حرمت آن مبالغه کرده است؛ چون نفرموده این کار را نکنید بلکه فرموده نزدیکش هم نشوید. (طباطبایی، ۱۴۱۷: ۱۳، ۱۱۷)
یقیناً رواج‎ این عمل‎ زشت درجامعه‎ عوارض‎ بسیار بدی ‎دارد که ‎خداوند با این ‎تأکید از آن‎ نهی کرده‎ است. مشکلات موجود در جوامع غیر دینی (عمدتا غربی) مانند پیدایش‎ هرج‎ و مرج‎ درنظام خانواده‎، ازدیاد تعداد کودکان بی سرپرست، اشاعه‎ انواع بیماریها (مانند ایدز)، آمار بالای سقط ‎جنین، رشد منفی جمعیت در اکثر کشورهای اروپایی و… ‎همه‎ می‎تواند ازعوارض‎ اشاعه‎ این‎عمل‎زشت‎ درجامعه‎ باشد.
و اما در مورد انحراف جنسی در قرآن مجید در سوره‌های متعدد اشاراتی به وضع قوم لوط و گناه شنیع آنها شده است. آیه ۸۱ سوره الاعراف از آن به عنوان « اسراف» یاد می‌کند که بیانگر زیاده روی مرتکبین این عمل در ارضای غریزه جنسی است، در حقیقت میل بیش از حد به شهوترانی را نباید غریزه نامید، بلکه اشتهای جنسی است که سیری ناپذیر است و البته دنبال کردن آن زیاده روی و اسراف خواهد بود. همچنانکه در آیه ۷۴ سوره انبیاء از آن به عنوان « خبیث و فسق و تجاوز» یاد شده است. که مشخص می‌کند این کار از لحاظ مبدأ فاعلی ناشی از خبث و رذالت است. و از لحاظ ماهیت چنان که در فصل اول رساله بیان شد، به کار بردن کلمه فسق در باره گناه بیانگر خروج گناهکار از مدار اطاعت و بندگی خداست که وی با گناه خود، حریم و حصارفرمان الهی را شکسته و بدون حفاظ مانده است. آیه ۵۵ سوره نحل لفظ « جهالت» را بکار برده که روشن می‌کند اگر کسی اهل دانش باشد بدیهای این کار را می‌داند. و در آیه ۲۹ سوره العنکبوت از زبان لوط آمده است که:‌ « شما قطع سبیل می‌کنید. » یعنی مسیر اصلی و طبیعی استفاده از غریزه جنسی را مسدود کرده و باعث جلوگیری از تولید نسل می‌شوید.
به هر حال انحراف جنسی چه به صورت زنا و چه بصورت همجنس گرایی از خطرناک‎ترین انحرافاتی است که ممکن است در جوامع انسانی پیدا شود، این انحراف بر همه مسایل اخلاقی‎و عاطفی تأثیرمی‎گذارد و جامعه را به سوی تباهی و نابودی می‌کشاند. چرا که چارچوب ازدواج و محدودیتهای شرعی و قوانینی که بر آن حاکم است روشی عاقلانه است برای حفظ شخصیت افراد در خانواده. روشن شدن تکلیف فرزندان، حل مسائل مالی، مثل مخارج زندگی، حقوق زن در خانواده، تکلیف ارث در صورت فوت یکی از زوجین، و بسیاری حدود فردی و اجتماعی دیگر، که هیچکدام از این مسائل در روابط نا مشروع نه پیش بینی شده و نه قابل کنترل است.
در چنین جامعه‌ای اگر افرادی هم بخواهند پاک باشند با مشکلات زیادی روبرو خواهند بود. در جامعه‌ای که غرایز جنسی بر افراد آن حاکم است و افراد جامعه پوشش مناسبی ندارند حفظ چشم و کنترل غریزه جنسی مشکل خواهد بود. به طور کلی وقتی در اجتماعی همه به دنبال مادیات هستند، اگر اقلیتی بخواهند شهوات و امیال مادی را ترک کنند عملا از جامعه طرد می‌شوند یا خودشان برای حفظ خود مجبور به ترک جامعه می‌شوند. مثال قرآنی شق اول قوم لوط است (الاعراف / ۸۲). و مثال شق دوم اصحاب کهف‌اند که خودشان تصمیم گرفتند برای پاک ماندن از شرک و بت پرستی جامعه را ترک کرده و به غاری پناه ببرند. (الکهف/۱۰)
۳-۵) هم‌نشین نااهل و دوستان نامناسب
همنشین مناسب کسی است که مصاحبت با وی به ایمان و عمل صالح و اخلاق نیکوی فرد بیافزاید و همنشین نا مناسب عکس آن است. انسان هم می‌تواند شیطان باشد چنان که قرآن شیاطین را به دو نوع انس و جن تقسیم کرده است که باید از هر دو اجتناب کرد (الانعام/۱۱۲). از دید قرآن همنشین بد که انسان را از یاد خدا باز می‌دارد شیطان است (الفرقان/۲۸تا۳۱). و برعکس آن، صالحین را رفیقانی خوب و از کسانی معرفی می‌کند که خدا به آنها نعمت هدایت خاص عنایت کرده است:‌ «وَ مَن یُطِعِ اللَّهَ وَ الرَّسُولَ فَأُولئِکَ مَعَ الَّذِینَ أَنعَمَ اللَّهُ عَلَیهِم، مِنَ النَّبِیِّینَ، وَ الصِّدِّیقِینَ، وَ الشُّهَداءِ وَ الصَّالِحِینَ، وَ حَسُنَ أُولئِکَ رَفِیقاً» « و کسى که خدا و رسولش را اطاعت کند، اینچنین اشخاص با آن کسانى محشورند که خدا بر آنان انعام فرمود، از انبیاء، و صدیقین و شهداء و صالحین که نیکو رفقایى هستند». (النساء / ۶۹)
هر چند همنشین نامناسب را می‌توان شاخه‌ای از محیط نامناسب و مسموم به حساب آورد اما به خاطر اهمیت و تأثیر خاصی که مصاحبت مناسب یا نا مناسب در رشد و یا انحطاط اخلاقی فرد دارد بخشی مستقل به آن اختصاص دادیم. رذایل اخلاقی و سوء رفتار مانند بیماری‌های به شدت مسری است که می‌تواند به سرعت همه گیر شود. خصوصا در نوجوانان و جوانان که محتاج الگوهای رفتاری برای شکل گیری شخصیت هستند این عامل نمایان‌تر است. علاوه بر این که در این گروه سنی به علت کامل نبودن رشد عقلی و بی تجربه گی امکان انحراف بسیار بیشتر گروههای سنی بالاتر است. (نهج‌البلاغه، حکمت ۱۵۳). چنان که در حدیث است باید جوانان را قبل از آنکه شیاطین آنها را به سوی خود بکشانند به سوی اخلاق نیکو و اعمال پاک راهنمایی کرد. همچنین امام صادق از قول حضرت عیسی می‌فرماید: با کسی معاشرت کنید که ملاقاتش شما را به یاد خدا بیندازد و سخنش به دانش شما بیفزاید و عملش به انگیزه شما در جهت آخرت اضافه کند:«قالت الحواریون لعیسی یا روح الله من نجالس؟قال من یذکرکم الله رؤیته و یزید فی علمکم منطقه و یرغب فی الآخره عمله. » (کلینی، ۱۳۶۵:‌۱، ۳۹)
علمای اخلاق همیشه طالبان سعادت را از مصاحبت‌های نا مناسب نهی می‌کرده‌اند.
۳-۶) شیطان و اغوائات او
شیطان در لغت از ریشه «شطن» به معنای دوری از حق و دشمنی و کینه توزی است و قرآن برای شیطنت لوازم و آثاری می شمارد،مانند گمراه کردن،فریب دادن ، دشمنی،امر به فحشا و منکر ،تزیین گناه ، وسوسه و غیره (مصطفوی،۱۳۶۰ :۶، ۶۱) داستان شیطان را قرآن چند بار نیز به نام ابلیس نقل کرده است.برای نمونه:« وَ إِذْ قُلْنا لِلْمَلائِکَهِ اسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا إِلاَّ إِبْلیسَ أَبى‏ وَ اسْتَکْبَرَ وَ کانَ مِنَ الْکافِرینَ»:«و چون بملائکه گفتیم براى آدم سجده کنید پس همه سجده کردند بجز ابلیس که از اینکار امتناع کرد و کبر ورزید و او از کافران بود» (البقره/۳۴).در سوره اسراء همین داستان را با کلمه ابلیس نقل می کند (السراء/۶۱) و در ادامه در آیه ۶۴ وقتی که می خواهد در باره شیطنت و بدخواهی و افساد ابلیس در حق انسان صحبت کند به جای ابلیس کلمه شیطان را به کار می برد که نشان می دهد این شیطان همان ابلیس است:« وَ اسْتَفْزِزْ مَنِ اسْتَطَعْتَ مِنْهُمْ بِصَوْتِکَ وَ أَجْلِبْ عَلَیْهِمْ بِخَیْلِکَ وَ رَجِلِکَ وَ شارِکْهُمْ فِی الْأَمْوالِ وَ الْأَوْلادِ وَ عِدْهُمْ وَ ما یَعِدُهُمُ الشَّیْطانُ إِلاَّ غُرُوراً»:«با آواز خود هر چه توانستى از ایشان بفریبى بفریب و از مدارج کمال پائین بیاور و تا آنجا که مى‏توانى لشگر سوار و پیاده‏ات را بر سرشان بتازان و احاطه‏شان کن و در اموال و اولادشان شرکت کن و وعده‏هاى دروغیشان بده، آرى شیطان چیزى جز دروغ و فریب وعده‏شان نمى‏دهد » (الاسراء/۶۱تا۶۴).در موارد زیادی در قرآن کلمه« الشیاطین» به کار رفته است که نشان می دهد شیطان تنها یک فرد نیست بلکه همه افرادی از جن یا انس که بنای افساد در حق انسان یا چیز دیگری را دارند شیطان محسوب می شوند.به نظر می آید در مواردی که در قرآن «الشیطان» با الف و لام تعریف یا عهد به کار می رود اشاره به همان ابلیس دارد.
قرآن تصریح می‌کند که شیطان از جنس جن است (الکهف/۵۰) شیطان موجودی واقعی است که بر خدا عصیان کرد: «… اِنَّ الشَّیطانَ کانَ لِلرَّحمنِ عَصیّا» (مریم/۶۴) شیطان بر ضد صلاح و فلاح بشر فعالیت می‌کند. خداوند می‌فرماید:«اِنَّ الشَّیطانَ لَکُم عَدُواً فَاتَّخِذوُهُ عَدُوّا»:«همانا شیطان دشمن شماست پس او را دشمن بگیرید» (فاطر/۱۶). دشمنی شیطان از این جهت است که قسم خورده است هر تعداد از بشر را بتواند گمراه کند. شیطان به واسطه کبر اخراج شد و به او زمان داده شد تا روز قیامت. و او گفت بر راه مستقیم بندگانت می نشینم و از پیش رو و از پشت سر واز راست و چپ آنها را گمراه می‌کنم تا اکثر آنان را شاکر نیابی (الاعراف/۱۱تا۱۷) همین قضیه را در سوره حجر به این صورت توضیح می‌دهد که به او فرصت داده شد و او گفت در زمین برای آنها زینت می‌دهم و همه را گمراه می‌کنم مگر بندگان مخلَص تو را (الحجر/۳۰تا۴۱)
گمراه کردن او همان است که ثابت کند این مخلوق بنده خوبی برای خداوند نمی‌تواند باشد. یعنی موجودی عاصی و متمرد است که به‌اندک وسوسه‌ای به جای خداوند شیطان را می پرستد، یعنی از او تبعیت می‌کند. خداى تعالى در کلام خود مکررا پیروى هوى را مذمت کرده و اطاعت از هر چیزى را عبادت آن چیز خوانده و فرموده:« أَ لَم أَعهَد إِلَیکُم یا بَنِی آدَمَ أَن لا تَعبُدُوا الشَّیطانَ إِنَّهُ لَکُم عَدُوٌّ مُبِینٌ وَ أَنِ اعبُدُونِی»: اى بنى آدم آیا با شما عهد نکردم که شیطان را نپرستید؟ که او براى شما دشمنى است آشکار و اینکه مرا بپرستید؟ (یس/ ۶۰ و ۶۱).
کید شیطان ضعیف است:« اِنَّ کَیدَ الشَّیطانِ کانَ ضَعیفا» (نساء/۷۶)[۷] القائات او همه از این دست است که با دخل و تصرف در قوه واهمه، امیال نفسانی انسان را در چشم او جلوه دهد و انگیزه‌های نفسانی او را تشدید نماید. شیطان سلطانی بر بشر ندارد، فقط وسوسه می‌کند، وقتی هم که کار خود را کرد از انسان اعلان برائت می‌کند:«وَ قالَ الشَّیطانُ لَمّا قُضِیَ الاَمرَ اِنَّ اللهَ وَعَدَکُم وَعدَ الحَقِّ وَ وَعَدتُکُم فَاختَلَفتُکُم وَ ما کانَ لِی عَلَیکُم مِن سُلطانٍ اِلّا اَن دَعَوتُکُم فَاستَجَبتُم لِی فَلا تَلوُموُنی وَ لوُموُا اَنفُسَکُم ما اَنَا بِمُصرِخِکُم وَ ما اَنتُم بِمُصرِخِیَّ اِنِّی کَفَرتُ بِما اَشرَکتُمونِ مِن قَبل» (ابراهیم/۲۲) «کَمَثَلِ الشَّیطانِ اَذ قالَ لِلاِنسانِ اکفُر فَاِذا کَفَرَ قالَ اِنِّی بَرئٌ مِنکَ اِنِّی اَخافُ اللهَ رَبَّ العالَمین» (الحشر/۱۶)
البته اغوای شیطان به اعمال بد خود انسان مربوط است که آمادگی نفوذ شیطان را در شخص ایجاد می‌کند. قرآن کریم در باره فریب شیطان خوردن و طمع ورزی برخی از صحابه در جریان جنگ احد می‌فرماید:«اِنَّما اِستَزَلَّهُمُ الشَّیطانَ بِبَعضِ ما کَسَبوُا»:«شیطان بواسطه بعضی از کارهای خودشان باعث لغزش آنها شد» (آل عمران. ۵۵) و جای دیگر می‌فرماید:« اِنَّما سُلطانُهُ عَلَی الَّذینَ یَتَوَلَّونَهُ وَ هُم بِهِ مُشرِکوُن»:«همانا سیطره او (شیطان) بر کسانی است که او را ولی خود قرار می‌دهند و (با پذیرش او) او را شریک خدا قرار می‌دهند» (نحل/۱۰۰) و در جاى دیگر تعبیر به “ارسال” کرده مى‏فرماید:« أَ لَم‌تر أَنَّا أَرسَلنَا الشَّیاطِینَ عَلَى الکافِرِینَ تَؤُزُّهُم أَزًّا»:‌«آیا نمى‏بینى که شیطانها را به سراغ کافران فرستادیم تا به نوعى تحریکشان کنند. » (مریم، ۸۳٫) و همچنین می‌فرماید: «وَ مَن یَعشُ عَن ذِکرِ الرَّحمنِ نُقَیِّض لَهُ شَیطاناً فَهُوَ لَهُ قَرِینٌ» (زخرف/۳۶) چنان که علامه بیان می‌کند در باره کسى گفته مى‏شود” عشى”، “یعشى”، ” عشا” (از باب علم یعلم) که چشمانش دچار آفتى شده باشد که چیزی نمی‌بیند، و یاشبکور باشد. و در باره کسى گفته مى‏شود” عشا”، ” یعشوا”، ” عشوا” و” عشوا” (از باب نصر ینصر) که خود را به کورى و یا شبکورى زده باشد، بدون اینکه در چشمانش آفتى باشد. و کلمه” نُقَیِّض” از مصدر”تقییض” است که هم به معناى “تقدیر” است، و هم به معنای چیزى را نزد چیزى بردن. مى‏گوییم”قیضه له” یعنى فلانى را نزد فلان کس آورد. در آیه مذکور بعد از آنکه گفتار در آیات قبل به ذکر متقین منتهى شد که آخرت نزد خدا خاص ایشان است، قرآن کریم می‌گوید: سر انجام معرضین از حق، که خود را از یاد رحمان به کورى مى‏زنند باعث مى‏شود قرین‏هایى از شیطان ملازمشان گردند که هیچگاه از ایشان جدا نشوند، تا در آخر با خود وارد عذاب آخرتشان کنند. پس معناى آیه چنین مى‏شود: کسى که از یاد خداى رحمان خود را به کورى بزند، و به این مساله به نظر شبکورها بنگرد، ما شیطانى برایش مى‏آوریم. پس معناى قرین در جمله” فَهُوَ لَهُ قَرِینٌ” مصاحبى است که هرگز از شخص شبکور جدا نمى‏شود. » (طباطبایی، ۱۴۱۷:‌۱۸، ۱۰۱)
در ادامه همین آیه می‌فرماید:«وَ إِنَّهُم لَیَصُدُّونَهُم عَنِ السَّبِیلِ وَ یَحسَبُونَ أَنَّهُم مُهتَدُونَ» ضمیر در”انهم” به شیاطین و بقیه ضمیرهاى جمع به آنهایى که از ذکر خدا کورند بر مى‏گردد. و اگر در آیه قبل ضمیر آنان را مفرد آورد و فرمود:” کسى که از ذکر رحمان خود را به کورى زند شیطانى برایش قرار مى‏دهیم” و در این آیه ضمیر را جمع آورده، به اعتبار معناى” من یعش” مى‏باشد، و کلمه” یصدونهم” از مصدر” صد” است که به معناى برگرداندن و منصرف کردن است. و منظور از” السبیل” راه خدا است که عبارت است از دین توحید که ذکر، بشر را به سویش دعوت مى‏کند.

دانلود کامل پایان نامه در سایت pifo.ir موجود است.

معناى آیه این است که: شیطانها اینگونه افرادی را که از یاد خدا خود را به کورى مى‏زنند از ذکر منصرف مى‏کنند، و آن وقت است که مى‏پندارند به سوى حق راه یافته‏اند و این پندار غلط- که وقتى از راه حق منحرف مى‏شوند گمان مى‏کنند هدایت یافته‏اند- خود نشانه تقییض قرین است، یعنى نشانه آن است که از تحت ولایت خدا در آمده، و در تحت ولایت شیطان قرار گرفته‏اند، براى اینکه انسان به طبع اولى خود مفطور بر این است که متمایل به حق باشد، و به حکم فطرتش مى‏خواهد هر چیزى را که به وى عرضه مى‏شود بشناسد، ولى اگر سخن حقى بر او عرضه شود و او به پیروى هواى نفسش از پذیرفتن آن سرباز زند و همین روش را ادامه دهد، خداوند مهر بر دلش زده، چشم دلش را کور مى‏کند، و قرینى برایش مقدر مى‏کند، آن وقت دیگر با هر حقى که مواجه شود آن را بر باطل منطبق مى‏کند، با اینکه فطرتا متمایل به حق است، ولى شیطانش او را به این تطبیق دعوت مى‏کند، در نتیجه مى‏پندارد که راه همین است، و نمى‏فهمد که در بیراهه است، مى‏پندارد که بر حق است، و احتمال هم نمى‏دهد که راه باطل را مى‏رود. این حالت همان غطایى است که خداى تعالى مى‏فرماید: در دنیا بر جلو دیده‏هایشان مى‏اندازد که باعث در پرده شدن از یاد خداوند می‌شود و به زودى در قیامت آن را از پیش رویشان برمى‏دارد:« الَّذِینَ کانَت أَعیُنُهُم فِی غِطاءٍ عَن ذِکرِی… قُل هَل نُنَبِّئُکُم بِالأَخسَرِینَ أَعمالًا الَّذِینَ ضَلَّ سَعیُهُم فِی الحَیاه الدُّنیا وَ هُم یَحسَبُونَ أَنَّهُم یُحسِنُونَ صُنعاً»:‌«آنهایى که دیدگانشان در دنیا در پرده‏اى بود و ذکر ما را نمى‏دیدند… بگو آیا مى‏خواهید به شما خبر دهیم از کسانى که در اعمالشان از هر کس دیگر بى‏بهره‏ترند؟ کسانى هستند که عمرشان را در راه حیات دنیا تباه کردند، و مى‏پنداشتند که کار خوبى مى‏کنند. » (کهف، ۱۰۱- ۱۰۴)
و نیز این معنا را در جاى دیگر فرموده، آنجا که خطابش در آن به اینگونه افراد است که در دنیا قرینى از شیطان داشتند، روز قیامت ایشان را مخاطب قرار داده می‌فرماید:« لَقَد کُنتَ فِی غَفلَه مِن هذا فَکَشَفنا عَنکَ غِطاءَکَ فَبَصَرُکَ الیَومَ حَدِیدٌ… قالَ قَرِینُهُ رَبَّنا ما أَطغَیتُهُ وَ لکِن کانَ فِی ضَلالٍ بَعِیدٍ»:‌«تو در دنیا از این نشأه در غفلت بودى، ما پرده غفلت را کنار زدیم، اینک امروز دیدگانت تیزبین و خیره شده است… قرینش در پاسخ مى‏گوید: پروردگارا من او را به طغیان نکشیدم، بلکه او خودش در بیراهه‏اى دور از راه بود. » (ق، ۲۲-۲۷)
در جای دیگر قرآن بیان می‌کند که کافران کور دل از قرین شیطانى خود در قیامت بیزارى می‌جویند:« حَتَّى إِذا جاءَنا قالَ یا لَیتَ بَینِی وَ بَینَکَ بُعدَ المَشرِقَینِ فَبِئسَ القَرِینُ»:‌«به هنگام حضور در نزد ما مى‏گوید: «اى کاش میان من و تو از شرق تا غرب فاصله بود و تو چه همراه بدى بود» (زخرف/۳۸) کلمه” حتى” غایتى است براى فعل مستمرى که آیه قبلى بر آن دلالت داشت، یعنى فعل” یعبدونهم”. و معناى جمله” یحسبون” این است که این قرینان شیطانى مدام ایشان را از راه خدا باز مى‏داشتند، و مدام مى‏پنداشتند که راه همان است که ایشان مى‏پیمایند، تا آنکه مرگ یکى از ایشان برسد. (ر.ک طباطبایی، ۱۴۱۷: ۱۸، ۱۰۲و۱۰۳)
خداوند در جای دیگر در باره مقصر بودن کسانی که مورد هجوم شیاطین قرار می‌گیرند می‌فرماید:« اِنَّ عِبادی لَیسَ لَکَ عَلَیهِم سُلطانٌ اِلّا مَن اِتَّبَعَکَ مّن الغاوِین» (الحجر/۳۰تا۴۲) یعنی گمراهانند که شیطان می‌تواند در آنها نفوذ کند و به گمراهیشان بیفزاید؛ پس زمینه نفوذ شیطان را خود انسان فراهم می‌کند و تا در خود شخص نیت و انگیزه بدی وجود نداشته باشد شیطان نمی‌تواند در او نفوذ کند و از همین جهت است که در مخلَصین سلطان و نفوذی نمی‌تواند داشته باشد.
در آدم انگیزه خلود و علاقه به ملکی جاودانه وجود داشت که شیطان از همین راه او را فریب داد:«فَوَسوَسَ اِلَیهِ الشَّیطانُ قالَ یا آدمُ هَل اَدُلُّکَ عَلی شَجَره الخُلدِ وَ مُلکٍ لا یَبلی؟» (طه/۱۲۰). «فَوَسوَسَ لَهُما الشَّیطانُ لِیُبدِیَ لَهُما ما وُورِیَ عَنها مِن سَوءآتِهِا وَقالَ مانَهاکُما عِن هذِهِ الشَّجَرَه اِلّا اَن تَکوُنا مَلَکَینِ اَو تَکونا مِن الخالِدین« (اعراف/۲۰). «فَدَلّاهُما بِغُرُور» (الاعراف/۲۲). جای دیگر می‌فرماید:«یا اَیُّهَا النّاسُ کُلوُا مِمّا فِی الاَرضِ حَلالاً طَیِّباً وَ لا تَتَّبِعوُا خُطُواتِ الشَّیطانِ اِنَّهُ لَکُم عَدُوٌّ مُبین» (البقره/۱۶۸) یعنی اگر انسان از روزی حلال و طیب بخورد از خطوات شیطان به دور می ماند و بالعکس اگر حرام بخورد زمینه ورود و نفوذ شیطان می‌شود. همچنین در باره قارون می‌فرماید:«وَاتلُ عَلَیهِم نَبَأَ الَّذی آتَیناهُ آیاتِنا فَانسَلَخَ مِنها فَاَتبَعَهُ الشَّیطانُ فَکانَ مِن الغاوین وَلَو شِئنا لَرَفَعناهُ بِها وَلکِنَّهُ اَخلَدَ اِلَی الاَرضِ وَ اتَّبَعَ هَواهُ»سرگذشت کسى را که آیات خود را به او دادیم ولى از آن جدا شد و شیطان به او دست یافت و از گمراهان شد براى آنها بخوا اگر مى‏خواستیم وى را بوسیله آن آیه‏ها بلندش مى‏کردیم ولى به زمین گرایید (پستى طلبید و به دنیا میل کرد) و هوس خویش را پیروى کرد (الاعراف/۱۷۵و۱۷۶) هواپرستی و چسبیدن به خاک زمینه همراه شدن شیطان با او شد.
حضرت علی مالک اشتر را نصیحت می‌کند که از خود پسندی و علاقه به مدح وثنا شنیدن بپرهیز که این بهترین فرصت را برای شیطان فراهم می‌کند تا خوبیهای محسنین را نابود سازد (نهج البلاغه:‌۳، ۱۰۸ نامه۵۳)
همه وسوسه و اغواگری شیطان به صورت دخالت کردن در ذهن بشر است که مواردی را قران کریم بیان کرده است:
با ساده جلوه دادن گناه، ایجاد آرزوهای دنیوی و ایجاد فراموشی یاد خدا: « اِنَّ الَّذینَ اَرتَدّوُا عَلی اَدبارِهِم مِن بَعدِ ما تَبَیَّنَ لَهُمُ الهُدی الشَّیطانُ سَوَّلَ لَهُم وَ اَملَی لَهُم» (محمد/۲۵) «اِستَحوَذَ عَلَیهِم الشَّیطانُ فَاَنساهُم ذِکرَ اللهِ اُولئِکَ حِزبُ الشَّیطانِ اَلا اِنَّ حِزبَ الشَّیطانِ هُمُ الخاسِروُن» (المجادله/۱۹). از امیر المؤمنین نقل می‌کند که فرمود: من تنها از دو چیز بر شما مى‏ترسم، یکى پیروى هوا، و یکى آرزوى دراز، چون پیروى هوا آدمى را از حق باز مى‏دارد، و آرزوى دراز آخرت را از یاد مى‏برد (کلینی، ۱۳۶۵: ۲، ۳۳۵) نسیان یوسف ازذکر رب در زندان از شیطان بود (یوسف/۴۲).
با تقویت گمانها و ایجاد انگیزه‌های باطل:«َلَقد صَدَّقَ عَلَیهِم اِبلیسُ ظَنَّهُ فَاَتبَعوُهُ اِلّا فَریقاَ مِن المُؤمِنین» (سبأ/۲۰). «اَنَّ الشَّیطانَ یَعِدُکُم الفَقرَ وَ یَأمُرُکُم بِالفَحشاءِ وَاللهُ یَعِدُکُم مَغفِرَه مِنهُ وَ فَضلاً وَاللهُ واسِعٌ عَلیم» (بقره/۲۶۸). « یَعِدُهُم وَ یُمَنِّیهِم وَ ما یَعِدُهُم الشَّیطانَ اِلّا غُروُرا» (النساء/۱۲۰). «اِنَّما یَأمُرُکُم بِالسّوُءِ وَالفَحشاء» (بقره/۱۶۹).
با زینت دادن گناه:«تَاللهِ لَقَد اَرسَلنا اِلی اُمَمٍ مِن قَبلِکَ فَزَیَّنَ لَهُم الشَِیطانُ اَعمالَهُم فَهُوَ وَلِیُّهُم الیَومَ وَ لَهُم عَذابٌ اَلیم» (النحل/۶۳).
با فریب دادن و مفتون کردن به وسیله وعده‌های دروغین:«یا بَنی آدَمَ لا یَفتِنَکُم الشَّیطانُ… » (اعراف/۲۷) «… یَعِدُهُم وَ یُمَنِّیهِم وَ ما یَعِدُهُمُ الشَّیطانُ إِلاَّ غُرُوراً » (النساء/۱۲۰). همچنین نزغ عداوت و حسادت میان برادران یوسف و یوسف از شیطان بود (یوسف/۱۰۰) (نزغ به معنی دشمنی و کینه است) کید برادران یوسف از شیطان بوداین امید واهی که نزد پدر عزیز شوند (یوسف/۵) (فصلت/۳۶) جای دیگر خطاب به شیطان می‌فرماید:«وَاستَفزِز مَن اِستَطَعتَ مِنهُم بِصَوتِکَ وَاَجلِب عَلَیهِم بِخَیلِکَ وَ رَجلِکَ وَ شارِکهُم فِی الاَموالِ وَالاُولادِ وَ عِدهُم. وَ مایَعِدُهُم الشَّیطانُ اِلّا غُروُرا، اِنَّ عِبادِی لَیسَ لَکَ عَلَیهِم سُلطانٌ وَ کَفی بِرَبِّکَ وَکیلا» (الاسراء/۶۲تا۶۵). و در موردی دیگر می‌فرماید:« اِمّا یَنزَغَنَّکَ مِن الشَّیطانِ نَزغٌ فَاستَعِذ بِاللهِ اِنَّهُ سَمیعٌ عَلیم، اَنَّ الَّذینَ اتَّقَوا اِذا مَسَّهُم طائِفٌ مِنَ الشَّیطانِ تَذَکَّروُا فَاِذا هُم مُبصِروُن» (الاعراف/۱۲۰و۱۲۱) یعنی بندگان خالص خداوند که مخلَصین هستند، خداوند وکیلشان است و اگر وسوسه‌ای از جانب شیطان برایشان پیش آمد با امداد الهی و بصیرتی که خداوند نصیبشان کرده متوجه می‌شوند و به یاد خدا می افتند و از تأثیر از شیطان برحذر می مانند. از علامات فتنه شیطان این است که او همیشه به زشتی و منکرات امر می‌کند و این برای تشخیص دخالت شیطان علامت خوبی است: «وَ مَن یَتَّبِع خُطُواتِ الشَّیطانِ فَاِنَّهُ یَأمُرُ بِالفَحشاءِ وَ المُنکَر» (النور/۲۱)
در روایات و کلمات بزرگان دین نیز اشارتی به شیطان و فعالیتهایش وجود دارد که مؤید مطالب قرآن است.. امام سجاد در مناجاتی به خداوند از شر شیطان چنین شکایت می‌کند:« الهی اشکو الیک عدوا یزلنی و شیطانا یغوینی قد ملأ بالوسواس صدری و احاطت هواجسه بقلبی یعاضد لی الهوی و یزین لی حب الدنیا و یحول بینی و بین الطاعه والزلفی… »:«خداوندا از دشمنی نزد تو شکایت می‌کنم که باعث لغزش من است، از شیطانی که مرا به گمراهی سوق می‌دهد، سینه ام را از وسوسه پر می‌کند و نداهایش اطراف قلبم را گرفته است، با هوای نفسم همدستی می‌کند و محبت دنیا را برایم زینت می‌دهد و میان من و اطاعت و نزدیک شدن به تو فاصله می‌اندازد» (مناجات الشاکین) (قمی، ۱۳۸۲: ۲۲۳). در حدیث از امام صادق است که سه نفر یا بیشتر از مؤمنین که جمع می‌شوند فرشتگان هم اطرافشان جمع می‌شوند و در دعای خیر و خوبی آنها را یاری می‌کنند و به همین ترتیب وقتی مخالفین حق جمع می‌شوند شیاطین اطراف آنها را می‌گیرند و با آنها در باطل معاضدت می‌کنند پس اگر مؤمنین در چنین جمعی قرار گرفتند باید برخیزند و اگر حرف باطلی شنیدند لا اقل با قلبشان مخالف باشند (کلینی،:‌۱۳۶۵: ۲، ۱۸۷) و در حدیث از امام رضا است که هیچ چیز مثل ملاقات برادران دینی (و اجتماع آنها) که در مجلسشان خدا و اهل بیت یاد می‌شود شیاطین و حزبشان را آزار نمی‌دهد. (همان، ص۱۸۸) شیطان از غرور و غفلت مؤمنین سوء استفاده می‌کند و بر عقل آنها غالب می‌شود (نهج البلاغه:نامه۴۴)
بنابر این یکی از عوامل گناه و موانع کمال و سعادت انسان شیطان است که باید از طریق بصیرت دینی، تذکر و یاد خداوند، تمرین تقوا و همچنین توکل بر خدا بر او غالب شد.
۳-۷) سرمایه و ثروت
به فرمایش قرآن کریم انسان از استغنا و بی نیازی طغیان می‌کند (علق / ۶ و ۷ ; القصص / ۵۸) دارایی حتی حلالش باعث تعلق می‌شود و می‌تواند انسان را از راه خدا باز دارد:« قُل إِن کانَ آباؤُکُم وَ أَبناؤُکُم وَ إِخوانُکُم وَ أَزواجُکُم وَ عَشیرَتُکُم وَ أَموالٌ اقتَرَفتُمُوها وَ تِجارَه تَخشَونَ کَسادَها وَ مَساکِنُ تَرضَونَها أَحَبَّ إِلَیکُم مِنَ اللَّهِ وَ رَسُولِهِ وَ جِهادٍ فی‏ سَبیلِهِ فَتَرَبَّصُوا حَتَّى یَأتِیَ اللَّهُ بِأَمرِهِ وَ اللَّهُ لا یَهدِی القَومَ الفاسِقین»:«بگو: «اگر پدر، فرزند، برادر، همسر، خویشان و اموالى که به دست آورده‏اید و تجارتى که از کسادیش مى‏ترسید و خانه‏هاى دلخواه در نظر شما از خدا و پیامبرش و جهاد در راه او محبوبتر است، منتظر باشید تا خدا فرمان خویش نازل کند» و خداوند نافرمانان را هدایت نخواهد کرد.» (التوبه/۲۴) از بدست آوردن مادیات نباید شاد شد و از از دست دادن آن نباید غصه دار شد. (الحدید/۲۳) دارائی انسان امتحان است (البقره/۴۸ والانعام/۱۶۵). شیطان است که مسلمانان را از فقر می‌ترساند. (بقره/۲۶۸). جمع کردن طلا و نقره به خودی خود گناه بزرگی است چرا که قرآن کریم به آن وعده عذاب داده است:«اَلَّذینَ یَکنِزوُنَ الذَّهَبَ وَالفِضَّه وَ لا یَنفِقونَها فِی سَبیلِ اللهِ فَبَشِّرهُم بِعَذابٍ اَلیم» (توبه/۳۴) حضرت علی در نامه‌ای به عبد الله ابن عباس می‌فرماید:«شادی و غصه تو باید مربوط به بدست آوردن چیزی معنوی و یا از دست دادن چیزی معنوی باشد و باید همت تو مصروف بعد از مرگ باشد (نهج البلاغه، ۱۴۱۲:‌۳، ۲۰، نامه۲۲) و در نامه دیگری به او می‌فرماید:«مال را فقط به‌اندازه ضرورت نگهدار (نه بیشتر) » (همان، ص۱۹) حضرت علی در نامه‌ای عثمان ابن حنیف (حاکم بصره) را از نشستن بر سر سفره‌های رنگارنگ برحذر می‌دارد و از ریاضتهای سختی که باید کشید و عبادتهایی که باید کرد تا به سعادت اخروی رسید صحبت می‌کنند و در انتها می‌گویند باید چند قرص نان تو را کفایت کند، این روش حزب الله است. (نهج البلاغه، ۱۴۱۲: ۳، ۷۵، نامه۴۵)
فساد مالی چه از جانب حاکمان و مترفین و چه از جانب مردم از جمله اموری است که می‌تواند پایه‎های یک جامعه دینی را ویران کند (الاسراء/۱۶) و در صورت بقای ظاهری آن را به مجموعه‌ای رفاه پرست بدل کند. بنابراین مهم ترین مسئولیت افراد در جامعه انسانی مشارکت در پیشرفت اقتصادی و دستیابی همگان به زندگی همراه با آسایش و راحتی و پرکردن خلأهای جامعه است. خلأهایی مانند بینوایی هم نوعان و محرومیت دیگران از ضروریات زندگی و تندرستی. ترک این وظیفه اجتماعی سبب می‌شود جامعه همواره نامتعادل باقی بماند.
زیانهایی که به واسطه فساد مالی سرمایه داران دامنگیر جامعه می‌شود اگر مورد بی توجهی قرار گیرددارا و ندار هر دو را در بر می‌گیرد. همچنانکه پیامبراکرم فرمودند: « اذا منعت الزکاه سائت حال الفقیر والغنی»:اگر ‎زکات اموال ‎ (و مالیات‎های اجتماعی) پرداخت ‎نشود روزگار فقیر و غنی‎هردوتیره می‌گردد» (مجلسی، ۱۴۰۳: ۹۳، ۱۶) البته بدی حال غنی بیشر مربوط به آخرت است. اما بی عدالتی بالاخره در این دنیا نیز دامنگیر غنی خواهد شد.
به تقوایی مالی تجار از مصادیق فساد در زمین است. همچنانکه قرآن‎مجید از زبان شعیب به قوم خود می‎فرماید: « اَوفوالکَیلَ وَلا تَکونوا مِنَ المُخسرِینَ/ وَزِنوا بِالقِسطاسِ المُستَقیمِ /وَلا تَبخَسوا النّاسَ اَشیائَهُم و لا تَعثَوا فی الاَرضِ مُفسدینَ» (الشعراء/ ۱۸۱ـ۱۸۳):‌«حق پیمانه را ادا کنید و دیگران را به خسارت میفکنید با ترازوی صحیح وزن کنید و حق مردم را کم نگذارید و در زمین فساد نکنید. » اینکه قرآن مجید در آیات متعدد تأکید بر پرهیز از کم فروشی می‌کند در اصل به خاطر سلامت اقتصادی جامعه و در نهایت، جلوگیری از نابودی و تباهی جوامع است.
قرآن مجید در مورد دیگری می‌فرماید:« وَیلٌ لِلمُطفِفیَن / الَّذینَ اِذا اَکتالوا عَلَی النَّاسِ یَستَوفُونَ / وَ اِذا کالوهُم أَو وَّزَنوهُم یُخسِرونَ»:«وای به حال کم فروشان / آنان که چون به کیل چیزی از مردم بستانند تمام بستانند/ و چون چیزی بدهند در کیل به مردم کم دهند. » (المطففین / ۱و۲و۳). بنا بر این کم فروشی و به طور کلی کلاهبرداری اقتصادی از مصادیق افساد در ارض است. از پیامبر نقل است که تجارت و معامله نکنید مگر این که از پنج چیز بپرهیزید:ربا، قسم، کتمان عیب، ستودن، وقت فروختن و بد گفتن، وقت خریدن. (کلینی، ۱۳۶۷: ۵، ۱۵۰). از امام علی نقل است:«التاجر فاجر و الفاجر فی النار الا من اخذ الحق و اعطی الحق» (همان). از امام صادق است که «غبن المؤمن حرام»یعنی هر گونه تقلب و فریب در معامله حرام می‌باشد (کلینی، ۱۳۶۵: ۵، ۱۵۳)
پیامبراکرم فرمود:‌ « اذا بغض الناس علماءهم واظهروا عماره اسواقهم و تبارکوعلی جمع الدار هم، رماهم الله باربع خصالٍ: بالقحط من الزمان والجور من السلطان والخیانه من ولاه الحکام والشوکه من العدوان» (کنز العمال:۱۶، ۳۲):‌«هر گاه مردم به دانشمندانشان خشم بگیرند (به آنان بی توجه باشند و آنها را کنار بگذارند) و به نوسازی بازارهای خود همت گمارند و همدیگر را به گردآوری پول و سرمایه شادباش بگویند خداوند آنان را به چهار بلا گرفتار می‌کند:‌ دچار قحطی و گرسنگی می‎شوند، از سوی حاکم و سلطان مورد ستم قرار می‌گیرند (حاکم ستمگری بر آنان مسلط می‌شود)، والیان فرمانروا (مدیران میانی) بر آنان خیانت می‌کنند ودشمنانش بر آنها پیروز می‌گردند. » (همین روایت در جامع السعادات نقل شده است اما به جای «علماء»، «فقراء» دارد (جامع السعادات، ۱۴۰۸:‌۲، ۶۵) بنابراین اگر رفتار افراد یا آیین جامعه‌ای بر محور منفعت طلبی و سودپرستی چرخید و توانگران به جای دستگیری از هم نوعان بیچاره و گرفتار به انباشت بیشتر سرمایه‌های خود‌اندیشیدند و به جای سرپناه دادن به انسانهای آواره و نیازمند به زیور و آرایش ساختمان‌ها و بازارهای خود مشغول شدند، به طور طبیعی انسانیت و خدامحوری در میان آنان می میرد و هرگاه جامعه چنین شد رحمت خداوند نیز از آنان رخت می‌بندد.
در حدیث از پیامبر است که ذکر خدا بهتر از جمع کردن درهم و دینار است (کلینی، ۱۳۶۵: ۲، ۴۹۹) و فرمود:«من اعطی لسانا ذاکرا فقد اعطی خیرالدنیا و الآخره» (همان). پس خیر دنیا و آخرت پول و مرکب و خانه مجلل نیست بلکه امری معنوی است. درست است که در حدیث است که خانه بزرگ از سعادت دنیا است (برقی، ۱۳۷۰:‌۲، ۶۱۰) اما نه بیش از حد ضرورت بلکه در حدی که خانواده اش محفوظ باشند و خود و خانواده اش در دید و دسترس دیگران نباشند (همان). در حدیث از امام صادق است که اگر ارتفاع سقف خانه بیشتر از هفت زراع باشد اضافه آن محل سکونت شیاطین می‌شود (کلینی، ۱۳۶۵:‌۶، ۵۲۹) در حدیث از امام صادق است که خانه‌ای که به‌اندازه گنجایش خود شخص باشد از منجیات است (مجلسی، ۱۴۰۳: ۶۷، ۱۳) وکسی که مال حرام کسب کرده باشد خدا بنّا و آب و گل را بر او مسلط می‌کند (یعنی مشغولش می‌کند به ساختن خانه‌های مجلل) و خانه‌ای که از حد کفاف فرد بیشتر باشد روز قیامت وبال گردنش می‌شود (همان، ۵۳۰). در حدیث از امام صادق است که اگر کسی خانه‌ای داشته باشد و مؤمنی نیاز به استفاده از آن را داشته باشد و در اختیارش نگذارد خداوند عز و جل می‌فرماید بر بنده من در سکنای دنیا بخل ورزید به عزتم قسم که هرگز ساکن بهشت من نخواهد شد (مجلسی، ۱۴۰۳: ۷۴، ۴۰۹) اما متأسفانه ما تنها همان حدیثی که خانه جا دار را سعادت دنیا معرفی می‌کند، بدون تفسیرش و بدون احادیث دیگر همین باب می‌گیریم تا بهانه‌ای شرعی برای فزون طلبی نفسانی باشد.
در حدیث است اگر کسی برای خاطر سرمایه‌های سرمایه داری به او احترام بگذارد دوسوم ایمانش از بین خواهد رفت. (نهج البلاغه، ۱۴۱۲: ۴، ۵۰)
در حدیث از امام صادق است:«رأس کل خطیئه حب الدنیا» (کلینی، ۱۳۶۵: ۲، ۳۱۵) و همچنین فرمودند: محبت مال و شرافت ظاهری از دو گرگ که اول و آخر گله گوسفندان باشند برای دین مؤمن زیانبارتر است (همان) چرا که حب ثروت و مال باعث منع حب خدا می‌شود، و به عبارتی دیگر حب ثروت جای حب خدا را در قلب می‌گیرد. (چنان که خواهد آمد انحراف قارون هم از اینجا شروع می‌شود).
حقیقت این است که مال و ثروت به خودی خود نکوهیده نیست بلکه مشکل از آنجا آغاز می‌شود که این ثروت مایه همه شهوات است و مال و ثروت می‎تواند باعث دلبستگی شدید انسان شود و این دلبستگی به غیر خدا باعث بریدگی از خدا می‎شود و آنوقت است که این مال و ثروت نه تنها نعمت نیست بلکه نقمتی است که فرد را بسوی هلاکت و نابودی در دنیا و آخرت پیش می‌برد.
۳-۸) فقر و تهیدستی
فقر در مواردی می‌تواند عامل گناه و فساد باشد و اما این که چرا و در چه مواردی فقر عامل گناه است قابل بحث و تحلیل می‌باشد. روایات معدودی در رد فقر وجود دارد از جمله از پیامبر نقل است که:‌« الفقر کاد ان یکون کفرا». (کلینی، ۱۳۶۵:‌۲، ۳۰۷)[۸] و در آخرین خطبه پیامبر قبل از رحلت، در ضمن نصیحت به والی آمده است:«… ولم یفقرهم و یکفرهم… »یعنی مردم را فقیر نکند که باعث کفر آنان می‌شود. اما در مقابل روایت متعددی در تحسین فقر در دست است. از جمله از پیامبر نقل است:« الفقر فخری و به افتخر» و همچنین فرمودند« اللهم احینی مسکینا و امتنی مسکینا و احشرنا فی زمره المساکین» (محمدی ریشهری، ۱۴۱۶: ۳، ۲۴۳۸) و در حدیث است که «فقرا پادشاهان بهشتیان هستند» و «فقرا ۵۰هزار سال زودتر از ثروتمندان وارد بهشت می‌شوند» (کنز العمال:۱۶۵۷۶) در حدیث است که فقیر شاکر از ثروتمند منفق افضل است.
واما وجه جمع این دو دسته از احادیث چیست؟ و آیا این که فقر موجب کفر می‌شود چه معنای صحیحی می‌تواند داشته باشد؟وجوه جمع مختلفی از بزرگان در این باره در دست است که شاید بهتر از همه نظر راغب اصفهانی در مفردات باشد. وی برای کلمه فقر چهارمورد استعمال نقل می‌کند:
۱) وجود نیازهای ضروری مادی، که برای همه انسانها تا دراین دنیا هستند عمومیت دارد و آیه:‌«یا اَیُّهَا النّاسُ اَنتُمُ الفُقَراءُ اِلَی اللهِ وَ اللهُ هُوَ الغَنِیُّ الحَمید» (الفاطر/۱۵) اشاره به این معناست.
۲) محتاج بودن از لحاظ درآمد و مخارج زندگی، که:«اِ نَّمَا الصَّدَقاتُ لِلفُقَراءِ وَالمَساکین» (التوبه/۶۰) اشاره به چنین فقری است.
۳) فقر نفس و کمبود معنویت که از نظر راغب، کلام پیامبر که فرمود: «فقر نزدیک است که کفر باشد» به همین معناست. در مقابل این فقر غنای نفس قرار دارد. چنان که حضرت فرمود:«الغنی غنی النفس»و فرمود:«من علم القناعه لم یفده المال غنی» یعنی کسی که اهل قناعت است دارای غنای نفس است و برای ثروتمندی نیاز به مال ندارد. همچنین احادیث ذیل اشاره به همین معنای فقر است:« اکبرالفقرالحمق» (نهج البلاغه حکمت۵۴) «رب فقیر اغنی من کل غنی» (غررالحکم:۵۳۲۶) «لا فقر کالجهل» (نهج البلاغه حکمت۵۴).
۴) فقر الی الله در آنجا که پیامبر فرمود:‌«اللهم اغننی بالافتقار الیک و لا تفقرنی بالاستغناء عنک». کلام حضرت موسی نیز که به خدا عرض کرد:‌«رَبِّ اَنِّی لِما اَنزَلتَ اِلَیَّ مِن خَیرٍ فَقیر» (قصص/۲۴) اشاره به همین معنی است، چون در آیه مذکور موسی خود را فقیر درگاه الهی می‌داند. غزالی نیز در نزدیک بودن فقر به کفر بیان قابل توجهی دارد از نظر او فقر مالی نیز می‌تواند شخص فقیر را به کفر نزدیک کند. در صورتی که باعث حسد او نسبت به ثروتمندان شود و طبق حدیث مروی حسد ایمان را می خورد چنان که آتش هیزم را می خورد. (مازندرانی، ۱۴۲۱:‌۹، ۳۱۶) و همچنین ممکن است باعث شود که خود را در مقابل ثروتمندان ذلیل کند که در حدیث است چنین کاری به دین شخص لطمه می زند (به نقل از مجلسی، ۱۴۰۳:‌۶۹، ۳۱) یعنی چه بسا طبق روایت دو ثلث دینش نابود شود (نهج البلاغه ج۴ص۵۱) و نیز چنین فقری ممکن است باعث کوچک شمردن نعمتها و روزی‌هایی شود که به همین شخص فقیر عطا شده که این خود کفران نعمت است و چنین کسی ممکن است دچار عدم رضا به قضای الهی گردد و حتی باعث اعتراض به خدا گردد. از نظر امام علی چه فقیر و چه ثروتمند نباید غصه دنیا را بخورند که معادل نارضایتی از تقدیر الهی است:«من اصبح علی الدنیا حزینا فقد اصبح لقضاءالله ساخطا» (نهج البلاغه، ۱۴۱۲: ۴، ۵۰) همچنین فقر می‌تواند منجر به اعمال خلافی شود که فسق شخص و در نهایت کفر او را در پی داشته باشد.
مولی محمد صالح مازندرانی در شرح اصول کافی در توضیح «لاتفقرهم فیکفرهم »حدیث «الفقر کاد ان یکون کفرا» را می آورد و می‌گوید کفر به معنای پوشاندن است و شامل انکار اصل دین و یا انکار بخشی از آن می‌شود (پس کفر در این روایت لزوما به معنای خروج از اصل دین نیست). همچنین کفر را می‌توان به چهار نوع:‌انکار، جحود، عناد و نفاق تقسیم کرد. که اولی مربوط به اصل نشناختن خداست، دومی‌شناخت خدا و عدم اقرار به لسان است (مثل کفر ابلیس). سومی‌شناخت و عدم دینداری از روی کینه است (مثل کفر ابو جهل). چهارم کفر با اقرار با زبان و عدم اعتقاد قلبی است. (مازندرانی، ۱۴۲۱: ۷، ۲۸). روشن است که از این چهار مورد هیچکدام به فقر مالی مربوط نمی‌شود. اما ممکن است شخص فقیر به خاطر بی عدالتی که در تقسیم بیت المال از طرف حاکم اسلامی ملاحظه می‌کند یا به خاطر مالیاتهای شدیدی که دولت اسلامی از او می‌گیرد احکام اسلام در مورد مسائل اقتصادی را انکار کند و یا در اصل اسلام و حقانیت آن تردید نماید کههر دو به یک معنا کفر است.
البته نباید شرایط زمانِ بیان این کلام را هم از نظر دور داشت. پیامبر در زمانی این مطلب را فرمود که بسیاری از قبایل تازه مسلمان شده بودند و از حکومت اسلامی امید برقراری عدالت را داشتند و یا حتی برخی به طمع‌های مالی اسلام آورده و جزء “مؤلفه قلوبهم” بودند که برای امیدوار کردنشان به دین جدید مبالغی از بیت المال به آنها پرداخت می‌شد. و لذا این قبیل مسلمانان ممکن بود با روبرو شدن با بی عدالتی اقتصادی و فقر به سرعت به حال قبلی خود باز گردند و الا هر مسلمانی به صرف فقیر شدن کافر نمی‌شود.
در حدیث از امام علی است که قوام دنیا به چهار گروه است:به عالمی‌که به علمش عمل کند، جاهلی که از کسب علم استنکاف نکند، ثروتمندی که از ثروتش در جهت خیرات استفاده کند و فقیری که دینش را به دنیا نفروشد. اگر عالم علمش را ضایع کرد جاهل به دنبال علم نخواهد رفت و اگر ثروتمند از ثروتش در جهت خیرات استفاده نکرد فقیر دینش را به دنیا خواهد فروخت. (محمدی ریشهری، ۱۴۱۶:‌۳، ۲۴۲۰) از آنجا که پیامبر فرمود:«کیف یقدس الله قوما لا یؤخذ لضعیفهم من شدیدهم؟!» (محمدی ریشهری، همان) به دست می آید برای سلامت جامعه باید اموالی از اقویا و ثروتمندان به نفع فقرا گرفته شود. وآنجا که می‌فرماید:«خُذ مِن اَموالِهِم صَدَقَه تُطَهِّرُهم… » (التوبه/۱۰۳) اشاره به همین گرفتن مال از ثروتمندان و دادن به فقراست و این نوع صدقه منحصر در وجوهات شرعی نیز نمی‌باشد.
نتیجه آن که فقر به همراه جهل و اعتقاد ضعیف و بی تقواییِ خود شخص فقیر موجب فساد است. در حقیقت این فقر فرهنگی و فقر معنویت است که موجب فساد و یا در برخی موارد موجب کفر می‌شود. باید توجه داشت که ثروتمندی نیز خطرات خود را دارد (چنان که در فصل قبل آمد) و نفی فقر به معنای اثبات ثروتمندی نیست و چه بسا خطر ثروت بیشتر است چون فقیر اگر فاسد هم باشد ابزار گناه را که سرمایه است، ندارد. بنا بر این به عنوان وظیفه‌ای اخلاقی باید به حد کفاف به دنبال ثروت رفت و باید کار کرد اما برای رفع احتیاجات ضروری خود و خانواده نه برای جمع ثروت. و حاکمان جامعه نیز باید مراقب باشند که بی عدالتی اقتصادی در جامعه شایع نشود و همچنین از اقشار کم درآمد تا حد ممکن مالیات گرفته نشود (چنان که خمس و زکات نیز بر آنان واجب نیست). بلکه بالعکس از ثروتمندان به نفع فقرا مالیات گرفته شود. و شرایط اقتصادی جامعه به نحوی باشد که از اقشار کم درآمد امکان کسب و کار گرفته نشود؛ که این موارد می‌تواند زمینه مفاسد گوناگونی باشد.
آخرین نکته جواب این سؤال است که چرا این مقدار در متون دینی فقر تحسین شده است؟ چنان که مجلسی از غزالی نقل می‌کند فقر را می‌توان نعمتی از جانب خدا به حساب آورد که شخص را به سوی انابه و التجا نسبت به خداوند سوق می‌دهد و چنان که در حدیث است فقر را می‌توان زینتی به حساب آورد که همه انبیا و اولیا از آن برخوردار بوده‌اند. در خبر است که وقتی دیدی فقر به سوی تو می آید بگو «مرحبا بشعار الصالحین» و در خبر است که« اکثر اهل الجنه الفقراء». و پیامبر که از دنیا رفتند در خبر است بدهکار بودند. (مجلسی، ۱۴۰۳:‌۶۹، ۳۱)
بنا بر این جواب سؤال مذکور این است که مطمئنا هیچ نوع از فقر معنوی به هیچ میزانش قابل تحسین نیست و فقر به معنای نیاز طبیعی همه موجودات به خداوند نیز نمی‌تواند مورد نظر باشد چون امری تکوینی است و غیر قابل تغییر و نمی‌تواند دستور العملی اخلاقی محسوب شود و اما فقر به معنای کمبود درآمد به این خاطر تحسین می‌شود که چون اولا فقیر تعلقی ندارد و خاطرش از بسیاری از تشویش‌های ذهنی ثروتمندان خالی است، آماده توجه و اتصال به خدا ست، ثانیا فقیر وسیله شهوات را که مال و ثروت باشد در اختیار ندارد، ثالثا فقیر همیشه درحال درخواست از خداست و خود را بی نیاز از او نمی‌داند، رابعا با تحسین فقر مردم کمتر غصه دنیا می خورند و کمتر به دنبال دنیا می‌روند. و اما فقر به معنای توجه به نیازمندی به سوی خداوند و انقطاع به سوی او از درجات بالای معرفت محسوب می‌شود و قابل تحسین بودن آن کاملا واضح است.

برای دانلود متن کامل پایان نامه به سایت zusa.ir مراجعه نمایید.

۳-۹) الگوی فردی غیر صالح
در قرآن کریم مؤمنین و پرهیزکاران و صاحبان اعمال شایسته، صالح شمرده شده‌اند و نقل قولهای فراوانی از آنها وجود دارد. هدف قرآن از این نقلها الگو سازی است. در قرآن به صراحت به الگو بودن پیامبر اسلام در اخلاق و رفتار تصریح شده است:«وَ لَکُم فِی رَسولِ اللهِ اُسوَه حَسَنَه». (الاحزاب/۲۱) در مقابل نقشهای مثبت، در قرآن نقشهای منفی نیز معرفی شده است. در قرآن کریم داستانهای تاریخی متعددی وجود دارد اما مراد قرآن نقل تاریخ نیست بلکه بهره برداریهای اخلاقی مراد است و هر چند در نقل وقایع، جزئیات تاریخی حذف می‌شود اما نقشهای مثبت و منفی به خوبی تحلیل میگردد. از جمله نقشهای منفی که قرآن مطرح می‌کند نقش قدرتمندان و پادشاهان، نقش ثروتمندان و نقش فریبکاران است. در داستان فرعون که دهها بار در قرآن به صورتهای مختلف نقل شده است این سه نقش نمایان است، فرعون که مظهر قدرت بود، قارون که مظهر ثروت و سامری که مظهر فریب و اغفال بود.
قرآن مجید داستان قارون و سرگذشتش را در سوره قصص بیان کرده است تا حقایق مختلفی را نشان دهد. اما مقصود ما از نقل داستان قارون این قسمت است که به نقل قرآن او برای عده‌ای الگو شده بود. وبا دیدنش در حالی که با زر و زیور و خدم و حشم در شهر حرکت می‌کرد می‌گفتند:« یا لَیتَ لَنا مِثلَ ما اوُتِیَ قاروُنَ اِنَّهُ لَذُو حَظٍّ عَظیم»:‌« ای کاش ما هم مثل آنچه به قارون داده شده داشتیم». (القصص/۷۹)
قارون ازنزدیکان موسی بود. قرآن کریم می‌فرماید: « اِن قارونَ کانَ مِن قَومِ موسی فَبَغی عَلَیهم »:«قارون از قوم موسی بود اما بر آنها ستم و ظلم کرد » (القصص / ۷۶) علت این بغی و ظلم آن بود که ثروت سرشاری به دست آورده بود واین ثروت او را فریب داد و به انحراف و استکبار کشانید: «وَءاتَیناهُ مِن الکُنوزِ ما اِنَّ مَفاتِحَهُ لِتَنوُءُ بِالعُصَبه اُولِی القُوَّه»ِ (القصص/ ۷۶):‌«ما آن قدر اموال و ذخایر و گنج به او دادیم که حمل خزاین او برای یک گروه زورمند مشکل بود. »[۹]
قرآن کریم منطق او (که منطق همه ثروتمندان است) را چنین نقل می‌کند که می‌گفت:‌« قالَ اِنَّما اُوتیتُهُ عَلی عِلمٍ عِندی»:«من ثروت فراوان را بعلم و تدبیر خود بدست آوردم» (القصص / ۷۸). او با این سخن در واقع به خودش مغرور شد و اقرار به نعمت خداوند و اعتراف به فضل او نکرد. و نمی‌دانست که مالی که به او داده شده بخاطر ابتلاء و امتحان است.
از آیات قرآن استفاده می‌شود که قارون نخست در صف مؤمنان بود، ولی غرور ثروت او را به کفر کشید و او را به مبارزه با پیامبر خدا وادار نمود و از فرعونیان شد: «وَلَقَد اَرسَلنا موُسی بِآیاتِنا وَ سُلطانٍ مُبیِن اِلی فِرعَونَ وَ‌هامانَ وَ قاروُنَ فَقالوُا ساحِرٌ کَذّاب » (مؤمن/ ۲۳و۲۴). بنا بر نقل طبرسی، او از یک سو نماینده فرعون در بنی اسرائیل بود و از سوی دیگر خزانه دار گنجهای فرعون. (طبرسی، ۱۴۱۵:‌۷و۸، ۸۰۸) و احتمالا این ثروت هنگفت را از همین طریق بدست آورده بود.
یک روز موسی به امر خدا زکات مالش را مطالبه کرد، قارون در پرداخت زکات بخل ورزید و مسامحه نمود و چون موسی پافشاری کرد، موسی را متهم به زنا نمود. چون کار فساد و ظلم قارون به اینجا کشید موسی درباره او نفرین کرد و خدا زلزله‌ای سخت پدید آورد و زمین، قارون و خانه و دارایی‌هایش را در کام خود کشید. (القصص/۷۵تا۸۱)
در جامعه ما نیز اکثر مردم به ثروتمندان غبطه می خورند و رفتار و زندگی آنان را الگوی خود قرار داده‌اند که طبعا تبعات سوء فرهنگی واخلاقی را به دنبال خواهد داشت. همچنین هنرمندان و بازیگران سینما و ورزشکاران نیز وقتی عملا افرادی بی تقوا باشند نباید الگو قرار بگیرند. اما متأسفانه این قبیل افراد در جامعه و رسانه‌ها حضوری پر رنگ و فریبنده دارند و طبعا گروههای سنی مختلف و عمدتا جوانان از آنها الگو می‌گیرند.
۳-۱۰) الگوی اجتماعی ناصالح و غیر اخلاقی
همچنان که فردی ناصالح می‌تواند الگوی نامناسبی برای افراد باشد یک رفتار عمومی یا جامعه یا تمدن ناصالح نیز می‌تواند الگوی نامناسبی برای افراد و جوامع و تمدنهای دیگر قرار گیرد.
در قرآن مجید در چند آیه در سوره‌های:”الحجر”، “الشعراء”، ” ق”و ” ص” از مردمی‌به نام «اصحاب ایکه» نام برده شده که شعیب پیامبر بر آنها مبعوث شد. وی با موعظه و‌اندرز خواست تا آنها را از عذاب الهی بیم دهد ولی تکذیبش کردند.
برخی مفسران گفته‌اند: اصحاب ایکه همان قوم شعیبند که در سرزمین پرآب وشجر در میان حجاز و شام زندگی می‌کردند، آنها زندگی مرفه و ثروت فراوانی داشته‌اند و به همین جهت غرور و غفلت آنها را فرا گرفته بود. (مکارم شیرازی، ۱۳۷۴:‌ ۱۱، ۱۲۱و۱۲۰)
راوندی حدیثی از امام سجاد آورده که آن حضرت فرمودند:‌
«نخستین کسی که پیمانه و ترازوبرای مردم ساخت حضرت شعیب بود آنها با پیمانه و ترازو سروکار پیدا کردند ولی پس از مدتی شروع به کم فروشی نمودند و همین سبب عذاب الهی گردید. » (راوندی، ۱۴۰۸: ۱۴۲)
مردم مذکور کم فروشی می‌کردند و چیزهای مردم را کم می‌دادند. گذشته از اینکه به خدای جهان نیز کافر بودند و پیامبر الهی را تکذیب کردند و سرکشی نمودند. وقتی کالایی را برای خود پیمانه یا وزن می‌کردند کامل و تمام بود ولی در موقع دادن، کم می‌دادند و همین امر باعث نزول عذاب الهی گردید. (الاعراف / ۹۱)
و بدین ترتیب اصحاب ایکه به جرم نافرمانی از اوامر الهی و تکذیب پیامبر الهی و رعایت نکردن تقوای مالی با کم فروشی دچار عذاب دنیوی الهی شدند. این عذاب نسبت به ظالمان هیچ مکان و زمانی دور نیست خداوند این داستانها را‌ آورد تا مردم عبرت گیرند و آن را سرلوحه زندگی خود قرار دهند.
غیر از عدم تقوای مالی و بی عدالتی اقتصادی، انحراف جنسی نیز از مثالهای روشن الگو‌های غلط اجتماعی است. قرآن مجید در باره شروع شیوع انحراف جنسی می فرماید:‌ « وَ لوطاً اِذ قالَ لِقَومِهِ اَتأتونَ الفاحِشَه مَا سَبَقکُم بهِا مِن اَحدٍ مِنَ العالمَینَ»:«و لوط به قومش می‌گفت آیا عمل ناشایستی را مرتکب می‌شوید که هیچ کس از جهانیان در آن بر شما پیشدستی نکرده است؟» (الاعراف / ۸۰) از جمله « ما سَبَقَکُم بِها مِن اَحَدٍ مَن العالَمین» معلوم می‌شود در این عمل شنیع قوم لوط بر همه سبقت جسته و قبل از آنها کسی به چنین عملی دست نیازیده بود و تاریخ پیدایش چنین عملی منتهی به همین قوم می‌شود. (ر.ک طباطبایی، ۱۴۱۷: ۱۵، ۲۲۶)
کار آنها بدانجا کشید که به هنگام شنیدن خبر ورود میهمانانی به خانه لوط در خانه او صف کشیدند و طلب کامیابی از میهمانان لوط کردند، حضرت لوط پیشنهاد ازدواج با دخترانش را به آنها داد و بدین طریق خواست که آنها راه صحیح شرعی را انتخاب کنند. (هود/۷۸) اما چون ارضای جنسی به وسیله جنس موافق برای آنها به صورت یک روش عمومی‌در آمده بود دیگر اعتنایی به زنان نمی‌کردند:«قَالوا لَقَد عَلِمتَ مَا لَنا فی بَناتِکَ مِن حَقٍّ وَ اَنَّک لَتعلَمُ مَا نُرِیدُ»:«گفتند ما را رغبت و میلی به آن دختران نیست و تو بخوبی می‌دانی که خواسته ما چیست؟» (هود / ۷۹)
به نقل قرآن این روش ناپسند به قدری رایج و طبیعی شده بود که خلاف آن ناهنجاری اجتماعی محسوب می‌شد و مردم شهر، لوط را تهدید کردند که او را از شهر خود بیرون ‎خواهند کرد.:‌«وَ ما کانَ جوابَ قَومِهِ اِلاَّ اَن قالوا اَخرِجوهُم مِن قَریتکُم اِنهَّم اُناسٌ یَتَطهَّرون» (الاعراف / ۸۲):‌«پاسخ آنها نبود جز آنکه گفتند او را از شهر بیرون کنید که او و پیروانش مردمی هستند که این کار را پلید دانسته و از آن تنزه می جویند. »
قرآن مجید بعد از بیان سرگذشت قوم لوط و عذاب آنها می فرماید:‌« اَنَّ فِی ذلِکَ لَآیَه لِلمُؤمِنین» (الحجر / ۷۷۱):‌« همانا در این عقوبت اهل ایمان را آیت و عبرت است. » عبرت است از این جهت که این عمل زشت نه محدود به قوم لوط می‌شود و نه فردی و جامعه‌ای، ایمنی از عذاب خداوند دارند. در جای دیگر خداوند به جان پیامبرش قسم می خورد که مردم دنیا همیشه مست شهوات و سرگردان در خواهشهای نفسانی خواهند بود. « لَعَمرُکَ اِنَّهُم لَفِی سَکرَتِهِم یَعمَهوُن» (الحجر / ۷۲»).
بنا بر این قوم شعیب و لوط فقط نمونه‌ای از انحرافات اخلاقی اجتماعی است که قرآن مثال
می زند. در حقیقت قرآن مجید می خواهد دو مطلب را روشن کند: اول این که یک رفتار کاملا غیر اخلاقی می‌تواند به صورت یک الگو و هنجار اجتماعی در آید و به قدری همه گیر شود که برای بر طرف کردن آن، راهی جز ریشه کردن آن جامعه باقی نماند. و دوم این که عامل اصلی، غفلت و سرخوشی بیش از حد است که قرآن از آن به مستی عمومی‌تعبیر می‌کند. در حقیقت گمراهی و سرکشی و هواپرستی افراد وقتی کنار هم قرار می‌گیرد به یک معضل اجتماعی لاینحل بدل می‌شود و نوعی هنجار اجتماعی بوجود می آورد که چه بسا کاملا در نقطه مقابل ارزشهای الهی و انسانی باشد و الگویی شود برای جوامع دیگر. مثال امروزی این مطلب الگو شدن رباخواری تحت عنوان بانکداری جهانی و همجنسگرایی رایج در روم قدیم برای اروپای امروزی است، که به صورت حقی طبیعی مورد دفاع قرار می‌گیرد و مجالس برخی کشورهای غربی رأی به قانونی بودن آن داده‌اند و مخالفین آن را مخالف حقوق بشر معرفی می‌کنند! البته مطلب سومی‌را هم می‌توان از آیات مذکور در جریان قوم شعیب و لوط دریافت نمود، این که بوجود آمدن اینچنین مستی‌های اجتماعی معمولا بعد از انباشته شدن ثروت و رفاه اجتماعی زیاد رخ می‌دهد که یکی از مراحل رشد تمدنها است و یکی از زمینه‌های افول و نابودی تمدنها همین مستی و سرگردانی در شهوات و گمراهی عمومی است که قرآن بارها از آن به عنوان یکی از عوامل نابودی امتها و جوامع نام برده است.
۳-۱۱) انحراف خواص وعدم اطاعت پیشوایان وحاکمان جامعه از اوامر خدا
قرآن کریم می‌فرماید:«وَاتَّقوُا فِتنَه لا تُصیبَنَّ الَّذینَ ظَلَموُا مِنکُم خاصَّه»یعنی:«بپرهیزید از فتنه‌ای که تنها گریبان کسانی را که گناه کردند نمی‌گیرد». (انفال/۲۵) یعنی عده‌ای خاص مرتکب گناه شده‌اند اما کار آنها بالمآل گریبان عموم را می‌گیرد. از امام علی است:‌« فساد عامه مربوط به فساد خواص است و خواص پنج گروهند:علما، زاهدان، تجار، غازیان (نیروهای مسلح) وحاکمان. اگر عالم به دنبال جمع مال باشد عوام به که استدلال کنند، اگر زاهد راغب به دنیا باشد به که اقتدا کنند؟اگر تاجر خائن باشد و زکات مالش را نپردازد عوام (در مشکلات مالی) به که پشت گرم باشند؟اگر غازیان ریاکار و به دنبال کسب باشند چه کسی از مردم محافظت می‌کند؟و اگر حاکمان ظالم باشند و در احکام از حق عدول کنند چه کسی حق مظلوم را از ظالم خواهد گرفت؟!» (محمدی ریشهری، ۱۴۱۶: ۳، ۲۴۲۰) و همچنین از ایشان نقل است که در باره مردم زمانه فرمودند:«… ینتقل من دین ملک الی دین ملک و من ولایت ملک الی ولایت ملک و من طاعت ملک الی طاعت ملک فاستدرجهم الله… وادانوا لغیر الله… » (کلینی، ۱۳۶۲:‌۸، ۳۸۸):‌« مردم از دین و ولایت یک پادشاه به دین و ولایت پادشاه دیگر منتقل می‌شوند و خدا آنها را دچار استدراج کرده و غیر خدا را تبعیت می‌کنند… »یعنی همان مثل مشهور که «الناس علی دین ملوکهم» اکثر مردم به فرمایش امام علی “همج رعاع”‌اند که به دنبال هر ندائی می‌دوند. (نهج البلاغه، ۱۴۱۲: ۴، ۳۶). یعنی روش عموم مردم بطور طبیعی تابعی از رفتار رهبران جامعه است. بنا براین نتیجه خطایی که از بزرگان سر می زند نسبت به عوام مردم بزرگتر و بیشتر است چرا که آنان هم الگوی اجتماعند و هم از قدرت سرایت دادن افکار و رفتار خود در سطح جامعه برخوردارند. صاحبان قدرت اگر فاسد شدند زمینه فساد دیگر طبقات جامعه می‌شود. از امام صادق نقل است که حضرت مسیح از شهری می‌گذشت که در آنجا همه به نحو فجیعی مرده بودند. او از خدا خواست که یکی از مردگان زبان بگشاید و بگوید چه شده است. یکی به زبان آمد و گفت ما محب دنیا بودیم و طاغوت را می پرستیدیم (طاغوت، امراء سوء‌اند که مایه طغیانگری هستند). مسیح پرسیدیعنی چه؟ گفت:‌ وقتی دنیا به ما رو می آورد فَرِح می‌شدیم (از فرط شادی از خود بی خود می‌شدیم). مثل بچه‌ای که مادرش به او رو کند. و وقتی به ما پشت می‌کرد غمگین می‌شدیم. مسیح پرسید پرستش طاغوت شما چگونه بود؟گفت: هر چه به ما دستور می‌دادند انجام می‌دادیم. (شیخ صدوق، ۱۳۶۸:‌۲۵۴) عوام و عموم مردم به طور طبیعی عبید دنیا و حوائجشان هستند (حرانی، ۱۴۰۴: ۲۴۵) و حاکمان جامعه هم اگر آنها را به فساد امر کنند نتیجه ی کار، تباهی مضاعف در سطح و بطن جامعه خواهد بود.
قرآن مجید در این باره می‌گوید:« وَ اِذا اَرَدنا اَن نهُّلکَ قَریه اَمرَنا مَترَفیها فَفَسَقوا فِیها فَحَقَّ عَلیها القَولُ فَدَمَّرناها تَدمیراً»:‌«و هنگامی‌که بخواهیم شهر و دیاری را هلاک کنیم نخست اوامر خود را برای مترفین آنها (ثروتمندان مست شهوت) بیان می‌داریم سپس هنگامی‌که به مخالفت برخاستند و استحقاق مجازات یافتند آنها را شدیداً در هم می‌کوبیم. » (الاسراء / ۱۶)
قرآن مجید در این آیه، فسق و فجور بزرگان قوم را عامل نزول عذاب الهی معرفی کرده است و اما اینکه چرا خداوند تأکید بر سردمداران و بزرگان قوم کرده است، طبرسی معتقد است قرآن بدان دلیل تنها از فرمان خدا بر مترفین سخن دارد که آنان سردمداران جامعه و حاکم بر هستی و امکانات و مقدرات توده‌ها هستند و توده‌ها خواه و ناخواه پیرو و دنباله رو آنان. از این رو فرمان به آنان در حقیقت فرمان به همه شهر و جامعه است. (طبرسی، ۱۴۱۵:‌۶، ۵۸۸)
سرچشمه غالب مفاسد اجتماعی ثروتمندانِ از خدا بی خبر هستند که در ناز و نعمت و عیش و هوس غرقند و هر نغمه اصلاحی و انسانی و اخلاقی در گوش آنها ناهنجار است. به همین دلیل همیشه در صف اول در مقابل پیامبران ایستاده بودند. «وَما اَرسَلنا فِی قَریَه مِن نَذیرٍ اِلّا قالَ مُترَفوُها اِنّا بِما اُرسِلتُم بِهِ کافِروُن. وَ قالوُا نَحنُ اَکثَرُ اَموالاً وَ اُولاداَ وَ ما نَحنُ بِمُعُذَّبین»:« ما به سوى هیچ قریه‏اى بیم‏رسان نفرستادیم، مگر آنکه توانگران عیاش آن قریه گفتند: ما به آنچه شما به تبلیغش مامور شده‏اید، کافریم و گفتند اموال و فرزندان ما بیشتر است و ماعذاب نخواهیم شد. » (سبأ/۳۴و۳۵)
بنابراین آنچه از این آیه برداشت می‌شود این است که فسق و فجور حاکمان نیز باعث نزول عذاب الهی می‌شود. حاکمانی که مردم عملا به دنبال آنها هستند و از آنهاپیروی و حرف شنوی دارند. جامعه‌ای که حاکمانش عیاش و گناهکار و ستمگر باشند و مردم هم از آنها راضی و پیرو آنها. چنین جامعه‌ای از دیدگاه خداوند متعال سزاوار عذاب و نابودی است.
از عبدالله بن مسعود روایت است هنگامی آیه « اَلَّذینَ آمَنوا وَ لَم یَلبِسوا اِیمانَهُم بِظُلم… »
(الانعام/ ۸۲) نازل شد اصحاب از پیامبر سؤال کردند چطور ایمان به ظلم ملبس می‌شود، پیامبر اکرم فرمودند: اینطور معنا نمی‌شود. مگر شما نشنیدید که لقمان به فرزندش می‌گفت «… اِنَّ الشِّرکَ لَظُلمٌ عَظیمٌ» (لقمان/ ۱۳) (طبرسی، ۱۳۷۲:‌۴، ۵۰۶). به این ترتیب پیامبر اسلام ظلم را در آیه به معنای شرک گرفتند، یعنی شرک در آیه مذکور که ممکن است دامن مؤمنان را هم بگیرد تبعیت از حاکمان ناصالح است چون یک معنای متداول شرک در قرآن تبعیت ازطواغیت است. « الَّذینَ کَفَرُوا أَولِیاؤُهُمُ الطَّاغُوتُ یُخرِجُونَهُم مِنَ النُّورِ إِلَى الظُّلُمات»:« کسانى که (به خدا) کافر شده‏اند، سرپرستشان طاغوت است که از نور به سوى ظلمت سوقشان مى‏دهند». (بقره/۲۵۷) و جای دیگر تبعیت از احبار و رهبان را شرک معرفی می‌کند:« اتَّخَذُوا أَحبارَهُم وَ رُهبانَهُم أَرباباً مِن دُونِ اللَّهِ وَ المَسیحَ ابنَ مَریَمَ وَ ما أُمِرُوا إِلاَّ لِیَعبُدُوا إِلهاً واحِداً لا إِلهَ إِلاَّ هُوَ سُبحانَهُ عَمَّا یُشرِکُون»:« آنان احبار و راهبان و همچنین مسیح پسر مریم را معبودهایى در برابر خدا قرار دادند در حالى که جز به عبادت یک خدا که معبودى جز او نیست دستور نداشتند- پاک و منزه است از آنچه شریک او قرار دهند». (التوبه/۳۱)
بنا بر این فساد سیاسی یا ستمگری حاکمان در جامعه و تبعیت اجباری یا اختیاری مردم از آنان، از جمله مواردی است که موجب پیدایش فقر، قحطی و فساد مالی و اخلاقی و در نهایت نابودی و تباهی می‌گردد.
فرعون را می‌توان سمبل فساد سیاسی و ستمگری حاکمان معرفی کرد که قرآن مجید گوشه از جنایات او را صریحاً بیان می‌کند. او از نظر قدرت و استحکام حکومتی واقعاً قدرتمند بود. فساد دستگاه حکومتی فرعون به حدی بود که سالها پسران بنی اسرائیل را می‌کشت و زنانشان را برای کنیزی زنده نگه می‌داشت. «… یُذَبحِّونَ اَبناءَکُم وَ یَستحیونَ نِساءَکُم… » (البقره /۴۹)
منطقش منطق زور و تحقیر مردم برای مطیع کردن آنها بود:« فَاستَخَفَّ قَومَهُ فَأَطاعُوهُ إِنَّهُم کانُوا قَوماً فاسِقین»:‌« فرعون قومش را ذلیل و زبون داشت تا همه مطیع و فرمان‏بردار او شدند و آنها مردمى تبه‏کار بودند». او خود را خدای آنان معرفی می‌کردو « انا ربکم الاعلی» می‌گفت و آنها هم مطیع او بودند. چنان که در مبحث سنتهای الهی خواهد آمد پایان کار چنین جامعه‌ای که در آن اهل فساد و حاکمان ستمگر تمام شئون جامعه را به دست دارند فساد عمومی و در نهایت هلاک و بوار است، این حاکمان با ظلم خود هم موجبات نابودی خود را فراهم می آورند و هم فساد و تباهی جامعه را منجر می‌شوند. چنان که قرآن اشاره می‌کند قوم فرعون هم دچار فسق و فجور بودند.
پیشوایان دین با بصیرت معنوی خود تأثیر ماورایی حکومت چنین حاکمانی را گوشزد کرده‌اند و از سوی دیگر با عقل حسابگر بشری نیز می‌توان به نقش چنین حاکمانی در نابودی مادی و معنوی جامعه پی برد.
امام صادق فرمودند:‌ «… اذا جار الحاکم فی القضاء امسکت القطر بین السماء… »:«هر گاه حاکم در اجرای احکام و قضاوت بین مردم ستم پیشه کند آسمان بارانش را از اهل زمین باز می‌دارد. همه سالها باران هست اما گناه آن را منحرف می‌کند. » (شیخ صدوق، ۱۳۶۸:‌۲۵۲)
از این روایت به خوبی روشن می‌گردد که فقدان عدالت در جامعه هم مانع نزول برکات و نعمت‌های معنوی است و هم عامل فقر اجتماعی و نابسامانی مردمان می‌باشد.
بی عدالتی عاملی دو سویه است، از سویی به عنوان عامل معنوی و ماورایی در پیدایش فقر و تنگدستی عمل می‌کند و از سوی دیگر خود عامل مادی و ظاهری فقر می‌باشد. چنان که اگر در جامعه‌ای عدالت برقرار باشد هم برکات خداوند به وفور برایشان نازل می‌شود و هم به سبب احترام متقابل و رعایت حقوق افراد نظام زندگی اجتماعی در بعد مادی و معنوی سامان می‌گیرد.

منبع فایل کامل این پایان نامه این سایت pipaf.ir است

روشن است که حاکمان جامعه به خاطر در دست داشتن قدرت و ثروت بسیار بیشتر از دیگران از امکان دستیابی به تمتعات و هواهای نفسانی برخوردارند. وطبیعتا برای دستیابی به شهوات نفسانی خود از افراد زیادی بهره می‌گیرند و مورد سوء استفاده قرار می‌دهند و به فساد می‌کشانند، همین افراد فاسد نیز در ارتباط با طبقه‌ای پایین‌تر گروههای دیگری را درگیر کرده و به فساد می‌کشانند. از طرف دیگر فرد یا گروه حاکم طبعا دارای اعتقاداتی باطل و فرهنگی منحط نیز می‌باشند که حاکمیت آنان در اشاعه این فرهنگ نیز مؤثر خواهد بود. این است که فساد یک نفر یا یک گروه حاکم در نهایت موجب فسادبخشهای بزرگی از جامعه می‌شود.
۳-۱۲) گناه زمینه گناهان دیگر
یکی از نتایج گناه پیش آمدن گناهان دیگر و فرو رفتن تصاعدی در گناهان دیگر است. واقعیت این است که انجام هر گناهی شخص را در انجام گناهان دیگر شجاع می‌کند. بنا بر این می‌توان خود گناه را جزء زمینه‌های گناه به حساب آورد. اما برخی گناهان اثر مشخصی در رخ دادن گناهان دیگر دارد چنان که در نصوص دینی نیز از آنها صحبت شده است. مهمترین این قبیل گناهان عبارتند از:
۱۲-۱) دروغ: در قرآن کریم راستی، معادل ایمان و تقوا و نقطه مقابل آن نفاق و بی ایمانی قرار دارد:« لِیَجزِیَ اللَّهُ الصَّادِقینَ بِصِدقِهِم وَ یُعَذِّبَ المُنافِقینَ إِن شاءَ أَو یَتُوبَ عَلَیهِم إِنَّ اللَّهَ کانَ غَفُوراً رَحیماً»:« تا خدا پاداش صدق راستگویان را بدهد و اگر بخواهد منافقان را عذاب کند یا توبه آنها را بپذیرد زیرا خداوند آمرزنده مهربان است» (احزاب/۲۴). در روایات اسلامى دروغ به عنوان کلید گناهان شمرده شده است، امام حسن عسکری مى‌فرماید: جعلت الخبائث کلها فى بیت و جعل مفتاحها الکذب:«تمام پلیدیها در اطاقى قرار داده شده، و کلید آن دروغ است» (مجلسی، ۱۴۰۳: ۶۹، ۲۶۴). امام علی مى‌فرماید: «الصدق یهدى الى البر، و البر یهدى الى الجنه»:«راستگوئى دعوت به نیکوکارى مى‌کند، و نیکوکارى دعوت به بهشت». (محمدی ریشهری، ۱۴۱۶: ۲، ۱۵۷۸). رابطه دروغ و گناهان دیگر از این نظر است که انسان گناهکار هرگز نمى تواند راستگو باشد، چرا که راستگوئى موجب رسوائى او است و براى پوشاندن آثار گناه معمولا باید متوسل به دروغ شود و به عبارت دیگر، دروغ انسان را در مقابل گناه آزاد مى‌کند، و راستگوئى محدود. دروغ سرچشمه نفاق است. چرا که راستگوئى یعنى هماهنگى زبان و دل، و بنابر این دروغ ناهماهنگى این دو است و نفاق نیز چیزى جز تفاوت ظاهر و باطن نیست، پس دروغ با ایمان سازگار نمی باشد. این واقعیت نه تنها در آیه مورد بحث که در احادیث اسلامى نیز منعکس است.
۱۲-۲) کینه‌توزی می‌تواند باعث انجام گناهان متعددی شود. قرآن کریم می‌فرماید:«لا یَجرِمَنَّکُم شَنَآنَ قَومٍ عَلی اَلّا تَعدِلوُا»:«مبادا دشمنی گروهی باعث شود که از مسیر عدالت خارج شوید». (مائده/۸) یعنی دشمنی ممکن است باعث ظلم و تضییع حقوق دیگران شود. اگر دشمن شخصی نسبت به او عمل خلافی انجام دهد حد اکثر حق فرد این است که همان عمل را مجازات کند و بیشتر از آن مشمول نهی آیه خواهد بود.
۱۲-۳) حسادت نیز موجب گناهان دیگر و از جمله اذیت محسود، غیبت او و یا صدمه زدن به او می‌شود. ‌هابیل قابیل را از روی حسادت کشت. قرآن به پیامبر توصیه می‌کند که از شر حاسد وقتی بخواهد به حسدش عمل کند به خدا پناه ببر: «…. وَ مِن شَرِّ حاسِدٍ إِذا حَسَدَ» (علق/۵). پس وقتی حسود، حسادت بورزد یعنی حسادتش را در عمل نشان دهد دچار گناه می‌شود.
۱۲-۴) نژاد پرستی: نژاد پرستی نوعی خودپسندی نسبت به حسب ونسب است و در اسلام مردود می‌باشد. از پیامبر نقل است:«کُلُّکُم من آدم و آدم من تراب» (مجلسی، ۱۴۰۳: ۷۶، ۲۸۷)
گذشته و حال نژاد پرستی باعث فجایع فراوانی در عالم شده است. کمترین اثرش ایجاد تکبر و تفاخر در فرد است. ابلیس گفت: «أَنَا خَیرٌ منه خَلَقتَنی‏ مِن نارٍ وَ خَلَقتَهُ مِن طینٍ» (الاعراف/۱۲) من بهتر هستم، من از آتش هستم آدم از گل است. ابلیس نژاد خود را برتر از آدم می‌دانست و این فکر غلط باعث دیگر انحرافات او شد. در بد‌ترین حالتش، شخص نژادپرست برای دیگران هیچ نوع حقی قائل نیست، حتی حق حیات!
۱۲-۵) رفاه‌ زدگی و اسراف و تبذیر: قرآن کریم در باره برخی اقوام نابود شده می‌گوید: «إِنَّهُم کانُوا قَبلَ ذلِکَ مُترَفینَ» (الواقعه/۴۵) ترف یعنی عیاشی. قبلا اشاره شد که مترفین بر جنگ با پیامبران اصرار می‌کنند، علت این است که می‌خواهند آزادانه خوشگذرانی کنند، یعنی می‌خواهند زندگی مرفهی داشته باشند، و به خاطر رسیدن به رفاه بی حد، کلاه برداری، رشوه، کم فروشی و هر کاری اشتباه دیگری انجام می‌دهند. چرا که خوش باشی را هدف زندگی خود قرار داده‌اند. قرآن کریم در باره این قبیل افراد می‌فرماید:«بَل یُریدُ الاِنسانَ لِیَفجُرَ اَمامَه» (قیامه/۵) یعنی انسان می خواهد آزاد باشد و مانعی برای هوا‌های نفسانیش وجود نداشته باشد. این افراد حتی دچار کفر و انکار معاد می‌شوند و دانسته‌های خود را نیز انکار می‌کنند. قرآن کریم از کم فروشان می پرسد«أَلَا یَظُنُّ أُولَئکَ أَنهَُّم مَّبعُوثُونَ، لِیَومٍ عَظِیمٍ» (مطففین/۴ و۵). گویا کم فروشان به تدریج دچار فراموشی معاد می‌شوند.
۱۲-۶) تهمت به فحشاگناه است و اما باعث شیوع گناه و فحشا هم می‌شود.
یکی از انواع بسیار زشت تهمت که خداوند برای آن عذاب دنیوی شدید مقرر داشته است، تهمت فحشا به دیگران است. قرآن کریم در باره کسانی که در جریان افک تهمت فحشا زدند می‌گوید:« اِنََّ الَّذینَ یُحبُّونَ اَن تَشِیعَ الفاحِشَه فِی الَّذینَ آمَنوا لَهُم عَذابٌ اَلیمٌ فیِ الدُّنیا وَ الآخِره وَاللهُ یَعلَمُ وَ اَنتم لا تَعلَمونَ» (النور/ ۱۹):‌«کسانی که دوست دارند زشتیها در میان مردم با ایمان شیوع یابد عذاب دردناکی برای آنها در دنیا و آخرت است و خداوند می‌داند و شما نمی‌دانید. » یعنی غیبت و تهمت می‌تواند باعث شیوع فحشا شود. خطاب آیات بیانگر این مطلب است‎که اگر این‎جریان در مورد هر فرد با ایمانی اتفاق بیفتد کسی حق اشاعه تهمت فحشا را ندارد.
صاحب المیزان در این باره می‌گوید:‌ « افک (تهمت زدن) از مصادیق فاحشه است و اشاعه آن در میان مؤمنین به خاطر این بوده که دوست می‌داشتند عمل زشت و هر فاحشه‌ای در بین مؤمنین شیوع یابد. پس مقصود از فاحشه، مطلق فحشا است، چون زنا و قذف و امثال آن و دوست داشتن اینکه فحشا و قذف در میان مؤمنین شیوع پیدا کند، خود مستوجب عذاب الیم در دنیا و آخرت برای دوست دارنده است و بنابراین دیگر علت ندارد که ما عذاب در دنیا را حمل برحد کنیم چون دوست داشتن شیوع گناه در میان مؤمنین حدنمی آورد. » (طباطبایی، ۱۴۱۷: ۱۵، ۱۳۲تا ۱۳۴)
۱۲-۷) غیبت نیز باعث آشکار شدن گناهان افراد و عادی شدن آن در سطح جامعه می‌شود. پس غیبت نیز عاملی برای شیوع گناه خواهد بود. مطمئنا یک دلیل حرمت غیبت همین است که کسی که آبرویی ندارد دست به هر کاری خواهد زد لذا حتی اگر کسی متوجه اشتباه یا گناهی از دیگری شود نبایدبا غیبت آبروی او را بریزد.
۱۲-۸) اعراض از یاد خدا: خداوند بعد از اخراج‎آدم و حوا از بهشت و ورود آنها به زمین توصیه‌هایی به آنها کرد، اول توصیه‎کردکه:اگر هدایتی‎از من سوی‎شما آمد هرکه ازآن پیروی‎ کند نه‎ گمراه‎ می‎شود و نه‎ تیره بخت:«… فاِما یَأتِینَّکُم مِنِّی هُدیً فَمَنِ اتَّبَعَ هُدایَ فَلا یَضلُّ وَلایَشقی » (طه / ۱۲۳)
و اما توصیه دوم خداوند به آدم این بود که:‌« وَ مَن اَعرضَ عَن ذِکریِ فَاِنَّ لَهُ مَعیشَه ضَنکاً وَ نَحشُرهُ یَومَ القیامَه اَعمی» (طه / ۱۲۴):‌ «هرکس از یاد من روی بگرداند وی را روزگاری سخت خواهد بود و او را در روز قیامت کور محشور کنم. »
صاحب المیزان علت بیان این آیه با چنین الفاظی (و من اعرض عن ذکری) را اینگونه بیان کرده است:‌ « آیه می خواسته است به علت حکم اشاره کند و بفرماید علت تنگی معیشت در دنیا و کوری او در روز قیامت فراموش کردن خدا و اعراض از یاد اوست. (همان) و مقصود از « ذکر خدای تعالی» را قرآن مجید یا مطلق کتب آسمانی و یا دعوت حقه می‌داند. (طباطبایی، ۱۴۱۷: ۱۴، ۳۱۴)
بنا بر این اعراض از یاد خدا (که البته در جامعه ما فراوان است!) معمولا از گناهان شمرده نمی‌شود، بلکه ترک مستحب به حساب می آید. اما طبق آیه مذکور که برای آن عذاب اخروی بیان نموده، گناه است و موجب بسیاری از گناهان دیگر نیز خواهد بود. انسانی که خدا را فراموش کند و با او قطع رابطه می نماید دیگر چیزی جز زندگی دنیا برایش باقی نمی ماند، و بناچار خود را سرگرم دنیا می‌کند اما چه سود که زندگی دنیوی هرگز نمی‎تواند به او آرامش دهد. بسیار اتفاق می افتد که انسان بارها دست به کاری می زند اما با درهای بسته روبرو می‌گردد و درهای زندگی به روی انسان به کلی بسته می‌شود. از این حال تعبیر به ضیق یا تنگی معیشت می‌شود. تنگی معیشت به این معنا نیست که فرد درآمد کمی‌دارد بلکه چه بسا انسانهایی که درآمد هنگفتی دارند اما بخل و حرص زندگی چنان بر او فشار می‎آورند که زندگیش بسیار تنگ و ضیق می‌شود. قرآن مجید به صراحت عامل این تنگناها را اعراض از یاد خدا می‌داند و یاد و ذکر خدا را باعث آرامش جان و زندگی معرفی می‌کند. «اَلا بِذِکرِاللهِ تَطمَئِنُّ القُلوُب» (الرعد/۲۸) اصولاً تنگی معیشت بیشتر به خاطر کمبود مسائل معنوی و وابستگی بیش از حد به جهان مادی است وگرنه اهل ایمان و تقوا چون دلبستگی خاصی به دنیا ندارند از همه این دلتنگیها در امان هستند و بخاطر رعایت تقوا راه گشایش برای مشکلاتشان باز می‌شود.
غیر از این، کسانی که با خدا قطع ارتباط کنند به تدریج با رو کردن به دنیا به همه گناهان آلوده می‌شوند تا بالاخره دچار طبع قلوب می‌گردند. این است که روز قیامت کور محشور می‌شوند. بنابر این کوری آخرت نتیجه و عکس العمل اعراض از یاد خدا در دنیاست.
« منع مردم از ذکر نام خدا» را نیز می‌توان به عنوان قبل ملحق کرد. چون نتیجه هر دو یکی است یعنی غفلت از خداوند.
منع مردم از ذکر نام خدا به هر نحو و با هر وسیله از گناهان بسیار بزرگی است که بدون توبه عذاب دنیوی و اخروی خداوند را در پی دارد. نتیجه این گناه استحاله فرهنگی جامعه اسلامی است و منشأ بسیاری گناهان دیگر است.
قرآن کریم در این باره می‌فرماید:«وَ مَن اَظلَمُ ممِن مَّنعَ مَساجِدَ اللهِ اَن یُذکَرَ فیهَا اسمَهُ وَ سَعی فی خَرابِها اُولئِکَ ما کانَ لهَم اَن یَدخُلوها اِلَّا خائِفینَ لَهُم فی الدُّنیا خِزیٌ وَ لَهُم فی الآخِره عَذابٌ عَظیم» (البقره / ۱۱۴):‌«چه کسی ستمکار‌تر از کسانی است که از بردن نام خدا در مساجد او جلوگیری می‌کنند و سعی در ویرانی آنها دارند، شایسته نیست آنان جز با ترس و وحشت وارد این کانونهای عبادت شوند، بهره آنها در دنیا رسوایی و در سرای دیگر عذاب عظیم است. »
هر چند در شأن نزول این آیه اقوال مختلفی است که آن را به یهود و مسیحیت و مشرکین مکه منسوب می‌کند، اما بدون شک آیه مفهوم وسیع و گسترده‌ای دارد و به زمان و مکان معینی محدود نمی‌شود. همانند سایر آیاتی که در شرایط خاصی نازل گردیده اما حکم آن در همه قرون و اعصار ثابت است، بنابراین هر کس و هر گروه به نوعی در تخریب مساجد الهی بکوشد و یا مانع از آن شود که نام خدا و عبادت او در آنجا انجام گیرد مشمول همان رسوایی و همان عذاب عظیم می‌شوند که در آیه اشاره شد. هر عملی که نتیجه آن تخریب‎مساجد و از رونق افتادن آن باشد نیز مشمول همین حکم است.
۱۲-۹) بُخل: بخل نیز در نظر اول فقط گناه اخلاقی یا ترک مستحب به نظر می آید اما در عمل گناه و موجب گناهان دیگری است. هرگاه شخصی نعمتی را برای خودش بخواهد و راضی باشد دیگران از آن نعمت محروم بمانند، به این حالت بخل و انحصارطلبی می‌گویند. بخل فقط در مسائل مادی و مالی نیست بلکه بخل علم و ادای حقوق و مانند اینها را نیز شامل می‌شود.
قرآن کریم از کسانی که خداوند صفت بخل و حرص را از آنها دور کرده به عنوان رستگاران نام می‌برد:« … وَ من یُوقَ شٌحَّ نَفسِهِ فَاولئِکَ هُمُ المُفلِحونَ (حشر/ ۹):‌«… و کسانى که موفق شده باشند از بخل نفسانى خویشتن را حفظ کنند چنین کسانى رستگارند. »
و در جایی دیگر می فرماید:‌ « وَ اَمَّا مَن بَخِلَ وَاستَغنی وَ کَذَّبَ بِالحُسنی فَسَنُیَسرهُ لِلعُسری» (اللیل/۱۰و۹و۸):‌«اما هرکس بخل ورزید و طلب بی نیازی کرد و نیکویی را تکذیب کرد، ما بزودى او را در مسیر دشوارى قرار مى‏دهیم. »
بخل صفت بسیار مذمومی است که می‌تواند باعث گناهان دیگر شود چرا که بخیل از ترس از دست دادن اموالش با پیامبر و نیکان و فقرا نزدیک نمی‌شود و همین باعث گمراهی بیشتر او و انجام نداند وظایف اسلامی و انسانیش می‌شود
بنا براین هر کس به خاطر مال و ثروت و امکانات مادی مست و مغرور شود و روح بخل و انحصارطلبی بر او چیره شود و همه چیز را برای خود بخواهد و محرومان را از خود براند سرنوشتی بهتر از این نخواهد داشت.
۱۲-۱۰) کفر نعمت
در تعریف کفران نعمت آمده است:‌ « هو سترها بترک اداء شکرها»:«کفران نعمت پوشاندن آن است با به جا نیاوردن شکر آن» (راغب اصفهانی، همان، ص ۴۳۳)
هر نعمتی که خداوند به انسان ارزانی داشته است شکر آن بر انسان واجب است در تفسیر ابن کثیر در باره شکر این چنین آمده است:‌ « … شکر با قلب و زبان و سایر جوارح انجام می‌گیرد، شکر قلب همان تصور نعمت و علم به مُنعم است. شکر زبان همان ثناء خداوند با تحمید و سایر اذکار است و شکر سایر جوارح استعمال نعمات خداوند در راه اطاعت خداوند و پرهیز از معصیت اوست. » (ابن کثیر، ۱۴۱۹:‌۱، ۲۴)
از بزرگترین نعمتها نعمت ارسال انبیا و نعمت هدایت است. روشن است که کفران این نعمت یعنی کشیده شدن به انواع انحرافات.
خداوند برای امتهائی که کفران نعمت می‌کنند مثلی زده است:‌
« وَ ضَربَ اللهُ مَثلاً قَریه کانَت آمِنه مُطمَئنَّه یَاتِیها رِزقُها رَغَداً مِن کُلِّ مَکانٍ فَکفَرَت بِاَنعُمِ اللهِ فَاذاقَها اللهُ لِباسَ الجوعِ وَ الخوَفِ بِما کانوا یَصنَعونَ» (النحل / ۱۱۲):‌«منطقه آبادی را که امن و آرام و مطمئن بوده و همواره روزیش بطور وافر از هر مکانی فرا می‌رسیده، اما نعمت خدا را کفران کردند و خداوند بخاطر اعمالی که انجام می‌دادند لباس گرسنگی و ترس را در‌اندامشان پوشانید. »
این منطقه آبادی که خداوند مثل می زند سه ویژگی داشته است، امنیت، اطمینان و سرازیر شدن انواع رزق و روزی‌ها به طرف آن. این مثال ویژه منطقه خاصی نیست همچنان که صاحب مجمع البیان آن را (از قول ابن عباس و مجاهد) مخصوص اهل مکه می‌داند. اما از سیاق آیه بر می‎آید که این یک مثل عمومی است. همچنان که علامه طباطبایی نیز بر این عقیده است. (ر.ک:طباطبایی، ۱۴۱۷:‌۱۲، ۵۲۲)
این لباس گرسنگی و ترس نتیجه انحرافات اعتقادی واخلاقی و فاصله گرفتن از حق وعدالت است. چراکه در ادامه آیه خداوند به بیان نعمتی دیگر به غیر از امنیت و اطمینان و رزق و روزی می‎پردازد و آن ارسال نعمت معنوی است. یعنی وجود مقدس پیامبران «وَلَقَد جاءَهُم رَسولٌ مِنهُم» (النحل / ۱۱۳) پس این محل منطقه‌ای بوده که نعمتهای معنوی در آن تام و کامل بوده است. یعنی مردم توسط پیامبری هدایت شده بودند اما مردم این منطقه به نعمتهای معنوی خداوند کفر می ورزند و به خاطر همین به طور طبیعی دچار نا امنی و دیگر مشکلات اجتماعی واقتصادی می‌شوند که اعمال خود آنها ونتیجه کفران نعمت هدایت است. این قضیه در همه مکانها و زمانها ساری و جاری است و مردم هیچ مکانی از این اصل عمومی مستثنی نیستند. این مطالب با زبان امروزی به این صورت بیان می‌شود که:‌ رفاه اقتصادی و امنیت اجتماعی و آرامش فکری تا وقتی ادامه می یابد که اعتقادات و پایبندی مذهبی تداوم یابد و مردم قدر مذهب را بدانند و شکر آن را بجای آورند.
جای دیگر درباره کفران نعمت هدایت توسط بنی اسرائیل می‌فرماید:‌« سَل بَنی اسرائیلَ کَم ءاتیناهُم مِن آیَه بَیِّنه وَ مَن یُبدِّل نِعمَه اللهِ مِن بَعدِ ما جاءَتهُ فَاِنَّ اللهَ شَدیدُ العِقابِ » (البقره / ۲۱۱):‌«ای پیامبر از بنی اسرائیل سؤال کن که ما چقدر آیات و ادله روشن بر آنها آوردیم. هر کس پس از آنکه نعمت هدایتی که خداوند به او داد آنرا به کفر مبدل کند عقاب خدا بر کافران بسیار سخت است. » از این‎آیات بخوبی ‎برداشت‎ می‎شود که انحراف ‎کسی که خداوند به او نعمت هدایت ‎داده‎ است‎ و او کفران ‎نعمت‎ کرده‎ است ‎از ‎ کسی ‎که به او این نعمت ‎داده ‎نشده ‎بسیار شدیدتر است. شاید به این خاطر که شقاوت و قساوت قلب چنین افرادی از کسانی که آیات ونذیران را ندیده‌اند و معصیت می‌کنند بیشتر است.
خداوند متعال از سر لطف و حکمت و مصلحت خود چنین خواسته که نعمت مسلمانی را به عده‌ای از مردم عطا کند. حال اگر این مردم قدر این نعمت را دانسته و پاسخ در خور شأنی بدهند که خوشا به حالشان اما اگر قدر این نعمت را ندانستند مطمئناً عقل هم حکم می‌کند که جزای این مردم باید بسیار شدیدتر از دیگر مردم محروم از نعم الهی باشد.:‌« لَئِن شَکَرتُم لَاَزیدَنَّکُم وَ لَئِن کَفَرتُم اِن عَذابی لَشدید» (ابراهیم / ۷):‌«اگر شکر کنید نعمتم را بر شما می افزایم و اگر کفران کنید عذاب من شدید است. »

دانلود کامل پایان نامه در سایت pifo.ir موجود است.

روشن است که حاکمان جامعه به خاطر در دست داشتن قدرت و ثروت بسیار بیشتر از دیگران از امکان دستیابی به تمتعات و هواهای نفسانی برخوردارند. وطبیعتا برای دستیابی به شهوات نفسانی خود از افراد زیادی بهره می‌گیرند و مورد سوء استفاده قرار می‌دهند و به فساد می‌کشانند، همین افراد فاسد نیز در ارتباط با طبقه‌ای پایین‌تر گروههای دیگری را درگیر کرده و به فساد می‌کشانند. از طرف دیگر فرد یا گروه حاکم طبعا دارای اعتقاداتی باطل و فرهنگی منحط نیز می‌باشند که حاکمیت آنان در اشاعه این فرهنگ نیز مؤثر خواهد بود. این است که فساد یک نفر یا یک گروه حاکم در نهایت موجب فسادبخشهای بزرگی از جامعه می‌شود.
۳-۱۲) گناه زمینه گناهان دیگر
یکی از نتایج گناه پیش آمدن گناهان دیگر و فرو رفتن تصاعدی در گناهان دیگر است. واقعیت این است که انجام هر گناهی شخص را در انجام گناهان دیگر شجاع می‌کند. بنا بر این می‌توان خود گناه را جزء زمینه‌های گناه به حساب آورد. اما برخی گناهان اثر مشخصی در رخ دادن گناهان دیگر دارد چنان که در نصوص دینی نیز از آنها صحبت شده است. مهمترین این قبیل گناهان عبارتند از:
۱۲-۱) دروغ: در قرآن کریم راستی، معادل ایمان و تقوا و نقطه مقابل آن نفاق و بی ایمانی قرار دارد:« لِیَجزِیَ اللَّهُ الصَّادِقینَ بِصِدقِهِم وَ یُعَذِّبَ المُنافِقینَ إِن شاءَ أَو یَتُوبَ عَلَیهِم إِنَّ اللَّهَ کانَ غَفُوراً رَحیماً»:« تا خدا پاداش صدق راستگویان را بدهد و اگر بخواهد منافقان را عذاب کند یا توبه آنها را بپذیرد زیرا خداوند آمرزنده مهربان است» (احزاب/۲۴). در روایات اسلامى دروغ به عنوان کلید گناهان شمرده شده است، امام حسن عسکری مى‌فرماید: جعلت الخبائث کلها فى بیت و جعل مفتاحها الکذب:«تمام پلیدیها در اطاقى قرار داده شده، و کلید آن دروغ است» (مجلسی، ۱۴۰۳: ۶۹، ۲۶۴). امام علی مى‌فرماید: «الصدق یهدى الى البر، و البر یهدى الى الجنه»:«راستگوئى دعوت به نیکوکارى مى‌کند، و نیکوکارى دعوت به بهشت». (محمدی ریشهری، ۱۴۱۶: ۲، ۱۵۷۸). رابطه دروغ و گناهان دیگر از این نظر است که انسان گناهکار هرگز نمى تواند راستگو باشد، چرا که راستگوئى موجب رسوائى او است و براى پوشاندن آثار گناه معمولا باید متوسل به دروغ شود و به عبارت دیگر، دروغ انسان را در مقابل گناه آزاد مى‌کند، و راستگوئى محدود. دروغ سرچشمه نفاق است. چرا که راستگوئى یعنى هماهنگى زبان و دل، و بنابر این دروغ ناهماهنگى این دو است و نفاق نیز چیزى جز تفاوت ظاهر و باطن نیست، پس دروغ با ایمان سازگار نمی باشد. این واقعیت نه تنها در آیه مورد بحث که در احادیث اسلامى نیز منعکس است.
۱۲-۲) کینه‌توزی می‌تواند باعث انجام گناهان متعددی شود. قرآن کریم می‌فرماید:«لا یَجرِمَنَّکُم شَنَآنَ قَومٍ عَلی اَلّا تَعدِلوُا»:«مبادا دشمنی گروهی باعث شود که از مسیر عدالت خارج شوید». (مائده/۸) یعنی دشمنی ممکن است باعث ظلم و تضییع حقوق دیگران شود. اگر دشمن شخصی نسبت به او عمل خلافی انجام دهد حد اکثر حق فرد این است که همان عمل را مجازات کند و بیشتر از آن مشمول نهی آیه خواهد بود.
۱۲-۳) حسادت نیز موجب گناهان دیگر و از جمله اذیت محسود، غیبت او و یا صدمه زدن به او می‌شود. ‌هابیل قابیل را از روی حسادت کشت. قرآن به پیامبر توصیه می‌کند که از شر حاسد وقتی بخواهد به حسدش عمل کند به خدا پناه ببر: «…. وَ مِن شَرِّ حاسِدٍ إِذا حَسَدَ» (علق/۵). پس وقتی حسود، حسادت بورزد یعنی حسادتش را در عمل نشان دهد دچار گناه می‌شود.
۱۲-۴) نژاد پرستی: نژاد پرستی نوعی خودپسندی نسبت به حسب ونسب است و در اسلام مردود می‌باشد. از پیامبر نقل است:«کُلُّکُم من آدم و آدم من تراب» (مجلسی، ۱۴۰۳: ۷۶، ۲۸۷)
گذشته و حال نژاد پرستی باعث فجایع فراوانی در عالم شده است. کمترین اثرش ایجاد تکبر و تفاخر در فرد است. ابلیس گفت: «أَنَا خَیرٌ منه خَلَقتَنی‏ مِن نارٍ وَ خَلَقتَهُ مِن طینٍ» (الاعراف/۱۲) من بهتر هستم، من از آتش هستم آدم از گل است. ابلیس نژاد خود را برتر از آدم می‌دانست و این فکر غلط باعث دیگر انحرافات او شد. در بد‌ترین حالتش، شخص نژادپرست برای دیگران هیچ نوع حقی قائل نیست، حتی حق حیات!
۱۲-۵) رفاه‌ زدگی و اسراف و تبذیر: قرآن کریم در باره برخی اقوام نابود شده می‌گوید: «إِنَّهُم کانُوا قَبلَ ذلِکَ مُترَفینَ» (الواقعه/۴۵) ترف یعنی عیاشی. قبلا اشاره شد که مترفین بر جنگ با پیامبران اصرار می‌کنند، علت این است که می‌خواهند آزادانه خوشگذرانی کنند، یعنی می‌خواهند زندگی مرفهی داشته باشند، و به خاطر رسیدن به رفاه بی حد، کلاه برداری، رشوه، کم فروشی و هر کاری اشتباه دیگری انجام می‌دهند. چرا که خوش باشی را هدف زندگی خود قرار داده‌اند. قرآن کریم در باره این قبیل افراد می‌فرماید:«بَل یُریدُ الاِنسانَ لِیَفجُرَ اَمامَه» (قیامه/۵) یعنی انسان می خواهد آزاد باشد و مانعی برای هوا‌های نفسانیش وجود نداشته باشد. این افراد حتی دچار کفر و انکار معاد می‌شوند و دانسته‌های خود را نیز انکار می‌کنند. قرآن کریم از کم فروشان می پرسد«أَلَا یَظُنُّ أُولَئکَ أَنهَُّم مَّبعُوثُونَ، لِیَومٍ عَظِیمٍ» (مطففین/۴ و۵). گویا کم فروشان به تدریج دچار فراموشی معاد می‌شوند.
۱۲-۶) تهمت به فحشاگناه است و اما باعث شیوع گناه و فحشا هم می‌شود.
یکی از انواع بسیار زشت تهمت که خداوند برای آن عذاب دنیوی شدید مقرر داشته است، تهمت فحشا به دیگران است. قرآن کریم در باره کسانی که در جریان افک تهمت فحشا زدند می‌گوید:« اِنََّ الَّذینَ یُحبُّونَ اَن تَشِیعَ الفاحِشَه فِی الَّذینَ آمَنوا لَهُم عَذابٌ اَلیمٌ فیِ الدُّنیا وَ الآخِره وَاللهُ یَعلَمُ وَ اَنتم لا تَعلَمونَ» (النور/ ۱۹):‌«کسانی که دوست دارند زشتیها در میان مردم با ایمان شیوع یابد عذاب دردناکی برای آنها در دنیا و آخرت است و خداوند می‌داند و شما نمی‌دانید. » یعنی غیبت و تهمت می‌تواند باعث شیوع فحشا شود. خطاب آیات بیانگر این مطلب است‎که اگر این‎جریان در مورد هر فرد با ایمانی اتفاق بیفتد کسی حق اشاعه تهمت فحشا را ندارد.
صاحب المیزان در این باره می‌گوید:‌ « افک (تهمت زدن) از مصادیق فاحشه است و اشاعه آن در میان مؤمنین به خاطر این بوده که دوست می‌داشتند عمل زشت و هر فاحشه‌ای در بین مؤمنین شیوع یابد. پس مقصود از فاحشه، مطلق فحشا است، چون زنا و قذف و امثال آن و دوست داشتن اینکه فحشا و قذف در میان مؤمنین شیوع پیدا کند، خود مستوجب عذاب الیم در دنیا و آخرت برای دوست دارنده است و بنابراین دیگر علت ندارد که ما عذاب در دنیا را حمل برحد کنیم چون دوست داشتن شیوع گناه در میان مؤمنین حدنمی آورد. » (طباطبایی، ۱۴۱۷: ۱۵، ۱۳۲تا ۱۳۴)
۱۲-۷) غیبت نیز باعث آشکار شدن گناهان افراد و عادی شدن آن در سطح جامعه می‌شود. پس غیبت نیز عاملی برای شیوع گناه خواهد بود. مطمئنا یک دلیل حرمت غیبت همین است که کسی که آبرویی ندارد دست به هر کاری خواهد زد لذا حتی اگر کسی متوجه اشتباه یا گناهی از دیگری شود نبایدبا غیبت آبروی او را بریزد.
۱۲-۸) اعراض از یاد خدا: خداوند بعد از اخراج‎آدم و حوا از بهشت و ورود آنها به زمین توصیه‌هایی به آنها کرد، اول توصیه‎کردکه:اگر هدایتی‎از من سوی‎شما آمد هرکه ازآن پیروی‎ کند نه‎ گمراه‎ می‎شود و نه‎ تیره بخت:«… فاِما یَأتِینَّکُم مِنِّی هُدیً فَمَنِ اتَّبَعَ هُدایَ فَلا یَضلُّ وَلایَشقی » (طه / ۱۲۳)
و اما توصیه دوم خداوند به آدم این بود که:‌« وَ مَن اَعرضَ عَن ذِکریِ فَاِنَّ لَهُ مَعیشَه ضَنکاً وَ نَحشُرهُ یَومَ القیامَه اَعمی» (طه / ۱۲۴):‌ «هرکس از یاد من روی بگرداند وی را روزگاری سخت خواهد بود و او را در روز قیامت کور محشور کنم. »
صاحب المیزان علت بیان این آیه با چنین الفاظی (و من اعرض عن ذکری) را اینگونه بیان کرده است:‌ « آیه می خواسته است به علت حکم اشاره کند و بفرماید علت تنگی معیشت در دنیا و کوری او در روز قیامت فراموش کردن خدا و اعراض از یاد اوست. (همان) و مقصود از « ذکر خدای تعالی» را قرآن مجید یا مطلق کتب آسمانی و یا دعوت حقه می‌داند. (طباطبایی، ۱۴۱۷: ۱۴، ۳۱۴)
بنا بر این اعراض از یاد خدا (که البته در جامعه ما فراوان است!) معمولا از گناهان شمرده نمی‌شود، بلکه ترک مستحب به حساب می آید. اما طبق آیه مذکور که برای آن عذاب اخروی بیان نموده، گناه است و موجب بسیاری از گناهان دیگر نیز خواهد بود. انسانی که خدا را فراموش کند و با او قطع رابطه می نماید دیگر چیزی جز زندگی دنیا برایش باقی نمی ماند، و بناچار خود را سرگرم دنیا می‌کند اما چه سود که زندگی دنیوی هرگز نمی‎تواند به او آرامش دهد. بسیار اتفاق می افتد که انسان بارها دست به کاری می زند اما با درهای بسته روبرو می‌گردد و درهای زندگی به روی انسان به کلی بسته می‌شود. از این حال تعبیر به ضیق یا تنگی معیشت می‌شود. تنگی معیشت به این معنا نیست که فرد درآمد کمی‌دارد بلکه چه بسا انسانهایی که درآمد هنگفتی دارند اما بخل و حرص زندگی چنان بر او فشار می‎آورند که زندگیش بسیار تنگ و ضیق می‌شود. قرآن مجید به صراحت عامل این تنگناها را اعراض از یاد خدا می‌داند و یاد و ذکر خدا را باعث آرامش جان و زندگی معرفی می‌کند. «اَلا بِذِکرِاللهِ تَطمَئِنُّ القُلوُب» (الرعد/۲۸) اصولاً تنگی معیشت بیشتر به خاطر کمبود مسائل معنوی و وابستگی بیش از حد به جهان مادی است وگرنه اهل ایمان و تقوا چون دلبستگی خاصی به دنیا ندارند از همه این دلتنگیها در امان هستند و بخاطر رعایت تقوا راه گشایش برای مشکلاتشان باز می‌شود.
غیر از این، کسانی که با خدا قطع ارتباط کنند به تدریج با رو کردن به دنیا به همه گناهان آلوده می‌شوند تا بالاخره دچار طبع قلوب می‌گردند. این است که روز قیامت کور محشور می‌شوند. بنابر این کوری آخرت نتیجه و عکس العمل اعراض از یاد خدا در دنیاست.
« منع مردم از ذکر نام خدا» را نیز می‌توان به عنوان قبل ملحق کرد. چون نتیجه هر دو یکی است یعنی غفلت از خداوند.
منع مردم از ذکر نام خدا به هر نحو و با هر وسیله از گناهان بسیار بزرگی است که بدون توبه عذاب دنیوی و اخروی خداوند را در پی دارد. نتیجه این گناه استحاله فرهنگی جامعه اسلامی است و منشأ بسیاری گناهان دیگر است.
قرآن کریم در این باره می‌فرماید:«وَ مَن اَظلَمُ ممِن مَّنعَ مَساجِدَ اللهِ اَن یُذکَرَ فیهَا اسمَهُ وَ سَعی فی خَرابِها اُولئِکَ ما کانَ لهَم اَن یَدخُلوها اِلَّا خائِفینَ لَهُم فی الدُّنیا خِزیٌ وَ لَهُم فی الآخِره عَذابٌ عَظیم» (البقره / ۱۱۴):‌«چه کسی ستمکار‌تر از کسانی است که از بردن نام خدا در مساجد او جلوگیری می‌کنند و سعی در ویرانی آنها دارند، شایسته نیست آنان جز با ترس و وحشت وارد این کانونهای عبادت شوند، بهره آنها در دنیا رسوایی و در سرای دیگر عذاب عظیم است. »
هر چند در شأن نزول این آیه اقوال مختلفی است که آن را به یهود و مسیحیت و مشرکین مکه منسوب می‌کند، اما بدون شک آیه مفهوم وسیع و گسترده‌ای دارد و به زمان و مکان معینی محدود نمی‌شود. همانند سایر آیاتی که در شرایط خاصی نازل گردیده اما حکم آن در همه قرون و اعصار ثابت است، بنابراین هر کس و هر گروه به نوعی در تخریب مساجد الهی بکوشد و یا مانع از آن شود که نام خدا و عبادت او در آنجا انجام گیرد مشمول همان رسوایی و همان عذاب عظیم می‌شوند که در آیه اشاره شد. هر عملی که نتیجه آن تخریب‎مساجد و از رونق افتادن آن باشد نیز مشمول همین حکم است.
۱۲-۹) بُخل: بخل نیز در نظر اول فقط گناه اخلاقی یا ترک مستحب به نظر می آید اما در عمل گناه و موجب گناهان دیگری است. هرگاه شخصی نعمتی را برای خودش بخواهد و راضی باشد دیگران از آن نعمت محروم بمانند، به این حالت بخل و انحصارطلبی می‌گویند. بخل فقط در مسائل مادی و مالی نیست بلکه بخل علم و ادای حقوق و مانند اینها را نیز شامل می‌شود.
قرآن کریم از کسانی که خداوند صفت بخل و حرص را از آنها دور کرده به عنوان رستگاران نام می‌برد:« … وَ من یُوقَ شٌحَّ نَفسِهِ فَاولئِکَ هُمُ المُفلِحونَ (حشر/ ۹):‌«… و کسانى که موفق شده باشند از بخل نفسانى خویشتن را حفظ کنند چنین کسانى رستگارند. »
و در جایی دیگر می فرماید:‌ « وَ اَمَّا مَن بَخِلَ وَاستَغنی وَ کَذَّبَ بِالحُسنی فَسَنُیَسرهُ لِلعُسری» (اللیل/۱۰و۹و۸):‌«اما هرکس بخل ورزید و طلب بی نیازی کرد و نیکویی را تکذیب کرد، ما بزودى او را در مسیر دشوارى قرار مى‏دهیم. »
بخل صفت بسیار مذمومی است که می‌تواند باعث گناهان دیگر شود چرا که بخیل از ترس از دست دادن اموالش با پیامبر و نیکان و فقرا نزدیک نمی‌شود و همین باعث گمراهی بیشتر او و انجام نداند وظایف اسلامی و انسانیش می‌شود
بنا براین هر کس به خاطر مال و ثروت و امکانات مادی مست و مغرور شود و روح بخل و انحصارطلبی بر او چیره شود و همه چیز را برای خود بخواهد و محرومان را از خود براند سرنوشتی بهتر از این نخواهد داشت.
۱۲-۱۰) کفر نعمت
در تعریف کفران نعمت آمده است:‌ « هو سترها بترک اداء شکرها»:«کفران نعمت پوشاندن آن است با به جا نیاوردن شکر آن» (راغب اصفهانی، همان، ص ۴۳۳)
هر نعمتی که خداوند به انسان ارزانی داشته است شکر آن بر انسان واجب است در تفسیر ابن کثیر در باره شکر این چنین آمده است:‌ « … شکر با قلب و زبان و سایر جوارح انجام می‌گیرد، شکر قلب همان تصور نعمت و علم به مُنعم است. شکر زبان همان ثناء خداوند با تحمید و سایر اذکار است و شکر سایر جوارح استعمال نعمات خداوند در راه اطاعت خداوند و پرهیز از معصیت اوست. » (ابن کثیر، ۱۴۱۹:‌۱، ۲۴)
از بزرگترین نعمتها نعمت ارسال انبیا و نعمت هدایت است. روشن است که کفران این نعمت یعنی کشیده شدن به انواع انحرافات.
خداوند برای امتهائی که کفران نعمت می‌کنند مثلی زده است:‌
« وَ ضَربَ اللهُ مَثلاً قَریه کانَت آمِنه مُطمَئنَّه یَاتِیها رِزقُها رَغَداً مِن کُلِّ مَکانٍ فَکفَرَت بِاَنعُمِ اللهِ فَاذاقَها اللهُ لِباسَ الجوعِ وَ الخوَفِ بِما کانوا یَصنَعونَ» (النحل / ۱۱۲):‌«منطقه آبادی را که امن و آرام و مطمئن بوده و همواره روزیش بطور وافر از هر مکانی فرا می‌رسیده، اما نعمت خدا را کفران کردند و خداوند بخاطر اعمالی که انجام می‌دادند لباس گرسنگی و ترس را در‌اندامشان پوشانید. »
این منطقه آبادی که خداوند مثل می زند سه ویژگی داشته است، امنیت، اطمینان و سرازیر شدن انواع رزق و روزی‌ها به طرف آن. این مثال ویژه منطقه خاصی نیست همچنان که صاحب مجمع البیان آن را (از قول ابن عباس و مجاهد) مخصوص اهل مکه می‌داند. اما از سیاق آیه بر می‎آید که این یک مثل عمومی است. همچنان که علامه طباطبایی نیز بر این عقیده است. (ر.ک:طباطبایی، ۱۴۱۷:‌۱۲، ۵۲۲)
این لباس گرسنگی و ترس نتیجه انحرافات اعتقادی واخلاقی و فاصله گرفتن از حق وعدالت است. چراکه در ادامه آیه خداوند به بیان نعمتی دیگر به غیر از امنیت و اطمینان و رزق و روزی می‎پردازد و آن ارسال نعمت معنوی است. یعنی وجود مقدس پیامبران «وَلَقَد جاءَهُم رَسولٌ مِنهُم» (النحل / ۱۱۳) پس این محل منطقه‌ای بوده که نعمتهای معنوی در آن تام و کامل بوده است. یعنی مردم توسط پیامبری هدایت شده بودند اما مردم این منطقه به نعمتهای معنوی خداوند کفر می ورزند و به خاطر همین به طور طبیعی دچار نا امنی و دیگر مشکلات اجتماعی واقتصادی می‌شوند که اعمال خود آنها ونتیجه کفران نعمت هدایت است. این قضیه در همه مکانها و زمانها ساری و جاری است و مردم هیچ مکانی از این اصل عمومی مستثنی نیستند. این مطالب با زبان امروزی به این صورت بیان می‌شود که:‌ رفاه اقتصادی و امنیت اجتماعی و آرامش فکری تا وقتی ادامه می یابد که اعتقادات و پایبندی مذهبی تداوم یابد و مردم قدر مذهب را بدانند و شکر آن را بجای آورند.
جای دیگر درباره کفران نعمت هدایت توسط بنی اسرائیل می‌فرماید:‌« سَل بَنی اسرائیلَ کَم ءاتیناهُم مِن آیَه بَیِّنه وَ مَن یُبدِّل نِعمَه اللهِ مِن بَعدِ ما جاءَتهُ فَاِنَّ اللهَ شَدیدُ العِقابِ » (البقره / ۲۱۱):‌«ای پیامبر از بنی اسرائیل سؤال کن که ما چقدر آیات و ادله روشن بر آنها آوردیم. هر کس پس از آنکه نعمت هدایتی که خداوند به او داد آنرا به کفر مبدل کند عقاب خدا بر کافران بسیار سخت است. » از این‎آیات بخوبی ‎برداشت‎ می‎شود که انحراف ‎کسی که خداوند به او نعمت هدایت ‎داده‎ است‎ و او کفران ‎نعمت‎ کرده‎ است ‎از ‎ کسی ‎که به او این نعمت ‎داده ‎نشده ‎بسیار شدیدتر است. شاید به این خاطر که شقاوت و قساوت قلب چنین افرادی از کسانی که آیات ونذیران را ندیده‌اند و معصیت می‌کنند بیشتر است.
خداوند متعال از سر لطف و حکمت و مصلحت خود چنین خواسته که نعمت مسلمانی را به عده‌ای از مردم عطا کند. حال اگر این مردم قدر این نعمت را دانسته و پاسخ در خور شأنی بدهند که خوشا به حالشان اما اگر قدر این نعمت را ندانستند مطمئناً عقل هم حکم می‌کند که جزای این مردم باید بسیار شدیدتر از دیگر مردم محروم از نعم الهی باشد.:‌« لَئِن شَکَرتُم لَاَزیدَنَّکُم وَ لَئِن کَفَرتُم اِن عَذابی لَشدید» (ابراهیم / ۷):‌«اگر شکر کنید نعمتم را بر شما می افزایم و اگر کفران کنید عذاب من شدید است. »

برای دانلود متن کامل پایان نامه به سایت zusa.ir مراجعه نمایید.

ارتباط مناسب : آگاه سازی مشتریان به زبانی که آنها بفهمند و گوش کنند ؛
۱۰-درک کردن : تلاش برای درک نیازها و خواسته های مراجعان ( حبیبی پیرکوهی، ۱۳۸۵ )
به زعم دایر[۵۵]، اعتماد به سازمان یکی از عوامل اصلی رضایت است . رضایت و اعتماد به سازمان ، ارتباط مستقیمی با یکدیگر دارند ، به ویژه تأثیر اعتماد بر روابط بلند مدت و عمق رضایت از سازمان بسیار قوی تر از هر متغیر دیگری است . ( انریک[۵۶] به نقل از محمدی فر ، ۱۳۸۹ : ۱۱۰ )
* در این تحقیق میزان رضایت از عملکرد قوه قضائیه را می توان با اعتماد ارباب رجوع به عملکرد قوه قضائیه سنجید . این اعتماد با استفاده از دیدگاه زیتامل وابسته به عواملی نظیر تخصص و مهارت کارکنان، مسئولیت پذیری کارکنان ، نظم و انظباط آنان و مولفه های دیگری است که در شاخص سازی به آنها اشاره شده است . پس متغیر مستقل میزان رضایت از عملکرد قوه قضائیه وارد مدل تحقیق می شود و رابطه آن با اعتماد شهروندان به عملکرد روابط عمومی قوه قضائیه سنجیده می شود *
۲-۵-۴ نظریه تبیین کننده تأثیر پاسخگوئی عمومی بر اعتماد :
پاسخ گویی عمومی [۵۷] از مفاهیمی است که مقبول همه است و در گفتمان سیاسی و ادبیات خط مشی گذاری بسیار مورد استفاده می باشد. دلیل این امر آن است که این مفهوم تصویری از شفافیت و اعتماد عمومی را به ذهن متبادر می سازد.
در واقع، موضوع پاسخ گویی در بخش خصوصی همواره مورد توجه بوده و کوشش شده تا با ایجاد ساختار ها و شیوه های مناسب تحقق این امر میسر شود. اما در بخش عمومی وضوع پاسخ گویی اهمیت دو چندان پیدا می کند چرا که در اینجا بحث مصالح و منافع عمومی مطرح می شود. تغییر پارادایم اداره و ظهور شیوه های نوین حکومت داری هم چون مدیریت دولتی نوین، مسئله پاسخ گویی را با شدت بیش تری مطرح کرده است و در واقع تحت پارادایم جدید مدیریت گرایی، دولت و سازمان های عمومی در معرض آزمون های جدی تری از پاسخ گویی و پرسش مسئولیت قرار دارند. یکی از پیامدهای پاسخ گویی عمومی می تواند اعتماد عمومی[۵۸] شهروندان به دولت و سازمان های دولتی باشد. چنین اعتمادی در کسب پشتیبانی از تدوین و اجرای خط مشی های عمومی و هم چنین همکاری و مشارکت عمومی اثربخش شهروندان نقش محوری ایفا می کند. بررسی ادبیات موضوع نشان می دهد که بخش عظیمی از علل بی اعتمادی به « عدم پاسخ گویی مسؤولان » مربوط می شود. عدم حساسیت و پاسخ گویی دولت در مورد عملکرد سازمان های دولتی، اعتماد عمومی را نسبت به خدمات عمومی مخدوش می کند (منوریان و همکاران ، ۱۳۸۸ : ۲۵۲). پاسخگوئی عبارت است از عمل مسئول دانستن فرد یا افرادی مشخص در قبال وظایف محوله یا به عبارتی دیگر دلیل آوردن یا دلیل خواستن برای کارهای انجام شده و وظایف انجام نشده که اصول حاکم بر آن عبارتند از : وجود تعریف شفاف از وظایف محوله ، مشخص بودن مسئولیت انجام کار ، تفویض ناپذیر بودن مسئولیت پاسخگوئی در قبال امور محوله و مستند و مستدل بودن پاسخ ها . به اعتقاد اسکات[۵۹] مفهوم پاسخگویی به صورت سنتی به وسیله قانونگذاران دولتی پایه ریزی شده و عبارت است از وظایف رسمی افراد دولتی برای پاسخ دادن در مورد اعمالشان به وزیران ، مجلس و دادگاهها . هدف پاسخگویی به معنای عام آن همان اطلاع شهروندان از «چرایی » و « چگونگی » تصمیمات و اقدامات مجریان و کارگزاران است . طبق نظر آکویین پاسخگویی سه هدف عمده دارد : پاسخگویی به عنوان ابزار کنترل دولت ؛ پاسخگویی به عنوان تضمین استفاده صحیح از منابع عمومی و پاسخ گویی ابزاری برای بهبود خدمات دولتی . (زاهدی و همکاران ، ۱۳۹۰ : ۷۸ )
در واقع برای ایجاد اعتماد عمومی میان شهروندان جامعه و سازمان های دولتی، مدیران دولتی باید بدانند که شهروندان، صاحبان اصلی سازمان های دولتی هستند. در این صورت اگر مدیران با شهروندان احساس یگانگی کنند، شهروندان نیز به طور متقابل همان احساس را خواهند داشت؛ موضوعی که فقط از طریق پاسخگو و حساس بودن سازمان های دولتی نسبت به انتظارات شهروندان امکان پذیر است. ( منوریان و همکاران ، ۱۳۸۸ :۲۶۰ )
ظهور پاسخگوئی عمومی :
واژه انگلیسی پاسخ گویی به دوران پیروزی نورمن ها در انگلستان و در سال های بعد از سال ۱۰۶۶ میلادی برمی گردد. در سال ۱۰۸۵ میلادی ویلیام اول، پادشاه انگلستان از همه مالکان زمین در سرتاسر قلمرو خود درخواست کرد تا صورت زمین و اموال خود را ارائه کنند. بعد ها از این مالکان خواسته شد تا سوگند وفاداری به شاه بخورند؛ یعنی این سرشماری علاوه براهداف حساب رسی مالیاتی، اهدافی سیاسی را نیز تعقیب می کرد. از آن هنگام به بعد کم کم نوعی سیستم پاسخ گویی به حکومت پادشاهی متمرکز شکل گرفت که به صورت بازرسی های متمرکز در هر شش ماه برای حساب پس دهی رعایا انجام می گرفت . (Dubnick, 2002:7-8)
از اواخر قرن بیستم، دنیای انگلوساکسون ها (آمریکا، انگلستان، استرالیا و… ) شاهد یک تحول از دفترداری و حسابداری سنتی به نوعی اداره عمومی همراه با پاسخ گویی وسیع بوده است. این تحول همزمان با معرفی مدیریت دولتی نوین در دولت تاچر در انگلستان و نیزاصلاحات دولتی صورت گرفته در جهت مدیریت گرایی در دولت کلینتون – ال گور در آمریکا بوده است. در هر دو این اصلاحات انواع روش ها و ابزار های بخش خصوصی هم چون پاسخ گویی وارد بخش عمومی شده است. (Pollitt C,2000:98)
پاسخگوئی عمومی و ابعاد آن :
از منظر جامعه شناسی می توان پاسخ گویی عمومی را این گونه تعریف کرد: « یک رابطه اجتماعی که در آن یک بازیگر الزام دارد که اقدامات و عملکرد خود را برای « دیگران مهم» توضیح دهد و توجیه کند » ( منوریان و همکاران ، ۱۳۸۸ : ۲۵۴)
اُکونل [۶۰]عقیده دارد، پاسخ گویی عمومی وقتی وجود داردکه خدمات عمومی با کیفیت بالا، هزینه پایین و روش مناسب ارائه شوند. (O’Connell L,2005:85-93)
کاپل [۶۱]نیز پاسخ گویی عمومی را متشکل از پنج بعد شفافیت، تعهد، کنترل پذیری، مسؤولیت و جوابگویی می داند . Koppell,2005:94-107) )
به نظر می رسد پاسخ گویی عمومی از مفاهیم کلانی است که مجموعه ای از معانی مثبت را در خود دارد و تعریف دقیق آن مشکل است. با این حال به منظور سنجش این متغیر، ناگزیر از به کارگیری یک تعریف قراردادی ومحدود کننده می باشیم .
در این تحقیق پاسخ گویی عمومی الزام دولت و مسؤولان حکومت و سازمان های دولتی نسبت به توضیح و توجیه اقدامات و تصمیمات خود به مردم و نمایندگان آن ها تعریف می شود. بر همین اساس پاسخ گویی در این تحقیق متشکل از چهار بعد تعهد، تکریم، شفافیت، وکنترل پذیری مفهوم سازی می شود. این چهار بعد از مدل پنج بعدی کاپل برگرفته شده است.
منظور از:
تعهد : احساس مسؤولیت مقامات سازمان های دولتی در قبال شهروندان می شود.
تکریم : دلالت بر مورد احترام قرار گرفتن شهروندان در مواجهه با مسؤولان و سازمان های دولتی می باشد
شفافیت : اطلاع رسانی صادقانه و عدم مخفی کاری مسؤولان نسبت به مردم می باشد.
کنترل پذیری : میزان انتقادپذیری دولت و مسؤولان سازمان های دولتی وحساسیت آن ها به نظرات مردم را نشان می دهد.
کارکردها و پیامدهای پاسخگوئی عمومی :
در اغلب جوامع پاسخ گویی عمومی از طریق انتخابات انجام می شود. در واقع مردم به نمایندگان خود در قوه مقننه این اختیار را می دهند که مدیران سیاسی و کارکنان دولتی را از طریق ساز وکارهای نظارتی و ممیزی پاسخگو نمایند. مدیران سیاسی نیز مأموران فرودست خود را از راه سلسله مراتب اختیار و مسؤولیت و هم چنین دادگاه ها و محاکم اداری نیز، مجریان را در برابر قانون پاسخگو نگه می دارند. می توان پیامد ها و کارکرد های پاسخ گویی را تحت این شش عنوان بیان کرد:
کنترل دموکراتیک : مهم ترین کارکرد پاسخ گویی کنترل دموکراتیک می باشد. از طریق کنترل دموکراتیک بر قدرت بخش عمومی نظارت می شود و از سوء استفاده از اختیارات عمومی پیشگیری به عمل می آید. هر کدام از عناصر زنجیره تفویض اختیار سعی دارند تا به کارگیری و اعمال این قدرت انتقال یافته را از طریق پاسخگو نگه داشتن عوامل و کارگزاران کنترل کنند. بر اساس همین روابط پاسخ گویی است که شهروندان عملکرد دولت را قضاوت می کنند و می توانند با نوع رأی دادن خود نمایندگان سیاسی خود را جریمه کنند. بنابراین پاسخ گویی و حساب پس دادن بخش عمومی یک شرط ضروری فرایند دموکراسی می باشد، زیرا که در نهایت پاسخ گویی عمومی داده های لازم برای قضاوت درباره عدالت، اثربخشی وکارایی دولت را برای هم نمایندگان سیاسی و هم رأی دهندگان مشخص می کند .
یکپارچگی در اداره عمومی و تضمین استفاده صحیح از منابع عمومی : از مهم ترین کارکرد های پاسخ گویی عمومی آن است که مردم مطمئن می شوند کارگزاران در به کارگیری و استفاده بهینه از منابع عمومی، از حدود قوانین موضوعه و ارزش های خدمات عمومی عدول نکرده اند. پاسخگویی عمومی یکپارچگی اداره عمومی را افزایش می دهد و اداره عمومی را در برابر فساد، خویشاوندگرایی، و سوء استفاده از قدرت و دیگر رفتار های نامرتبط ایمن می سازد.
بهبود خدمات و عملکرد دولتی : پاسخ گویی عمومی به معنای پرورش یادگیری فردی و نهادی است پاسخ گویی عمومی فقط درباره کنترل و تنبیه نیست بلکه درباره یادگیری و پیش گیری نیز می باشد. در این فرایند هنجارهایی تازه تولید می شوند یا هنجار های قدیمی بهبود پیدا می کنند. درونی می شوند و تطابق می یابند. مدیران، استانداردهایی که باید رعایت کنند و حقایقی را که در آینده باید در برابر آن ها پاسخگو باشند، می آموزند. برای مثال در رسیدگی ها و بازرسی های پارلمان درباره کوتاهی یک وزارتخانه و قصور در اجرای خط مشی های عمومی، مدیران دولتی اجرای صحیح خط مشی ها و رویه های عمومی را یاد می گیرند و احتمال بروز این نوع قصور در اجرای خط مشی های عمومی کاهش پیدا می کند.
افزایش مشروعیت و اعتماد عمومی : سه کارکرد قبلی در کنار یکدیگر منجر به افزایش مشروعیت و اعتماد عمومی می شوند. دولت ها به طور روز افزونی با انتظارات و انتقادات گوناگونی مواجه هستند. پاسخ گویی عمومی با مفهوم شفافیت، جواب گویی و مسئولیت ابزاری است برای اطمینان یافتن از اعتماد عمومی مردم به دولت. در واقع پاسخ گوئی عمومی مانند پلی عمل می کند که شکاف بین شهروندان و نمایندگان و نیز شکاف بین اداره کننده و اداره شونده را از بین می برد و منجر به افزایش مشروعیت و اعتماد می شود.
افزایش مشارکت عمومی : زمانی که یک دولت نسبت به انتظارات مردم و عملکرد خود پاسخگو باشد، مردم نیز با افزایش سطح مشارکت عمومی در امور کشور و جامعه، رضایت خود را از دولت و مسؤولان ابراز می کنند.
به پایان رساندن حوادث و بحران ها : در موارد شکست خط مشی ها، کوتاهی دولت هادر بحران ها، ضعیف عمل کردن دولت در موارد بلایای طبیعی و … پاسخ گویی عمومی ازمهم ترین اقدامات است. پاسخ گویی عمومی به مردم کمک می کند تا شکایات و نارضایتی های خود را به گوش مسؤولان برسانند. در واقع از طریق حساب پس دادن، مقصران شناسایی و مجازات می شوند و این کمک می کند تا مردم پایان این بحران و کوتاهی ها را بپذیرند و آن ها را فراموش کنند. جستجوهای پارلمانی، بررسی های اداری و ملاحظه و شنیدن افکار عمومی در مورد بلایای طبیعی، شکست برنامه ها، حوادث حمل و نقل مثل سقوط هواپیما، بحران ها و….در جهت رفع همین مشکل صورت می گیرد.( منوریان و همکاران ، ۱۳۸۸ : ۲۵۵- ۲۵۷)
*با توجه به مطالب مطرح شده و استفاده از مدل پنج بعدی کاپل، به نظر می رسد در هر جامعه ای، اعتماد شهروندان رابطه ای تنگاتنگ با کارایی و پاسخ گویی دولت داشته باشد. اعتماد عمومی انتظار مردم از دولت و سازمان های دولتی برای انجام رفتارهایی خاص می باشد. مبادرت مقامات دولتی به پاسخ گویی عمومی به مردم در رابطه با اقدامات و تصمیمات آنان از جمله مهم ترین رفتارهای مورد انتظار مردم می باشد. در این صورت می توان انتظار داشت که مردم اگر به طور واقعی پاسخ گویی عمومی را ادراک کنند، اعتماد عمومی آن ها به دولت و سازمان های دولتی از جمله عملکرد روابط عمومی قوه قضائیه افزایش پیدا می کند. بنابراین متغیر پاسخگوئی عمومی وارد مدل تحقیق می شود و رابطه آن با اعتماد شهروندان به روابط عمومی قوه قضائیه سنجیده می شود *
۲-۶ چارچوب نظری :
عوامل و متغیر های بسیاری در ارتباط با اعتماد مورد بررسی قرار گرفته اند. در این بررسی سعی شده است به برخی از عوامل که از این لحاظ مهمتر به نظر می رسند و یا کمتر مورد توجه بوده اند، پرداخته شود و سهم هر یک در تبیین اعتماد به عملکرد روابط عمومی قوه قضائیه مشخص شود مانند متغیرهای سن و جنس و وضعیت تأهل که ویژگی های فردی شهروندان و متغیر های میزان هزینه های خانوار، تعداد سال های تحصیلی ومنزلت شغلی که از نظریه های مبتنی بر پایگاه اجتماعی اقتصادی برگرفته شده اند و متغیر های احساس امنیت ، میزان استفاده از رسانه ها ، میزان رضایت شهروندان از عملکرد قوه قضائیه و پاسخگویی عمومی که بیانگر شرایط ساختاری جامعه هستند و به نظریه های مبتنی بر رویکردهای کلان تعلق دارند. برای سنجش این چهار متغیر ، ارزیابی فرد از آنها را مورد توجه قرار داده ایم. مدل پیشنهادی نحوه ارتباط این متغیر ها با متغیر اعتماد به عملکرد روابط عمومی قوه قضائیه است.
 
مدل نظری تحقیق :
مالی جانی
سن
جنس ویژگی های فردی احساس امنیت
وضعیت تأهل

برای دانلود متن کامل پایان نامه به سایت zusa.ir مراجعه نمایید.